‏نمایش پست‌ها با برچسب دانستنیها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانستنیها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

بز و درخت آسوریک

میان درخت نخل از آسور(بابل) که مظهر فرهنگ بربر و بیابانی است و بُزی از سرزمین ایران که مظهر تمدن شبانی اقوام ساکن آن است، درباره‌ی اینکه کدام یک از آن دو بیشتر و بهتر به مردم، به دین و گسترش تمدن خدمت می‌کند مناظر‌ه‌ای سخت در می‌گیرد. هر یک درباره‌ی فضیلتهای خود شمه‌ای می‌گویند. سرانجام بُز بر درخت نخل چیره می‌شود.
مضمون این منظومه باید بسیار کهن و مطابق با یک حدس منطقی، می‌تواند حتی به سه تا چهار هزار سال پیش، به دوران نخستین برخوردهای مردم ساکن ایران با آسوریان برگردد. آنچه که این حدس را تقویت می‌کند آن است که نقش بز به شکل طبیعی یا سمبولیک در آثار باقیمانده از دورانهای باستان دیده می‌شود و نیز نقش درخت نخل. نکته‌ی جالب در این منظومه آن است که نخل با بز مورد مقایسه‌ی مشخص قرار می‌گیرند که هر یک با ایجاد محصولات متنوعی در پایه‌ی دو نوع تمدن قرار دارند.
روشن است که این داستان بعدها یعنی در زمان اشکانیان در منظومه‌ا‌ی که سراینده‌ی گمنام به زبان پهلوی سروده، رنگ زمان به خود گرفته و برخی اشارات مذهبی و غیر مذهبی بدان افزوده شده‌است.
با این حال بعضی از این مراسم مذهبی که در منظومه بدانها اشاره رفته است (مانند: نوشیدن عصاره‌ی گیاه مقدس هوم)، از مراسم بسیار کهن است و ممکن است از همان ایام باستانی در متن این منظومه از آن یاد شده باشد.
« درخت آسوریک » مانند « یادگار زریران »  یکی از کهن‌ترین نمونه‌های شعر پهلوی است که از دوران اشکانی منشا می‌گیرد و نگارنده آن را به پارسی برگردانده است. وزن منتخب برای شعر فارسی با وزنی که به عقیده‌ی استاد معروف پهلوی شناس، و.ب.هنینگ، منظومه‌ی درخت آسوریک در آن سروده شده کمابیش نزدیک است. ترجمه‌ی فارسی در بخش عمده‌ی خود، متن را از جهت مفهوم و لفظ منعکس می‌کند. تنها در مواردی چند به اقتضای شعری مترجم الفاظ یا جملات کوچکی به ناچار افزوده و یا برخی عبارات مبهم را با تغییری که به نظر وی ممکن می‌آمده، بیان داشته است.
این نخستین ترجمه‌ی منظومی از « درخت آسوریک» است که به فارسی انجام گرفته و می‌تواند یک مناظر‌ه‌ی بسیار کهن را با بیان شعری به فارسی ارائه دهد. برخی از واژه‌های متروک و نا آشنا که در متن ترجمه به کار رفته در پایان در زیرنویس توضیح داده شده است.
 بز کوهی همراه با (علامت) درخت خرما، جنس: نقره، اندازه: 26.9 در 17.1 در 7.8 سانتی‌متر، قدمت: سده‌ی هشتم تا ششم پیش از میلاد (دوران پیش هخامنشی)، محل نگهداری: موزه‌ی میهو در ژاپن
مناقشه میان کشاورز یکجانشین و دامدار کوچ رو از همان دوران آغاز شد و زد و خوردها و جنگ ها و مفاخره‌هایی را به‌وجود آورد. که به احتمال منظومه درخت آسوریک شرح خلاصه ای از این مناظرات است. درخت «نخل» همچون «گاو» نمادی از جامعه کشاورزی است.
«بز» و «نخل» هر دو دارای اشتراکات و تفاوت‌هایی بودند. از  آنجایی  که هر دو قوت روزمره انسان را فراهم می‌کنند، فصلی مشترک دارند و نقطه افتراق آن‌ها در جایی است که هریک متعلق به دو جامعه و دو شیوه زندگی متفاوت بوده است. تهیه غذا در دنیای باستان از چنان اهمیتی برخوردار بود که در جهان بینی و باور مردمان تاثیر مستقیم داشت. لذا مناظره بز و نخل ریشه در مناقشه‌ای طبیعی بود. «بز» اگر چه در سراسر فلات ایران جایگاه تقدس خود را از دست داد، اما همچنان اهمیت و موقعیت خود را نزد دامداران و شکارگران زاگرس حفظ کرد. کوه‌های زاگرس مامن و چراگاه انواع بزهای وحشی و اهلی بود چون «بز» نسبت به سایر دام‌ها حیوانی قانع است و عشایر ساکن کوه‌های غربی ایران به جبر اقلیم ناهموار و دره‌های عمیق و کوه‌های بلند همچنان «بز» را که در خدمت ایننوع  معیشت بود عزیز می‌داشتند.
آنچه از متن منظومه‌ی «درخت آسوریک» بر می‌آید آن است که موقعیت جغرافیایی «درخت آسوریک» و محل مناقشه‌ی این دو موجود در سرزمین کنونی عراق و دشت‌های غربی زاگرس است. «سورستان» یکی از استان‌های ایران باستان است که حدود تقریبی آن، کشور امروزین عراق را در برمی‌گیرد. سورستان به هر روی جایی است در دشت آنچنان‌که رویشگاه «نخلِ» منظومه آسوریک نیز هست. پژوهشگران در خصوص جایگاه و موطن «بز» که سوی دیگر این مناظره است سکوت اختیار کرده اند. اما خود منظومه نشانی‌های این موطن را به ما می‌دهد، هنگامی که «بز» مفاخره‌های خود را برای «نخل» بر می شمرد، می‌خوانیم:
«بد‌ان که من د‌ر کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم. د‌ر حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبید‌ه ‌شد‌ه‌ای و توان رفتن ند‌اری».
موطن «بز» در کوه است و نخل در دشت، جایگاه «بز» می‌بایست در نزدیک‌ترین اقلیم کوهستانی قلمروی فرهنگ ایرانی به کشور سورستان (رویشگاه نخل) تصور شود. کوه‌های زاگرس نزدیک‌ترین اقلیم کوهستانی به «سورستان» زمین بوده است. در منظومه‌ی «درخت آسوریک» بز که نماد جامعه دامدار کوچنده است، نخل را که نماد جامعه کشاورز و یکجا نشین است را تحقیر می کند.
 «بز» منظومه درخت آسوریک متعلق به جامعه‌ای کوه نشین و کوچ رو در شرق سورستان و عراق امروزین است. وقتی که در ادامه این منظومه از زبان «بز» می خوانیم:
«من می توانم از کوه به کوه د‌ر کشورهای بزرگ سفر کنم و مرد‌مانی از نژاد‌های د‌یگر را ببینم».
پس درمی یابیم که یکی دیگر از خصوصیات جامعه ای که بز  به آن متعلق است سفر و جابه جایی در کوهستانی با «چشمه های پاک» و «گیاهان خوشبو» است.
درخت آسوریک
( ترجمه از منظومه‌ی پهلوی به نظم پارسی ـ احسان طبری):

