۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

آش دوغ کرمانشاه

مواد لازم:

دوغ: ۱ تا ۱٫۵ لیتر (بر اساس سلیقه نسبت به غلظت آش)

برنج: نصف پیمانه

لپه:‌ نصف پیمانه

گوشت چرخ کرده: ۲۰۰ گرم

پیاز برای داخل گوشت: ۱ عدد رنده شده

سبزی آش: ۲ پیمانه خرد شده

نمک و زردچوبه: به مقدار لازم

پیاز داغ، سیر داغ و نعناع داغ برای تزئین و البته طعم بهتر
٢نکته:

اول از همه این نکته رو بگم که این غذا رو من پارسال از خانم کتابی دوست داشتنی توی بلاگ آشپزی رنگین یاد گرفتم که خیلی ازشون ممنونم.

و این رو هم میدونم که همه دوستان این آش رو بلد هستن اما به دلیل اینکه میخوام آرشیو سایتم تکمیل باشه، این رسپی رو اینجا قرار میدم.

برای دوستان تازه کار هم بگم که این آش سنتی، بسیار خوش طعم هست و همه هم دوستش دارن و اینکه این آش بدون سیر اصلا معنی نداره. یعنی از نظر من مقدار زیادی از طعم این آش به خاطر سیرش هست. پس لطفا حذفش نکنید. و از پیاز داغ هم به مقدار زیاد استفاده کنید.

روش تهییه:

١. گوشتها رو به همراه پیاز رنده شده و نمک ورز داده و به صورت کوفته ریزه در می آوریم و در مقدار کمی روغن زیتون یا روغن کنجد تفت میدیم.
٢. لپه را با مقداری آب روی حرارت میگذاریم. بعد از اینکه نیم پز شد، برنج را هم اضافه میکنیم و اجازه میدهیم تا بپزند.


٣. دوغ را روی حرارت میگذاریم و مدام به هم میزنیم (تا نبرد). اجازه میدهیم دوغ کمی غلیظ شود. ( کلا خیلی نگران بریدن دوغ نباشید. چند باری که من این آش رو درست کردم از دوغ پاستوریزه بدون گاز امتحان کردم و مشکلی برام پیش نیومده. شاید دوغ های محلی این طور نباشه.)

٤. برنج و لپه را اضافه کرده و سپس سبزی آش را هم اضافه میکنیم و حدود ۲۰ دقیقه زمان میدهیم تا سبزی هم پخته شود.

٥. در دقیقه آخر کوفته ریزه را هم به آش اضافه می کنیم. اگر که خواستید، میتونید تعدادی را برای تزئین نگه دارید.

٦. آش را در ظرف مناسب کشیده و با پیاز داغ وسیر و نعناع تزئین میکنیم.

اگر دوست دارید ، این پست را برای دیگران به اشتراک بگذارید
منبع: http://101recipe.com/?p=365