درختی رُسته اندر کشور آسور زشت آیین
بُنش خشک و سرش تَر، برگ آن ماننده‌ی زوبین
بَرِ آن چون بَرِ انگور، در کام کسان شیرین.
شنیدستم که شد با بُز، درخت اندر سخن بازی
که: « از تو برتر و والاترم در چاره پردازی
به خونیرَس که مرز چارم گیتی‌ست، همسان نیست،
درخت دیگری با من به زیبایی و طنازی.
چو بارِ نو برآرم، شه خورد زان بارِ خوب من
فَرسبِ بادبان و تخته‏ی کشتی‌ست چوب من
سرای مردمان را برگ و شاخم هست جارویی
برنج و جو فرو کوبد، گواز غله‌کوب من
همیدون موزه بهرِ پای برزیگر ز من سازند
دم آهنگران، بر کوره‏ی آذر ز من سازند
رَسَن بر گردن تو در بیابان در، ز من سازند
مر آن چوبی که کوبیدن شبان بر سر، ز من سازند
تبنکو بهر داروی پزشکان زمین باشم
به دهگان شیر و مر آزدگان را انگبین باشم
به تابستان به فرق شهریاران جاگزین باشم
چو آتش را برافروزم سراپا آتشین باشم
به مرغان آشیانم، سایبانم بهرِ ره پویان
ز تخم من به بوم تو درختی نو شود رویان
اگر مردم، نیازارندم این گیسوی جادویم،
به جاویدان درخشان است چون گیسوی مه رویان
هر آن کس بی میِ و نان ماند و بی‌تدبیر می‌گردد
ز بارم می‌خورد چندان، که تا خود سیر می‌گردد. »
بجنبانبد سر آن بز، که: « با این هرزه پردازی
 کجا هر ناکسی در رزم بر من چیره می‏گردد؟! »
پاسخ بز به درخت نخل :
« درازی همچو دیو و کاکُلت ماند به یال او
که در دوران جمشیدی و آن فر و جلال او
همه دیوان پر آزار در بند بشر بودند
سرت شد زردگون، گویا به فرمان و مثال او
اگر در نزد گفتارت بپرهیزم ز آشفتن
( که دانا نزد نادان بردباری را نهد برتر)
چه سان آخر توانم دعوی خام تو بشنفتن؛
وگر پاسخ دهم، آن نیز کاری هست نا درخور
مرا ننگی گران باشد به گفتت پاسخی گفتن.
ز مرد پارسی بشنیده‌ام افسون کار تو
که خود باشی گیاهی بی‌خرد، بی‌سود بار تو
چو گاوانت گُشن باید نهادن، تا به بار آیی
که تو خود روسپی زادی و با نر، در کنار آیی
مرا، هرمزد ورجاوند و دادارست پشتیبان
عبث با چون منی، ای دیو، سوی کارزار آیی
ستایم کیش مزدا را که ایزد داد تعلیمش
به "گوشورون" و گاه "هوم نوشیدن" منم نیرو
که شیر از من بود، وقت نماز و گاه تکریمش
ز من سازند بهرِ زاد و توشه: کیسه و خورجین
ز چرم من کمر سازند زیبا و گُهر آگین
به پای مرد آزاده، منم آن موزه‌ی چرمین
به دست خسروان انگشت‌بان، مَشکم به دشت اندر
که آب سرد از آن ریزند در هر جام و هر ساغر
ز من دستار خوان سازند و بر آن سور آرایند
مر آن سور کلان و سفره‌ی پُر نور آرایند
به پیش شهریاران پیشبندم چون که دَهیوپد
بیاراید سر و رو را، هماره در بَرَش آید
ز چرمم- نامه و طومار باشد- دفتر و پیمان
بر آن گردد نبشته: مایه‌ی آرایش دیوان
ز من زه بر کمان‌ست و کمان بر شانه‌ی مردان
بَرَک از من کنند و جامه‌های فاخر اعیان
دوال از من کنند و بند و زین و زینت اسبان
نشیمن گه به ژنده پیل بهرِ رستم دستان
و یا اسفندیار گو چو گردد عازم میدان
نبگشاید مر آن بندی که از چرمم شود محکم
نه از « بلکن»، نه « کشکنجیر »، کان دژها زند بر هم
همان انبان بازرگان ز من سازند، کاندر آن،
به هر سو می کشد « پُست» و پنیر و روغن و مرهم
در آن انبان به نزد شهریار آرند زی بستان
ز کافور و ز مشک و خز که آید از تِخارستان
فراوان جامه‌ی شه‌ وار، اندر بر نگارستان
ز پشم من بود تشکوک و « کُستی » در تن مؤبد
کنیزان را به تن از من، بسی دیبای زنگاری
ز موی من رسن بر گردن گاوان پرواری
مرا شاخی کَشَن بر پشت همچون شاخ آهویان
به سوی بحر وَرکش می‌روم از مرز هندویان
از این کًه تا بدان کًه، زین زمین تا آن زمین پویان
به هر جا مردمی‌ یابم، نژاد و چهره رنگارنگ
گهی سگ سار، گه بر چشم، گه بر آب، گه بر سنگ
مکان بگزیده هر یک در بسیط تیره خاک خود
گهی از گوشت، گه از شیر من جسته خوراک خود
ز من این قوم کارِ روزیِ خود، راست می‌سازند
ز من افروشه و شیر و پنیر و ماست می‌سازند
فراوان است و گوناگون همی محصول و بار از من
ببین چون بهره یابد شهریار و کوهیار از من
ز دوغم کشک می‌سازند بهرِ کاخ سلطانی
چو هنگام پرستش گشت در درگاه یزدانی
به روی پوستم مزدا پرستان پادیاب آرند
ز من، وز چرم من باشد چو گاه دست افشانی
به شادی چنگ بنوازند و تنبور و رباب آرند
بهای من، بهای تو، نه یکسان است، خرما را
پشیزی نیز بس باشد ولی با ده درم نتوان،
خریدن چون منی را از شبان، چون تو نی‏ام ارزان
مرا این سود و نیکی و دهش باشد به بوم اندر
سخن زرینه راندم نزدت ای خرما بُن بی‏ بَر
چه سود از این سخن، گویی برافشاندم دُر و گوهر
به نزدیک گرازی، یا نوازم چنگ جان پرور
به پیش اُشتر مستی، که جز شیون نکرد از بر
که هر کس از نهاد خویش دارد طینتی دیگر
چراگاهم همه خوش بو، به کُهسار فلک فرسا
گیاه تازه آنجا می‌چرم، وارسته از غم‌ها
ز آب سرد چشمه ، تشنه کامِ من، بر آسوده
تویی، چون میخ جولاهان، به خاکی گرم کوبیده
پیروزی بز در مناظره :
بدین گفتار خویش پیروز شد بز بر حریف خود
مر آن خُرما بن بیچاره خامُش شد به لیف خود
پایان:
خوشا آن کس که بر کرد این سرودِ من
و یا بنوشت آن را، اوست در خورد درودِ من
به گیتی دیر بادا زیستش، خصمش فنا بادا !
تنش شاد و دلش شاد و روانش بی بلا بادا !