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

ایل جاف

« جاف »، نام اتحادیۀ ایلی متشکل از گروهی از ایلات و طایفه‌های بزرگ و کوچک کُرد شافعی مذهبِ ساکن در مناطقی از سرزمین غرب ایران و کشور عراق. جافها بی‌گمان از مهم‌ترین و نیرومندترین ایلات کرد و از اقوام ایرانی ساکن در جنوب کردستان بودند و برای متمایز کردن آنها از عشایر دیگر و روستاییان غیر عشایری، آنان را اختصاصاً «کُرد» می‌نامیدند (ادمندز، ١٤١). بنابر نوشتۀ مردوخ، در کردستان اردلان لفظ «کُرد» را اصطلاحاً برای تمام عشایر و ایلات، و لفظ «گوران» را برای «رعایا» (روستاییان) به کار می‌بردند (٢/٥٢). نظر به اینکه در گذشته این گروه بزرگ ایلی فقط از راه کوچگردی فصلی و دامداری در ناحیۀ پهناوری میان سرزمین ایران و ترکیۀ عثمانی زندگی می‌گذراندند (EI2, S, .٣٧)، و با توجه به معنای واژۀ کُرد: چوپان و شبان، شاید اطلاق انحصاری اصطلاح کُرد به عشایر جاف، به سبب زندگی کاملاً شبانی و دام چرانی این مردم ایلیاتی بوده باشد.(البته واژه‌ی کُرد به معنای شجاع و دلیر است. رجوع کنید به: http://kermashan60.blogspot.com/2012/01/blog-post_8221.html)
نام و خاستگاه:
دربارۀ وجه تسمیۀ ایل جاف اختلاف نظر وجود دارد. برخی نام ایل را برگرفته از «جاوان یا جاوانیه»، نام یکی از ایلهای کرد معروف در زمانهای قـدیم نوشته‌اند که مسعودی در میانۀ سدۀ 4ق به نَسَب آنها، از جمله جاوانیه و جلالیه(احتمالاً جلالیه همان طایفۀ کلالیۀ مسکون در نزدیکی شهر زور است که در صبح الاعشى به آن اشاره شده است، نک‍: قلقشندی، ٤/٣٧٣؛ و صورت دیگر آن گلالی یا جلالی، نام یکی از گروههای جاف امروزی است) اشاره کرده‌است(مروج...، ٢/١٠١، التنبیه...، ٧٨)، و جافهای امروزی را منتسب به کردهای جاوان (مینورسکی، ٨١). و ایل جاف را بازماندۀ همان ایل قدیم جاوان دانسته‌اند(روژبیانی، ٤/٣٥٨).
دربارۀ اشتقاق واژۀ جاف از جاوان و یکی بودن این دو ایل استدلالهای گوناگونی کرده‌اند. برخی استدلال کرده‌اند که جاوانیها در اثر هم‌جواری و همزیستی با عربها نام خود را به عادت و زبان عربی جافان تلفظ می‌کردند و واژۀ جافان را تثنیۀ واژۀ جاف می‌پنداشتند و برای تسمیۀ دو ایل به کار می‌بردند. بعدها صورت مفرد واژۀ جاف را به ایل خود اطلاق کردند(همو، ٤/٣٥٨-٣٥٩).
برخی دیگر بر اساس روایتهای افسانه‌ای گفته‌اند که نیاکان مردم این ایل از وابستگان جابان، سردار بزرگ ایرانی و یار و همراه رستم فرخزاد بوده‌اند که ابن اثیر در الکامل از او نام برده است. بعدها احتمالاً نام جابان در سیر تطور لغوی خود به جاو و جاوی (جاوان و جاوانیه در متون) بدل شده است. کارگزاران عرب نیز جاویها را به سبب سرسختی و جسارتها و مقاومتهایشان جافی (به معنای جفاکننده و خشن و تندخو) می‌نامیدند و به مرور نزد عامۀ ایلیاتیها به جاف و جافی شهرت یافتند (سلطانی،٢/١٢٧ ). عزاوی احتمال داده که جاف در زبان عربی از جوانرود (یا جوانرو، در تداول کُرد زبانان)، نام محل سکنای سنتی و اولیۀ این گروه ایلی گرفته شده است (٢/٢٩). صفی‌زاده جافها را بنا به اقوال خود آنها، از اولاد خسروپرویز (٥٩٠-٦٢٨م) ــ خسرو دوم و پسر هرمز چهارم ساسانی ــ و واژۀ جاف را در زبان کردی به معنای شجاع و دلیر نوشته است ( نوشته‌ها...، ٥٩، تاریخ...، ٣٧١).
این گونه توجیهات دربارۀ کلمۀ جاف و اشتقاق آن را از واژۀ جاوان و یکی بودن دو ایل جاوان و جاف را بنا بر استدلال روژبیانی و مینورسکی و دیگران، نمی‌توان بدون تحلیل زبان‌شناختی و تحقیق تاریخی بیشتر پذیرفت. مضافاً اینکه واژۀ جاف و ایلی به همین نام از گروه قوم کُرد از سدۀ 5 ق به بعد، جداگانه و مستقل از جاوان شناخته شده بوده، و در برخی از منابع معتبر تاریخی از آن یاد شده است. مثلاً در برهان الحق، یکی از متون کهن اهل حق، بابانااوس، از مشاهیر اولیای اهل حق را که در سدۀ
٥ و ٦ ق می‌زیسته (الٰهی، ٤٠)، و احتمالاً بنا بر نوشتۀ صفی‌زاده ( نوشته‌ها، ٥٨) در ٤٧٧ق در روستای سَرگَت، از توابع اورامان لهون کردستان، به دنیا آمده بوده است، از کردهای ایل جاف معرفی کرده‌اند (نیز نک‍ : ویتمن، ٨٨؛ جاف، «تحقیقی...»، ٢٩٩).
تاریخچه:
تا آغاز سدۀ ١١ق/ ١٧م، جافها یکی از عشایر کرد ایرانی با پیشینۀ چشمگیر و موضوع منازعه میان دولت عثمانی و ایران بودند. در آن زمان، اکثریت جافها در ایران و در ناحیۀ جوانرود از ولایات کردستان اردلان، بین راه کرمانشاه و حلبچه و جنوب‌غربی سِنّه (سنندج) می‌زیستند و والیان اردلان بر آنها فرمان می‌راندند (ادمندز، همانجا؛ نیکیتین، ١٧١).
والیان کردستان از دودمان اردلان یا از گروهی به نام بنی اردلان بودند که قشر قدرتمند و با نفوذی را در سراسر منطقۀ کردستان ایران و عراق شکل داده بودند و چند سده در کردستان ــ که به کردستان اردلان شهرت یافته بود ــ به استقلال یا به تابعیت دولتهای ایران و عثمانی فرمان می‌راندند (برای آگاهی از نسب و تبار اردلانها، نک‍ : سنندجی، ٧٦-٨٣، برای دوران حکمرانی آنها، نک‍ : سراسر کتاب؛ نیز نک‍ : ه‍ د، اردلان، طایفه). برخی از اعضای این خاندان با دربار قاجار نیز رابطۀ نزدیک داشتند و با زنان درباری وصلت کرده بودند (سلطانی، ٢/٣٠٦).
حکمرانان اردلان همۀ ولایات و قلمرو ایلات منطقه مانند ایلات جاف، مکری، رواندوز، جوانرود، اورامان، مریوان، بانه و سقز را به جولانگاه اعمال اقتدار خود درآورده بودند (حیرت سجادی، ٩٨-٩٩) و در دورۀ قاجار در تشکیلات اتحادیۀ جاف به لحاظ سیاسی و اقتصادی موقعیت ویژه‌ای برای خود فراهم کرده بودند و بر امیران و رؤسای جاف فرمان می‌راندند و زارعان و عشایر کرد را رعیت خود می‌پنداشتند و از آنان بهره‌کشی، و برای کار روی زمینهایشان و نگهداری و چراندن گله‌هایشان استفاده می‌کردند. هرگاه رؤسای جاف از فرمان آنان سرپیچی می‌کردند، آنها را با حیله و تدبیر از میان می‌بردند (برای نمونه، نک‍ : سنندجی، ١٤٨-١٥١؛ نیز سلطانی، ٢/٣٠٦-٣٠٧). مثلاً تا زمانی که بهرام بیگ، ایل بیگی جوانرود، طرف‌دار والیان اردلان و حامی حکومت بود، او آزاد بود هر کاری که بخواهد بکند، لیکن پس از اینکه بر ضد حکومت خسروخان، مشهور به ناکام (١٢٤٠-١٢٥٠ق) طغیان کرد، خسروخان دستور داد او و چند تن از معتبرین جاف را دستگیر کردند و چوب زدند. چون بهرام بیگ خود را شیرژیان می‌نامید، سگ سیاهی را به گردنش آویختند و گرداندند. سرانجام، به شفاعت بیگزادگان و دادن پیشکش به حکومت، والی او را بخشید و فرمان ریاست ایل و احشام در میان جاف را به او اعطاء کرد (سنندجی، ٢٠٦-٢٠٧).
در ١٤٠٨ق/ ١٦٣٨م، و در زمان سلطنت شاه صفی صفوی (١٠٣٨-١٠٥٢ق)، گروهی از مردم ایل جاف، سلطان مراد چهارم، شاه عثمانی (سل‍ ١٦٢٣-١٦٤٠م) را در حمله به بغداد و تصرف و فتح این شهر کمک کردند. به پاداش این همکاری نیز سلطان مراد آنها را به لقب «مُرادی» مفتخر کرد و از آن پس این گروه در میان ایل جاف به «جاف مرادی» معروف شدند (سلطانی، ٢/١٢٦).

در رسالۀ تحقیقات سرحدیه، متن نامه‌ای از سلطان مراد به شاه صفی در اوایل ماه شوال
١٠٤٩ درج شده که در آن حدود مرزی میان دو دولت ایران و عثمانی و عشایر جاف مسکون در آن نواحی تعیین شده است. بنابر آن محالی از بلوک مندلیج تا در‌تنگ با صحاری واقع در میان آنها و کوه نزدیک به آن همراه با طایفه‌های ضیاء‌الدین و هارونی به دولت عثمانی واگذار شده، و طایفه‌های بیره و زردونی همچنان در خاک ایران و به تابعیت دولت ایران در ناحیه‌های مسکونی خود باقی مانده است (مشیرالدوله، ٧٦، ٧٩). عزاوی در عشائر العراق به معاهده‌ای که بعدها بر اساس این نامه میان سلطان مراد چهارم و شاه صفی در ١١ محرم ١٠٤٩ بسته شد، اشاره می‌کند و آن را سندی برای شناخته شدن عشایر جاف و قلمرو تاریخی و رسمی آنها می‌داند (٢/٢٨)؛ سپس از٤ قبیله از جافها که در معاهده به تابعیت دو دولت عثمانی و ایران درآمده بودند، نام می‌برد (٢/٤٣).پس از توافق دو دولت ایران و عثمانی در تعیین سرحدات، بلوکات جوانرود، اورامان، مریوان، خورخوره، سقز و بانه، سرحد ایران از سوی جنوب به شمال معین شدند. همۀ این نواحی در میان کوه شامخه، و دارای دره‌های صاف و وسیع بودند و بلوک اورامان هم که در پای کوه شاهو قرار داشت و دارای بیشه و جنگل و علفزار و مرتع بسیار بود، همچنان به صورت ییلاقات احشامات کردستان و طوایف جاف باقی ماند. طوایفی از جاف هم که از کردستان به مراتع این جایها کوچ می‌کردند، رسوم متداول «سر علف» برای چراندن احشام خود را به والی کردستان در سنندج می‌دادند. اکثر ایلات این جایها نیز برای قشلاق به بلوکات زهاب در حوالی ضمیگان، صحرای خانه شور، سرقلعه، حاجی لر، ناقوپی و مانند آن می‌رفتند (مشیرالدوله، ١٢٧).
در ١٣٦٦ق/ ١٩٤٧م، اکثر جافها در ایلات سلیمانیه و بخشی از آنها در ناحیۀ سیروان از توابع قضاء کِفری از ایلات کرکوک، و گروهی نیز در ایران و در نواحی مختلف زندگی می‌کردند (عزاوی، ٢/٢٨). شهر سلیمانیه چند سده مرکز شاخه‌ای از پاشاهای کمابیش مستقل امپراتوری عثمانی بود و پاشاهایی از خانواده‌های کردهای بابان (ه‍ م) در آن حکمرانی می‌کردند که در اثر تبانیهای بغداد و استانبول در ١٢٦٨ق/ ١٨٥١م حکومتشان پایان یافت (بارث، ١٤).

عزاوی جاف مرادی در عراق را دارای ٢٥ طایفۀ میکاییلی، صوفیانی، کمالی، روغزاری، طرخانی، شاطری، عیسایی، هارونی، گلالی و جز اینها می‌نویسد و در ذیل اسامی برخی از این طوایف اطلاعاتی دربارۀ نسب و تیره‌های هر یک و محلهای سکونت آنها می‌دهد و چند تن از رؤسای آنها را نام می‌برد (٢/٤٧-٦٧). طایفۀ میکاییلی را به پیر میکاییلی شش انگشت، نیای بزرگ عارفِ نامی ضیاء‌الدین ابوالبهاء مولانا خالد منسوب می‌دانند. او طریقت نقشبندی را در اوایل سدۀ ١٣ق به نواحی کردنشین ایران و ترکیه و عراق آورد (طبیبی، «پنج مقاله...»، ٦٥؛ نیز نک‍ : العشائر...،٨١). گلالی چهارمین ایل یا طایفۀ بزرگ از ایلاتی بود که به مرادیهای جاف پیوست و در زمرۀ طوایف اتحادیۀ جاف درآمد. الحاق گلالی به جاف تغییری در سنت دستگاه رهبری آن نداد و گروه اداره‌کنندگان ایل، جدا از طایفۀ بیگزاده بودند و عنوان «آقا» داشتند و بیگزادگان پیوسته با آنها رفتاری محترمانه داشتند که با رفتارشان نسبت به رؤسای تیره‌های جاف فرق می‌کرد (ادمندز، ١٤٣).