زیر نویس:
فرسب : دیرک کشتی
گواز : افزار غله کوبی، دنگ، هاون
تبنکو : صندوق
گشن نهادن : آمیزش مصنوعی دادن
ورجاوند : مقدس
گوشورون : عید مذهبی
هوم : عصاره گیاه مقدس
انگشت بان : انگشتانه‏ی چرمین برای تیراندازی
دستار خوان : سفره
دهیوپد : فرمانده کشور
بلکن : قلعه کوب
کشکنجیر : قلعه کوب، افکن
پُست : حلوا
تشکوک : جامه‏ی سفید
کُستی : کمربند مذهبی
ورکش : خزر
افروشه : نوعی از لبنیات
منابع:
کتاب الکترونیک درخت آسوریک ـ احسان طبری http://bookmaker.ir/
 کتاب «ریشه‌های کهن‌تر بلوط» سامان فرجی بیرگانی

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

داستان هاچیکو، سگ وفادار ژاپنی

"هاچیکو"، سگ نر سفید رنگی بود که در نزدیکی اوداته، آکیتا در کشور ژاپن به دنیا آمد. داستان زندگی این سگ از زمان تولد و سپس ارتباط صمیمانه‌ی او با پروفسور "شابرو اوئنو" و سپس وفاداری بی‌حدش به این پروفسور، باعث گردید تا به عنوان اسطوره‌ی وفاداری در ژاپن شناخته شود و پس از مرگش به یک سمبل تبدیل شود. از روی زندگی او کتابی نوشته و سپس فیلمی تهیه گردید و در توکیو و در ایستگاه قطاری که هر روز به انتظار ورود پروفسور شابرو اوئنو می‌ایستاد نیز مجسمه‌ی یادبودی بنا گردید.