در١١١٢ق/ ١٧٠٠م در نتیجۀ تیره شدن روابط میان سران دو گوره حکمرانان اردلان و سران ایل جاف، و کشته شدن رئیس ایل جاف و پسر و برادر او، رؤسای دیگر طوایف همراه گروهی حدود ٥٠٠خانوار از طایفه‌های دیگر، به تدریج به آن سوی مرز ایران در خاک تحت تصرف عثمانی گریختند و به پاشای کرد سلیمانیه، در قلمرو ترکیۀ عثمانی پناه بردند (بارث، ٣٥؛ نیکیتین، نیز E2, S، همانجاها؛ نیز نک‍ : دائرة‌المعارف...، ١/٧٧٩؛ سلطانی،٢/١٢٥ ). در نتیجۀ رشد طبیعی و پیوستن ایلات و طایفه‌های کوچک و از هم پاشیدۀ دیگر به این مهاجران، جمعیت جافهای عراق به حدود ٦٠ هزار نفر (بارث، همانجا) و بنا بر گفتۀ دیگر، تخمیناً حدود ١٠ هزار چادر یا خانوار (نیکیتین، همانجا) رسید. این گروه که در نواحی مرزی استقرار یافته بودند، تابستانها را در ارتفاعات پیرامون پنجوین، فصول بهار و پاییز را در دشت شهرزور و قرارگاههایی در حلبچه، و زمستانها را در اراضی تابع کِفری در کرانۀ راست رودخانۀ سیروان (دیاله) می‌گذراندند. طایفه‌هایی از جاف مانند میرویسی، تایشایی (طایشایی)، کَلکَنی و چند طایفۀ دیگر که در جوانرود مانده بودند، بعدها، به سبب ستمگریهای والیان اردلان و برخی عاملهای دیگر، به گوران پیوستند و به نام جاف ـ گوران معروف شدند (نیکیتین، همانجا؛ نیز نک‍ : دنبالۀ مقاله)؛ شماری دیگر از طایفه‌های جاف جوانرود هم به ایلات سنجابی، شرف بیانی و باجلان پیوستند (EI2, S، همانجا).
حکومتگران اردلان جافهای کوچندۀ شهرزور را مردمی آشوبگر و شرور به شمار می‌آوردند و برای دوری از زیانکاریهایشان اغلب مانع آمدن آنها از شهرزور به ییلاقات کردستان برای چراندن احشام و دیدار خویشاوندانشان می‌شدند و هر بار به آنها حمله می‌کردند و زیانهای جانی و مالی بسیار زیادی به آنها وارد می‌کردند. مثلاً در زمان حکومت لطفعلی خان، عموی خسروخان (١٢٠٤-١٢٠٩ق) که ٢٠٠ خانوار از جافها با اغنام و مواشی به ییلاق آمده بودند، به دستور او بسیاری از آنها را به سنندج بردند و داراییهایشان را گرفتند و تقسیم کردند و هر ١٠، ٢٠ خانوار از آنها را به یکی از اعیان منطقه بخشیدند (سنندجی، ١٧٦-١٧٧). همچنین در ١٣٣٦ق، به دستور امان الله خان والی سنندج برخی از جافهای کوچنده را که به کردستان آمده بودند، کشتند و شماری را سخت گوشمال دادند و به اسارت بردند و تمام داراییهایشان را غارت کردند و به سپاه بخشیدند (همو، ١٩٣، جم‍ (.
ادمندز بر اساس روایت شفاهی مردم جاف می‌نویسد: احتمالاً در ١١٨٦ق/ ١٧٧٢م (منابع دیگر تاریخهای مختلف داده‌اند) ابتدا حدود ١٠٠ خانوار از جافهای طایفۀ بزرگ معروف به جاف مرادی با سرپرستشان ظاهر بیگ از جوانرود به بنی خیلان، واقع در کنارۀ غربی سیروان ــ جایی که سلسلۀ کوههای قره‌داغ به این رودخانه می‌رسد ــ کوچیدند و در قلمرو ایل بابان مستقر شدند (ص ١٤١-١٤٢). ملک الکلام تاریخ مهاجرت این طایفه‌های جوانرود را به شهرزور، ١٥٠ سال پیش از تألیف رساله‌‌اش، یعنی حدود سال ١١٥٠ق نوشته است (١/٣٢). این تاریخ با تاریخ گزارش مؤلف تحفۀ ناصری تطبیق می‌کند. بنابر این گزارش در ١١٥٥ق، به هنگام والیگری احمد سلطان اردلان در کردستان، ظاهر بیگ، ایل بیگی جاف در شهرزور بود که در وقت گریز احمدخان به خاک عثمانی با او مقابله کرد (سنندجی، ١٤٠-١٤١).

احمد پاشا، پاشای کرد بابان که در قَلاچوالان (= قلعۀ چوالان، «چُواله» در زبان کردی بابان به معنای چُغاله است، نک‍ : بابانی، ١١٦) حکمرانی می‌کرد، از ورود ظاهر بیگ به قلمرو بابان به گرمی استقبال و پذیرایی کرد؛ لیکن چندی بعد، به سبب چپاولگریهای دسته‌ای از طایفۀ او در ناحیۀ اطراف، به حق یا ناحق، او را گرفت و کشت. با این حال، در اثر گشاده‌رویی این پاشای کرد، کردهای جاف جوانرود تشویق شدند و گروه گروه به کوچ خود ادامه دادند تا اینکه شمار جافهای مرادی این ناحیه به ١٠ هزار چادر رسید (ادمندز، همانجا).
«پاشا»، که کوتاه شدۀ پادشاه است، عنوان والایی بود که سلاطین عثمانی در دورۀ صفویان به امیران یا رؤسای ایلات کرد از جمله امیرالعشایرهای جاف که به دولت عثمانی وفاداری نشان می‌دادند، اعطا می‌کردند. در برابر سیاست عثمانیها، پادشاهان صفوی نیز به برخی از رؤسای ایل کرد جوانرود و گوران عنوان سلطان می‌دادند که به زبان کُردی‌ «سان» می‌گفتند (طبیبی، مبانی...، ١٦٣؛ نیز نک‍ : بروینسن، ٢٠٨).
در گزارشی در ١٣١٥ق/ ١٨٩٧م آمده است که جوانرود در اثر حملۀ حبیب‌الله خان، یکی از سران کردان جاف (نک‍ : دنبالۀ مقاله) و به آتش کشیدن آنجا شهری ویران و متروک بوده است ( تهران...، ٢٧٣). منبع دیگری به این آتش سوزی و متروک بودن جوانرود اشاره نکرده است. ادمندز مدعی است که در اوایل سدۀ ٢٠م، یعنی در همین سالها یک گروه از جافها که بنابر سرزمین جغرافیایی سکونتشان به ٣ گروه اصلی و عمده تقسیم می‌شدند، هنوز مقیم جوانرود ایران بودند (ص ١٤١). اعتماد‌السلطنه (د ١٣١٣ق) در مرآة البلدان به معمور بودن این شهر و ناحیه در دهۀ پایانی سدۀ ١٣ق اشاره دارد و در گزارشی دربارۀ ساکنان کرد اهل تسنن و شافعی مذهب جوانرود که بیشتر پیرو طریقت نقشبندی بودند، و از دو طایفۀ اعیان و معتبرین آنجا به نامهای مستوفی و بیگزاده، یاد می‌کند و آنجا را مرکز فعالیت طلاب علوم دینی و ادبی و پایگاه دو سلسلۀ قاضیها و علمای منطقه معرفی می‌کند (٤/٢٣٧٨).
در دورۀ سلطنت پهلوی بیشتر طوایف جاف یکجانشین شده بودند و فقط گروههایی از آنها کوچ می‌کردند. دولت، سران و صاحبان قدرت جاف را در طوایف شناسایی کرده بود و به آنها مناصبی در سطوح بالای مملکتی در حکومت محلی و مرکزی در تهران داده بود. به هنگام اجرای برنامۀ اصلاحات ارضی (١٣٣٦٩-١٣٤٢ش) و تقسیم اراضی میان عشایر جاف، مقدار وسیعی از زمینهای زراعی دست نخورده در مالکیت سران ایل باقی ماند. برخی از سران مقتدر جاف را هم برآوردند و به مناصب دولتی گماردند. مثلاً به سالار جاف منصبی درباری اعطا کردند و برادر او، سردار جاف را به نمایندگی به مجلس شورای ملی فرستادند (انتصار، ٢٧).
زیستگاه و پراکندگی ایل بزرگ جاف بر روی نقشه
تقسیم‌بندی ایل:
کهن‌ترین سندی که به تقسیمات و طایفه‌های ایل جاف اشاره می‌کند، رساله‌ای است به نام "عشایر جاف" تألیف میرزا عبدالمجید ملک الکلام در ١٣٠٣ق/ ١٨٧١م. بنابر اطلاعات این رساله، ایل جاف جوانرود در آن زمان متشکل از ٣ طایفۀ مرادی، رخزادی و شاطری (یا شاتری) بود که «از احشام داخله و تبعۀ دولت ایران» به شمار می‌رفتند. مرادیها در نواحی کوه، دولت‌آباد، شش بید و تنگ اژدها، از توابع جوانرود می‌زیستند. دو طایفۀ رخزادی و شاطری هم در قریۀ بله بزان، دهی در جبال جوانرود به سر می‌بردند. بنابر نوشتۀ مؤلف، حدود١٥٠ سال پیش (پیش از تألیف رساله) یعنی حدود سال١١٥٠ق، این طوایف به سبب پاره‌ای درگیریها با حکومت وقت، از ایران گریختند و به شهر زور رفتند و در آنجا ساکن و تبعۀ دولت عثمانی شدند؛ اما پس از آن، هر ساله برای چرای دام به مراتع ییلاقی خود در کردستان ایران می‌آمدند. در ١٢٨٨ق دولت ایران ورود آنها را به خاک و مراتع ایران ممنوع کرد و در سرحدات خود با ترکیۀ عثمانی گروهی سرباز دولتی و تفنگچی چریک از اورامان، مریوان، بانه و سقز گذاشت تا مانع ورود جافها و گله‌های دام آنها به ایران شوند (ملک الکلام، ٢/٣٢، ٣٩).
شمار خانوارهای این ٣ طایفه، بنا بر گزارش مؤلف همین رساله، ابتدا و در زمان مهاجرت اندک بود، لیکن از زمانی که در خاک عثمانی اقامت گزیدند، طوایف مختلفی از ایلات دیگر ایران به آنها پیوستند و بر شمار طوایف و خانواده‌های آنها افزوده شد. گروههایی از ایل جاف که در جوانرود باقی مانده بودند، طایفۀ «صوفی بیگی» از طوایف جاف مرادی، ایل بیگی آنها را برعهده داشتند (همانجا).
ملک الکلام در فصل دوم رسالۀ خود به شرح شمار طایفه‌ها، خانوارها و نام رؤسای هر یک از طوایف ایل جاف در ایران و عثمانی می‌پردازد و می‌نویسد: سرپرستان تمامی طوایف جاف از طایفه‌ای خاص و معروف به «بیگزاده» و از کردهای ایرانی بودند که شمار جمعیت آنان به حدود ٣٠٠ خانوار می‌رسید. رؤسای ایشان و کل «احشام» (ایلیاتی و رعایا) جاف در آن دوره، عبدالله بیگِ امیرالعشایر، عثمان بیگِ رئیس العشایر، عزیز بیگِ امیرالعشایر و قادر بیگ بودند (٢/٣٩-٤٢).
پس از جدایی سرزمین عراق از ترکیۀ عثمانی در جنگ جهانی اول ١٢٩٧ش/ ١٩١٨م و استقلال آن در ١٣١١ش ١٩٣٢م، کردهای جافِ تابع عثمانی نیز که در مناطقی از سرزمین عراق به سر می‌بردند، به تابعیت دولت جدید عراق درآمدند. مقارن با این دوره، محمد امین زکی در کتاب کورد و کوردستان که در ١٣٥٠ق/ ١٩٣١م چاپ و منتشر شد، در فهرستی از عشایر کرد عراق به عشیرۀ جاف ساکن در ایالت سلیمانیه اشاره می‌کند و در جدولی «فرقه» (شاخه)‌ها، شمار خانوارها یا چادرها، کوچندگی و یکجانشینی و احوال و موقعیت اجتماعی و محلهای سکونت جغرافیایی آنها را می‌آورد. در این نمایه برای ایل جاف عراق 19 فرقه ذکر شده است که میکاییلی و گَلالی، هر یک با ٢٠٠٠، شاتری (شاطری) با١٨٠٠، اسماعیل عزیزی و نورُولی، هر یک با ١٥٠٠ و رشوبوری با ١٠٠٠ خانوار، بزرگ‌ترین این طوایف بوده‌اند (ص ٣٣٨-٣٣٩).