زندگی:
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه‌ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا بود، که در اوداته‌ی ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیله‌ی قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می‌رسید، قفس حمل او از روی باربر به پائین می‌افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می‌شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می‌رود. در همین هنگام یکی از مسافران، هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل م‌یبرد و به نگهداری از او می‌پردازد.
این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می‌شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می‌دهد. دور گردن هاچیکو قلاده‌ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود(عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می‌شود و نماد شانس و موفقیت است) و  از این رو پروفسور نام او را هاچیکو می گذارد.
منزل پروفسور در حومه‌ی شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی می‌رفت و ساعت ۴ برمی‌گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می‌آید و هرچه شابرو از او می‌خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می‌شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می‌ماند. در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می‌بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمی‌گردند. از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار می‌رفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می‌ماند. تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می‌شناختند و با تعجب به این رابطه‌ی دوستانه نگاه می‌کردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکته‌ی قلبی از دنیا می‌رود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می‌نشیند و خانواده‌ی پرفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش، اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می‌ماند و هربار که خانواده‌ی پرفسور جلوی رفتنش را می‌گرفتند، هاچیکو فرار می‌کرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه می‌رساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می‌کشاند، و در روزنامه‌ها اخبار زیادی درباره‌ی او نوشته می‌شد و همه می‌خواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانواده‌ی پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای می‌خوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می‌آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش می‌ماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی ماند.
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعده‌گاه همیشگی‌اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن. در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده‌ای که هرگز، انتظار و عشق اجازه‌ی داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاهش بنا شد.
آقای جیتارو ناکاگاوا نخست وزیر ژاپن، انجمنی برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
سر انجام، داستان حقیقی هاچیکو، به سنبلی از وفاداری در جهان مبدل گشت.
هرچه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم ، سگ‌ها را بیشتر ستایش می‌کنم. (ایوان شفر)
فیلم زیبایی نیز به تازگی از زندگی هاچیکو با هنرنمائی ریچارد گیر در نقش پرفسور شابرو اوئنو ساخته شده‌ است که دیدنش را به شما توصیه می‌کنیم.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

جزیره آتوس: جزیره‌‌ بدون زن! ـ تفکرات زن ستیزانه در جزیره‌ای در یونان

”زن ممنوع” واژه‌ای است که مردان این جزیره به آن اعتقاد دارند. از سال 1060 تصویب شده است که هیچ زنی حق ورود به این جزیره را ندارد و حتی برخی از حیوانات ماده مجاز به بودن در منطقه نیستند. همچنین ورود هرگونه عکس زنان به جزیره مجاز نیست. بازدید از آتوس به غیر از اتباع یونان برای بازدیدکنندگان خارجی هم مجاز است، اما به 20 مرد در یک روز محدود است و باید حداقل 18 سال سن داشته باشند.
ورود به آتوس هم مراحل مختلفی دارد. اول از همه بازدیدکننده باید چک شود که آیا گربه، سگ، طوطی و … ماده همراه نداشته باشد و پلیس‌هایی که در بسیاری از تقاطع‌های این جزیره حضور دارند، وظیفه دارند که جلوی افراد و موجودات زن نما را بگیرند.
 
برای بازرسی، بازدیدکننده می‌بایست تمامی لباس‌های خود را درآورد تا از نظر جنسیت بررسی شود که این ممکن است برای برخی از آنها خوشایند نباشد.
در صومعه‌ی آتوس به طور انحصاری فقط خدای یونان مورد پرستش قرار می‌گیرد و افراد برای نماز و عبادت به این مکان می‌آیند.
در کتابخانه‌ی صومعه تعداد زیادی کتاب و کتیبه‌های خطی و نادر از قرون مختلف وجود دارد. این جا هرگونه آلات موسیقی، سیگار، بازی، آواز خواندن، رادیو، تلویزیون، تلگراف، روزنامه غیرمجاز است و در تمام جزیره تنها یک خودرو وجود دارد.
راهبان آتوس چه نوع مردمانی هستند؟ اکثر آنها بعد از به دنیا آمدن به اینجا فرستاده می‌شوند، به طوری که در عمر خود هیچ زنی را ندیده‌اند، با این حال چرا آنها حاضر به قطع رابطه با جهان متمدن در این جزیره با وسعت 150 مایل مربع شده‌اند؟
از یک راهب این سوال پرسیده شد که چرا باید اینجا بمانند و او گفت: در اینجا زندگی ارزش زیستن دارد و در اینجا فرصت برای آرام بودن بسیار است و هیچ نگرانی و مشکلی وجود ندارد. ما با هم زندگی می‌کنیم بیش از هر جای دیگر در جهان و چرا ما باید به یک زن نیاز داشته باشیم؟
داخل دیوارهای صومعه جایی است که آنها زندگی، کار و دعای خود را در صلح و آرامش انجام می‌دهند.
گویا تمامی اندیشه‌های زن ستیزانه که ما در طول تاریخ شاهد آن بوده‌ایم، از این گونه مکانهای مخوف که در یونان، یعنی مهد تمدن اروپا قرار دارد، سرچشمه گرفته و سپس به سراسر دنیا و خصوصا به ادیان ابراهیمی راه پیدا کرده‌است!