روسای ایل جاف جوانرود همراه با عبدالکریم قاسم و ملا مصطفی بارزانی
در کتاب العشائر الکردیه، ترجمه‌ای از کردی به عربی، فصلی مستقل به «عشیرۀ جاف» اختصاص یافته است. نویسنده تاریخچۀ کوتاهی دربارۀ عشیرۀ جاف و اقامت اولیۀ آنها در زمان حکومت اردلانها در منطقۀ جوانرود ایران و مهاجرت گروه بزرگی از جافها به رهبری ظاهر بیگ به منطقۀ شهرزور می‌دهد. بعد صورت بزرگ‌ترین و مهم‌ترین گروههای عشیره‌ای جاف مانند میکاییلی، جلالی (صورت عربی شدۀ گلالی) روغزایی (دیگران از آن با نام روغزادی و روخزادی یاد کرده‌اند، نک‍ : جاف، تاریخ...، ١٢٤؛ مردوخ،١/٨٥)، هارونی، شاتری (شاطری)، ترخانی (طرخانی)، یزدان بخشی، کمالی و نورولی را همراه با تعداد طایفه‌ها، خانوارها، نام رؤسا و شمار مردان جنگی سواره و پیادۀ هر یک از آنها می‌آورد؛ مؤلف العشائر الکردیه سپس ١٣ عشیرۀ کوچک جاف، از جمله باشکی، تیله‌کو، یار ویسی، صوفی وند و اسماعیل عزیزی را با شمار خانوارها و مردان جنگی آنها ذکر می‌کند (ص ٧٦-٨٨). همچنین به گروهی از عشیرۀ جاف اشاره می‌کند که در جوانرو ماندند و همراه دیگران به شهرزور نرفتند. در میان آنها از طایفه‌های ولدبیگی، قوبای (ظاهراً باید همان قبادی باشد، نک‍ : مردوخ، همانجا) و باباجانی(= باوه جانی) نام می‌برد (ص ٧٩).مؤلف کتاب عشائر العراق شمار طایفه‌های جاف جوانرود را ١٧ طایفه ذکر می‌کند و در شرح هر یک از طایفه‌ها رؤسایشان را تا چند پشت نام می‌برد و تعداد فرقه‌ها یا تیره‌های هر یک از طایفه‌های بزرگ هفده گانه را برمی‌شمرد و به محلهای اقامتشان اشاره می‌کند (نک‍ : عزاوی، ٢/٧٠-٧٦)؛ همچنین فهرستی از طایفه‌هایی از جافهای جوانرود مانند جاف جوانرود، ندری، زردویی، باوه جانی، و تاوکوزی را که زمستانها کوچ می‌کنند و از جوانرود به ناحیۀ زهاو (زهاب) می‌روند، به دست می‌دهد (همو، ٢/٦٩-٧٠).
فردریک بارث که در ١٣٣٠ش/ ١٩٥١م در میان کردان عراق پژوهش میدانی می‌کرد، در کتابش فهرستی از ١١ تیرۀ موجود در عشیرۀ جاف عراق می‌دهد که در نام و شمارۀ آنها با دیگر منابع اختلافی جزئی دارد. او برای گروه شاتری، ٦ طایفه (طایفه اصطلاحی عربی و برابر اصطلاح هوز کردی است، نک‍ : بارث، ٣٧) و برای شیخ اسماییل (اسماعیل)، دو طایفه برمی‌شمرد و هوزِ جاروِیس را نیز در زمرۀ تیره‌ها می‌آورد (ص ٣٦). او می‌نویسد که جافها تا ٣٥-٤٠ سال پیش همه کوچگر بودند، لیکن در زمان تحقیق، بخش کوچندۀ آنها گروه کوچکی از جافها را تشکیل می‌دادند و شمارشان به ٢٠٠٠ تا ٣٥٠٠٠ نفر می‌رسید (ص ٣٥).
مردوخ در دهۀ ١٣٤٠ش، به گروه کرد جاف اشاره می‌کند که به دو شعبۀ جاف مرادی، یا جاف عراقی، و جاف جوانرودی، یا جاف ایرانی تقسیم می‌شدند. وی جاف مرادی را متشکل از ٣٢ تیره، و جاف جوانرودی را شامل ١٥ تیره با نام تیره‌ها آورده است (همانجا). حسن جاف در تقسیم بندی عشیرۀ جاف در کتابی با عنوان تاریخ جاف که به زبان کردی نوشته است (نک‍ : همانجا)، شمار طایفه‌های ایل جاف در عراق را ٢٦، و طایفه‌های ایل جاف ایران را ١٨ طایفه می‌دهد. او فرقه (شاخه)‌های هر یک از طایفه‌های جاف ایران و عراق را نام می‌برد و شمار مالهای (خانوارها) هر یک را همراه با نام آبادیهای محل سکونتشان و برخی اطلاعات دیگر، از جمله شمار قوای سواره و پیاده نظام برخی گروهها می‌آورد (برای اطلاعات بیشتر، نک‍ : همان، ١٢٥-١٤٧).
در میانۀ سدۀ ١٩م، حدود دهۀ ١٣٧٠ق گروهی متشکل از ٧ طایفۀ کوچک به نامهای کلکنی، یوسف یاراحمدی، کوویک، نیرجی یا نیریژی، گرگ قاییش، قدیر میرویسی (یا قادر میرویسی) و تایشه‌ای (یا طایشی)، از طوایف جاف جوانرود جدا شدند و از جوانرود به کرمانشاه رفتند و به ایل گوران پیوستند (ادمندز، ١٤١؛ سلطانی، ٢/١٢٤-١٢٥). این طوایف که به «جاف کرمانشاه»، یا به نوشتۀ تاریخ جاف به «جاف کرماشان» (جاف، همان، ١٤٣-١٤٤) شهرت یافته‌اند، به رغم اختلاف مذهب با گورانها (سنی و شافعی مذهب بودن جافها، و اهل حق بودن گورانها) خود را وابسته به اتحادیۀ گوران می‌دانند (ادمندز، همانجا) و برخی هم آنها را «جاف گوران» نامیده‌اند (نیکیتین، ١٧١؛ سلطانی، ٢/١٢٤).
در جامعۀ کردستان، اصطلاح گوران به معنای اخص کلمه به یکی از گروههای کرد و به معنای گستردۀ آن به یک طبقۀ اجتماعی اطلاق می‌شد. از این رو، در کردستان مردم اسکان یافته و کشتگر را به طور کلی گوران می‌نامیدند (آکوپف، ٦٥). بنا بر نظر سن1، به همین سبب، جافهایی که از ساخت فئودالی ـ عشیرتی و شیوۀ کوچگردی بیرون آمدند و اسکان یافتند، رفته رفته نام جاف گوران را به خود گرفتند (نک‍ : همو، ٦٤-٦٣). این ایل زدائی جافها و گوران شدن آنها به معنای اجتماعی آن، هنگامی روی داد که کردان دامدار عشیره‌ای که تنگدست شده بودند، در پی از هم پاشیدگی ساختـار فئودالـی ـ عشیرتی ایل خود، اسکان می‌یابند و به ترکیب جمعیت مردم کشاورز (رعیت) در می‌آیند و تبدیل به گوران می‌شوند (همو، ٦٤).
رؤسای هر یک از طایفه‌های جافِ ملحق شده به گوران، بنابر سنت متداول در میان گورانها لقب سلطان گرفتند و به آن معروف شدند، مانند صفرویس سلطان، معارف سلطان و مصطفى سلطان، به ترتیب سرپرستان هر یک از طایفه‌‌های جاف نیزیژی، تایشه‌ای و قادر میرویسی (سلطانی، ٢/٣٢٠، نیز برای شجره‌نامۀ سران هر یک از این طایفه‌ها، نک‍ : ٤١٩-٤٢٠). این جدایی و مهاجرت را هم‌زمان با سلطۀ اردلانها بر منطقۀ جوانرود در این سوی رود دیاله (در مرز ایران و عراق) و نیز درگیریهای قادر بیگ، یکی از سران جاف برای تحکیم جایگاه سرپرستی در خاندان خود و بیرون کردن طوایفی از جاف مرادی از جوانرود دانسته‌اند. این مهاجرت احتمالاً در تاریخی از اواسط سلطنت فتحعلی شاه (١٢١١-١٢٥٠ق) تا آغاز سلطنت ناصرالدین شاه (جلوس: ١٢٦٤ق) روی داده، و قادر بیگ نیز در ١٢٦٤ق به دست یکی از سران طایفه‌های جاف کشته شده است (همو، ٢/٤٠٤).
پس از این جدایی می‌توان جافها را بنا بر حوزۀ جغرافیایی سکونتشان به 3 گروه اصلی تقسیم کرد: گروه «جاف جوانرود» و گروه «جاف کرمانشاه» که در ایران زندگی می‌کنند، و گروه «جاف مرادی»، بزرگ‌ترین دستۀ جافها که در عراق و در غرب سیروان سکونت دارند (ادمندز، همانجا).
ادمندز صورت ١١ طایفۀ کوچگرد از شاخۀ جاف مرادی را نام می‌برد و می‌نویسد که هر یک از این طایفه‌ها نیز به چند شاخه یا تیرۀ بزرگ و کوچک تقسیم می‌شد که فقط از تیره‌های 6 طایفۀ مهم به نامهای مرادی، میکاییلی، گلالی، روغزادی، ترخانی و هارونی یاد می‌کند (برای آگاهی از نام طایفه‌ها و تعداد و نام تیره‌ها، نک‍ : ص ١٤٦).
در بیرون از رده‌بندی اصلی ساختار ایلی جاف جوانرود، گروهی برگزیده از برترین مردان تیره‌های مختلف عشایر، از جمله برخی از نزدیکان ایل بیگی، مانند برادران و فرزندان خان طایفه‌ای را شکل داده بودند که در خدمت و حافظ خان بزرگ و خانوادۀ او بودند و او را در ییلاق و قشلاق همراهی می‌کردند. آنها هر جا که مال خان (شماری چادر وابسته به دودمان خان) اطراق می‌کرد، چادرهای خود را پشت خرگاه و مال او بر می‌افراشتند. این گروه به «پِشت ماله» (طایفۀ پُشت و اطراف خانوارهای وابسته به مالِ خان) معروف بودند (بارث، ٤٢). شمار این طایفه‌ها در دورۀ ایل بیگی حبیب الله خان که به اهمیت و اعتبار وجودی آن در ایل جلوۀ ویژه‌ای بخشید، نزدیک به هزار خانوار نوشته‌اند. تغذیۀ افراد خانوارهای پشت ماله و تهیۀ لباس
فصلی برای آنها و فراهم کردن تسلیحات جنگی برای مردان رزمی برعهدۀ خان بود. گرداندن امور آشپزخانه و پخت و پز، نگهداری اصطبل و اسلحه خانه، و فراهم کردن سوخت و تعلیف گله‌های دام و چارپایان، نمدمالی، کفشدوزی، آهنگری، نعلبندی و کارهای دیگری مانند آنها، با مردان بود. شماری از زنان و دختران پشت ماله در کنار زنان و دختران ایل بیگی انجام وظیفه می‌کردند و شماری دیگر از آنان هم کار بافتن چادر و چیغ (پرده‌ای از نی بافته برای آویز ورودی چادر)، فرش و گلیم، خورجین، گیوه و مانند آنها را برعهده داشتند. دست ساختها و دست بافتهای این گروه احتیاجات شمار بزرگی از عشایر جاف را برآورده می‌کرد و آنها را از رفتن به شهر و مراکز خرید و ادارات دولتی بی‌نیاز می‌ساخت (نک‍ : سلطانی، ٢/٣٠٨-٣٠٩).