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

چهارشنبه‌سوری: بحثی پیرامون فلسفه‌ی آتش در آیین‌های ایرانی

نوشته‌ی دکتر فاروق صفی‌‌زاده در مجله‌ی حافظ ـ فروردین 1383 - شماره 1
ایرانیان در چهارشنبه‌سوری به افروختن آتش می‌پردازند. هم‌اکنون کردها و برخی از مردم ایران و تاجیکستان نیز، دو بار در آخر سال بر بالای منازل خود آتش می‌افروزند.
یکی در چهارشنبه‌ی آخر سال و دیگری در شب نوروز. آتش افروزی در ایران پیش از اسلام در هنگام عید در شب جشن نوروز بوده‌است. پس از اسلام، چون مهاجمان به خاطر ناآگاهی از فلسفه‌ی آتش، با آتش‌افروزی مخالف بودند و آن را شرک می‌دانستند، ایرانیان به خاطر این که آداب و سنن نیاکان خود را فراموش نکنند، در روز چهارشنبه‌ که برای مهاجمان تازی(عرب) روزی نحس بود، آتش افروختند و این گونه قلمداد کردند که ما می‌خواهیم نحسی این روز را (با افروختن آتش) بزداییم. بدین گونه آتش‌افروزی شب عید ایرانیان به روز چهارشنبه افتاد، اما برخی از اقوام ایرانی همچون کردان، شب عید نوروز نیز آتش می‌افروختند و هنوز هم می‌افروزند.
اکنون باید به فلسفه‌ی آتش‌افروزی در آیین‌های ایرانی بپردازیم. چون آتش، بزرگترین پاک‌کننده‌ و در عین حال پاک‌ترین و نورانی‌ترین آخشیج(عنصر) است، از این رو، سمبل کیش زرتشتی به حساب می‌آید. برخی از ناآگاهان بر این باورند که چون زرتشتیان به سوی نور و آتش عبادت می‌کنند، آتش‌پرست هستند؛ حال آنکه این باور اشتباه است، چرا که زرتشتیان به هیچ‌وجه آتش‌پرست نیستند، بلکه آتش را رمز و سمبل اهورامزدا می‌دانند، فردوسی والا، در این‌باره می‌فرماید:
نیا را همی بود آیین و کیش         پرستیدن ایزدی بود بیش
نگویی که آتش پرستان بُدند         پرستندهٔ پاک یزدان بُدند
بدان گَه بُدی آتش خوبرنگ         چو مر تازیان راست محراب سنگ

زرتشتیان، همیشه به یاد خداوند مزدای بی‌همتا هستند و او را نیایش می‌کنند و می‌گویند: «اهورامزدای پاک را می‌ستاییم» و می‌‌گویند: «ای اهورامزدا از تو یاری می‌جوییم»
زرتشت با برگزیدن آتش، به عنوان سمبل دین خود، از پیروان خود خواسته است که:
1ـ همانند آتش پاک و درخشان باشند.
2ـ همان‌گونه که شعله‌های آتش به سوی بالا زبانه می‌کشد، پیروان دین هم به سوی بالا، به سوی روحانیت، به سوی انسانیت و سرانجام به سوی ترقی و تعالی پیشروی کنند.
3ـ همان‌گونه که شعله‌های آتش هرگز به سوی پایین جذب نمی‌شود، آنان هم سعی کنند مجذوب خواهش‌های پست نفسانی نشوند و همیشه آمال بزرگ معنوی را در نظر داشته‌ باشند.
4ـ همان‌گونه که آتش، چیزهای ناپاک را پاک می‌کند و خود آلوده نمی‌شود، آنان هم با بدی بستیزند، بی‌آنکه خود را آلوده‌ی بدی‌ها کنند.
5ـ همان‌گونه که از یک اخگر می‌توان آتشی برافروخت، با روح و فکر یک انسان نیکوکار نیز، روان‌های بی‌شماری پاک و منزه خواهد شد.
6ـ آتش با هرچه تماس بگیرد، آن را مثل خود شفاف و سرخشان می‌کند، فرد باید پس از برخوردار شدن از فروغ دانش و بینش، دیگران را از فروغ نیکی بهره‌مند سازد.
7ـ همان‌گونه که آتش فعال و بی‌قرار است و تا پایان عمر، حتی لحظه‌ای از کوشش باز نمی‌ایستد، انسان هم باید مانند آتش فعال باشد و از کار و کوشش باز نایستد. اما آتشی که درون آدم را از آلودگی پاک مکند، جز اشا(راستی) نیست که از راه اصول سه‌گانه‌ی هومت(اندیشه‌ی نیک)، هوخت(گفتار نیک) و هورشت(کردار نیک) به دست می‌آید.
آتشکده‌ها در ایران باستان، نه تنها جای عبادت، بلکه دادگاه، درمان‌گاه و دبستان هم بود. هم‌چنان که استاد پرفسور سیدحسن امین در تاریخ حقوق ایران نوشته‌اند. در سرتاسر عصر ساسانیان، موبدان در آتشکده‌ها به دادرسی و داوری می‌پرداختند. همچنین بیماران جسمی و روحی در آتشکده‌ها معالجه می‌شدند و اطفال، دروس دینی و معنوی می‌آموختند، علاوه بر این‌هام آتشکده‌ها مجهز به کتابخانه‌ی جامعی هم بودند که مورد استفاده‌ی باسوادان آن روزگار قرار می‌گرفت.
در بند 87 فروردین یشت، کیومرث، نخستین پادشاه پیشدادیان و سردسته‌ی نژاد آریا، نخستین آتربان(زنده نگه‌دارنده‌ی آتش) خوانده شده‌است.
در میان مهریان نیز، در همه‌ی مهرابه‌ها، آتش مقدس در دو مجمر یا آتشدان در دو طرف مهراب روشن بود. در آیین زروان نیز، گردونه‌‌ی آفتاب از آتش پدید آمده است.
نهم آذرماه نیز، که آذر روز نام دارد و به آخشیج مقدس آذر(آتش) و فرشته‌ی ارجمند آن تعلق دارد، جشن آذرگان می‌‌باشد. یکی از نیایش‌ها در خرده اوستا، آتش نیایش نام دارد.
ایرانیان کهن در این روز به آتشکده‌ها می‌رفتند و آتش نیایش می‌خواندند.
اکنون نیز زردشتیان این عمل را به جا می‌آورند و معمولا در این جشن باید آتش افروخته شود.
در صفحه‌ی 256 ترجمه‌ی آثار الباقیه‌ آمده‌است: «روز نهم آذر عید است که به مناسبت توافق دو نام آذر جشن می‌گیرند و در این روز، به افروختن آتش نیاز دارند و این روز جشن آتش است و به نام فرشته‌ای که به همه‌ی آتش‌ها موکل است نامیده شده. زرتشت امر کرده که در این روز به آتشکده‌ بروند و در کارهای جهان با یکدیگر مشورت کنند.»
آتش به‌طور عام از روزگاران بسیار کهن تا به امروز، مورد توجه همه‌ی اقوام روی زمین بوده‌ و هر ایل و طایفه‌ی به شکلی و عنوانی آن را ستوده، عزیز و ارجمند می‌دارد. ترقیات دنیا از پرتو این عنصر است، یعنی آنچه که کشورهای متمدن را به ترقی و تعالی رسانینه، همین آتش است. به ملاحظه‌ی اینکه در میان عناصر، آتش از همه لطیف‌‌تر و زیباتر و مفیدتر است، مورد توجه ویژه‌ی جهانیان قرار گرفته است. متمدن‌ترین ملل اروپا با وحشی‌ترین قبایل آفریقا، در ستودن این عنصر درخشان با همدیگر شرکت دارند، نظر به اینکه در آیین مزدیسنی، آنچه آفریده‌ی اهورامزدا است و برای جهانیان و جهان سودمند می‌باشد باید با احترام و ستوده باشد. از این رو ایرانیان به آتش دلبستگی ویژه‌ای دارند و آن را موهبت ایزدی دانسته و شعله‌اش را فروغ رحمانی می‌خوانند و آتشذان فروزان را در پرستش‌گاه‌ها به منزله‌ی مهراب قرا داده‌اند.
در ریگ‌ودا و اوستا(دو کتاب مقدس و آسمانی آریاییان)، اسم پیشوای دینی هر دو دسته از آریایی‌ها، آتره‌وه‌ن می‌باشد، یعنی آذربان، و آن کسی است که از برای پاسبانی آتش گماشته می‌شود. چنانکه وستالیس در روم قدیم، دختری پاک‌دامن و دانا و از خاندان شریف به نگهبانی و زنده‌ نگه‌داشتن آتش مقدس در معبد وستا موظف بوده‌ است و در مدت خدمتش که سی سال بوده، می‌بایست با کمال پاکی و پرهیزگاری و تقدس به سر برد و نگذارد آتش مقدسی که پشتیبان دولت روم تصور می‌شد، خاموش گردد. در نزد هندوان، آگنی، اسم آتش و نام پروردگار آن است. اما ایرانیان به این عنصر و فرشته‌ی پاسبان آن آتریاایر نام نهاده‌اند. در پهلوی به آن آتور گفته‌اند. در گویش گورانی زبان کردی همان آتر به کار می‌رود.
استاد مهرداد بهار، در این باره می‌نویسد: «انسان عصر باستان گمان می‌کرد که قادر است با جادوی خود، نیروهای جهانی را تقویت یا تضعیف کند. جادوهای آورنده‌ی باد و باران از معمول‌ترین جادوهای تقویت طبیعت بود و جادوهای مبارزه با بیماری‌ها برای طرد و تضعیف آنها نیز گروه دیگری از این جادوها به شمار می‌آمد. از جمله جادوهای تقویت‌کننده و تسریع‌کننده‌ در امور طبیعت، یکی نیز جادوی تقویت نیروی خورشید و سرعت بخشیدن به گرمادهی آن است. این جادو معمولا با آتش‌افروزی توام است و متکی بر این گمان که ایجاد آتشی همانند آتش خورشید، بر زمین و در فضا، سبب گرم‌تر و نیرومند‌تر شدن خورشید می‌شود.
همان‌طور که گمان می‌رفت جادوهای خاصی توام با پاشیدن آب، سبب ریختن باران خواهد شد. به این جادو، جادوی تشبه نام می‌نهند.
بر این اساس، ما در ایران اعصار گذشته با آیینی روبه‌رو هستیم که در طی آن، بر زمین، آتش‌ها می‌افروختند. شهرها را چراغان می‌کردند و پرنده‌ها و تیرهای آتشین را به فضا می‌فرستادند تا مگر دوران کودکی خورشید به سر رسد و گرمای آن پدید آید و  باروری زمین از نو آغاز شود.»
استاد مهرداد بهار، در جایی دیگر می‌نویسد: «برپایی آتش در چهارشنبه‌سوری نوعی گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده‌ است.»
ارمنیان نیز که از نژاد آریا هستند، مراسمی دارند به نام وارداوار که به معنی آتش افروخته می‌باشد. برخی این رسم را آب‌پاشی دانسته‌اند که همان «آبریزگان» یکی از جشن‌‌های ایرانیان کهن می‌تواند باشد.
منابع:
1ـ جستاری چند در فرهنگ ایران، مهرداد بهار، انتشارات فکر روز، 1373.
2ـ دانشنامه‌ی مزدیسنا، دکتر جهانگیر اوشیدری. نشر مرکز، ا371.
3ـ شناخت اساطیر ایران، جان هیلنز، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، کتاب‌سرای بابل و نشر چشمه.

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

جشن عروسی در سرزمین اهورایی

جشن عروسی پیر شالیار:
یکی از جشن‌های سنتی مردم کرد در منطقه اورامان که ریشه در باورهای اساطیری و باستانی ایرانیان دارد، برگزاری جشن عروسی "پیر شالیار" (شهریار) است. "شال" مقامی بوده كه بزرگان زرتشتی به بستن آن نايل می‌آمدند. اين شال كه امروز در اورامان به ۳ گره دور كمر بسته می‌شود، به معنی "گفتار نيک"، "پندار نيک" و "كردار نيک" است.
اورامان:
یکی از حدسیات رایج درباره نام اورامان این است که واژه "اورامان" یا "هورامان" از دو بخش "هورا" به معنی اهورا و "مان" به معنی خانه، جایگاه و سرزمین تشکیل شده ‌است. بنابراین اورامان به معنی "سرزمین اهورایی" و جایگاه اهورامزدا است. هور در اوستا به معنی خورشید نیز آمده و "هورامان" جایگاه خورشید نیز معنی می‌دهد.
زبان و پوشش مردمان اورامان:
مردم روستای اورامان به زبان اورامی سخن می‌گویند و مردان اورامانی چوخه، پانتول، ملکی شال، دستار، فرنجی و کله بال می‌پوشند.
پوشش زنان:
زنان اورامان جانی، کلنجه، شال، کلاه و کلله می‌پوشند که علاوه بر وجود رنگ‌های متنوع با زیور آلات مختلف نیز تزئین می‌شوند.
ریشه اساطیری جشن عروسی:
اگرچه‌ این‌ مراسم‌ در طول‌ زمان‌ با تغییرات‌ بسیار مواجه‌ بوده‌، ولی‌ ریشه‌های‌ اساطیری‌ خود را به‌ خوبی‌ حفظ‌ كرده‌ است‌. در منابع‌ مكتوب‌ تاریخی‌ آمده‌: پیر روحانی‌ از مغان‌ زرتشت‌ به‌ نام‌ پیر شالیار نزد مردم‌ اورامان‌ بسیار محترم‌ است‌. كتابش‌ را به‌ بیگانگان‌ نشان‌ نمی‌دهند و كلماتش‌ به‌ جای‌ ضرب‌المثل‌ به‌ كار می‌رود.
چهل روز پس از یلدا:
جشن‌ بزرگ‌ مردم‌ اورامان‌ در بهمن‌ماه‌ كه‌ سال‌‌روز ازدواج‌ اوست‌ برگزار می‌شود .این‌ مراسم‌ كه‌ هم‌‌زمان‌ با جشن‌ سده‌ بر پا می‌شود، یادگار روزگار پرستش‌ مهر در این‌ سامان‌ است‌. مراسمی‌ كه‌ در آن،‌ بركت‌ بخشنده‌ ایزد مهر در چهلمین‌ روز زایش‌اش‌ و در آن‌ هنگام‌ كه‌ زمین‌ آغاز به‌ دم‌ زدن‌ می‌كند و گوسفندان‌ بار بر زمین‌ می‌نهند، ستایش می‌شود.
تقسیم‌بندی وظایف:
در مراسم عروسی پير شاليار وظايف تقسيم بندی شده است. سده‌هاست که هر خانواده‌ای همان كاری را انجام می‌دهد كه اجداد او در زمان حيات پيرشالیار انجام می‌دادند.
جشن عروسی در سه مرحله:
این‌ مراسم‌ در آغاز چله‌ كوچک، در سه‌ مرحله‌ و طی‌ سه‌ هفته‌ انجام‌ می‌شود. در اولین‌ هفته‌ بهمن‌ماه‌، گردوهایی‌ كه‌ از باغ‌ پیر شالیار چیده‌ شده‌ برای‌ اهالی‌ ارسال‌ می‌شود. به‌ این‌ ترتیب‌ اهالی‌ از شروع‌ مراسم‌ با خبر می‌شوند.
مرحله دوم:
کودکان وظیفه تقسیم این گردو در بین اهالی روستا را بر عهده دارند. آن‌ها صبح چهارشنبه و قبل از طلوع آفتاب گروه گروه به درب منازل افراد رفته و با گفتن کلمه "کلاوروچنه" حضور خود در محل را اعلام می کنند. صاحب خانه نیز در قبال برداشت چند گردو از کیسه کودکان، به آنها تنقلات و خوردنی هدیه می‌دهد.
قربانی:
در سحرگاه با تابش نخستین نور خورشید‌، نوبت‌ ذبح‌ گوسفندان‌ و گاوهای‌ قربانی‌ فرا می‌رسد. با ریختن‌ خون‌ قربانی‌، یاد ایزد حامی‌ دهقانان‌ و تولیدكنندگان‌ كه‌ باعث‌ بركت‌ كشت‌ و دام‌، روییدن‌ رستنی‌ و گیاهان‌ سودمند و خرمی‌ و شادی‌ انسان در زمین‌ می‌گردد، گرامی‌ داشته می‌شود.
تقسیم گوشت قربانی:
دام‌ها توسط اهالی و یا افرادی از روستاهای دیگر در اواخر فصل پاییز برای متولی فرستاده می‌شود و او در فصل زمستان از آن دام‌ها نگهداری کرده در روز جشن همه آنها را قربانی می‌کنند. بعد از این کار گوشت‌های قربانی شده بین اهالی تقسیم می‌شود.
ولوشین:
با مقداری از این گوشت نوعی آش به نام "ولوشین" تهیه می‌کنند و روز چهارشنبه بین اهالی روستا و مهمان‌هایی که از سایر نقاط راهی اورامان شده‌اند، تقسیم می‌شود.
شب‌نشینی در خانه شالیار:
شب‌ هنگام‌ همه‌ مردان‌ در خانه‌ پیر جمع‌ شده‌، گروه‌ گروه‌ در جایگاه‌ ویژه‌ی‌ طایفه‌ خود می‌نشینند و برای‌ تبرک رشته‌ تسبیح‌ چوبین‌ دانه‌ درشت‌ و گیوه‌ به‌ جای‌ مانده‌ از پیر را می‌بوسند.
مراسم سماع دراویش:
دراويش قادری كه عمدتا از روستاهای اطراف و روستاهای مرزی عراق از سه‌شنبه شب به اورامان آمده‌اند بر بام خانه پير حلقه زده و با آوای عرفانی دف شروع به ذكر و سماع می‌كنند.
سررشته سماع:
در اين مراسم سالمندان سر رشته ذكر را به دست دارند و جوانان هر از گاهی از خود بی‌خود می‌شوند.
کولیره مژگه:
در سومین‌ جمعه‌ بهمن‌ماه‌، مردان‌ نان‌ "کولیره مژگه" را كه‌ به‌ شكل‌ قرص‌های‌ طلایی‌ رنگ‌ از آرد گندم‌ و مغز بادام‌ كوبیده‌ تهیه‌ شده‌ و با گیاهان‌ خشک‌ چون‌ ریحان‌ و سیاه‌دانه‌ تزیین‌ شده‌ است‌، بر سر مزار پیر شالیار می‌برند.
تقسیم نان:
در آخرین مرحله از این مراسم که با بستن پارچه بر در و دیوار و درخت مزار آغاز می‌شود نان‌ها را روی‌ هم‌ می‌ریزند و آنها را خرد كرده‌، با ماست‌ بین‌ حاضران‌ تقسیم‌ می‌كنند.
سنگ شفا بخش:
هر سال‌ در دومین‌ هفته‌ اردیبهشت‌، اهالی‌ اورامان‌ و روستاهای‌ مجاور به‌ رسم‌ تبرک و برای‌ شفای‌ بیماران‌ قطعه‌ای‌ از تخته‌ سنگ‌ كنار مزار پیر شالیار را می‌كنند و با خود می‌برند. آن‌ها بر این‌ باورند كه‌ كرامت‌ پیر شالیار باعث‌ تبرک این‌ سنگ‌ شده‌ و هر سال‌ بار دیگر‌ سبز خواهد شد.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 http://kermashan60.blogspot.com