ساختار اجتماعی:
ساختار اجتماعی ایل جاف در گذشته مشابه ساختار ایلات دیگر کرد بر یک نظام سنتی شاخه بندی بنیان گرفته بود. ایل ــ که در زبان عربی به آن عشیره می‌گفتند ــ به شاخه‌هایی تقسیم می‌شد که ساخت هر یک از آنها معمولاً بر اساس یک رابطۀ خویشاوندی یا اقتصادی انسجام می‌یافت. کوچک‌ترین واحد ثابت و دیداری ایل، خانوار بود که عنصر بنیادی در شکل‌دهی شاخه‌ها در سازمانهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و نظامی در تشکیلات ایل یا عشیره بود. فردریک بارث در کتاب اصول سازمان اجتماعی در کردستان جنوبی در ساختار اجتماعی و سیاسی عشیرۀ جاف در عراق چند شاخۀ برجسته و مهم تیره، هوز، خِل (خیل) و خانوار را مشاهده کرده است. یکی از شاخه‌های مهم ایل اردو بود که جافها آن را خِل می‌نامیدند. خیل یک واحد اقامتی و مرکب از ٢٠ تا ٣٠ چادر عشایری، یا خانوار گستردۀ گله داربود. هر خیل نیز کم و بیش مبتنی بر رابطۀ نَسَبی و شاخه‌های دودمانی شکل می‌یافت. خیل را یکی از سالمندان (ریش‌سفیدان) خانوارهای خیل سرپرستی می‌کرد. ریش‌سفید یکی از مردان پر قدرت و معتبر جمع خیل بود که با توافق اعضای خیل و به طور غیر رسمی انتخاب می‌شد. در رده‌بندی ایل، هوز یک رده یا شاخۀ سادۀ نسبی شمرده می‌شد. مانند هوز کاکا حَمَه که تمامی مردان هوز از او نسب می‌بردند. تیره (بارث اصطلاح متداول تیره در میان جافها را در برابر واژۀ انگلیسی tribe به کار می‌برد. در متون فارسی در برابر این واژه هر دو اصطلاح ایل و طایفه به کار رفته است) واحد سیاسی اصلی سازمان ایلی عشیرۀ جاف، ایل یا عشیره بود که بر رأس آن ایل بیگی قرار داشت. هر تیره بر تعدادی چند هوز اشتمال داشت. تیره را رئیسی که مقام او موروثی بود، سرپرستی می‌کرد؛ هر تیره چراگاهها و اردوگاههای معین و حقوق سنتی شناخته شده داشت و شیوۀ درون همسری در آن رعایت می‌شد. تنظیم امور کوچ و میانجیگری میان مردم تیره و ایل بیگی، یا رهبر کل عشیره با رؤسای تیره‌ها بود (برای اطلاع بیشتر، نک‍ : بارث، ٣٥-٣٨؛ تاپر، ٢٨٥).ردۀ هوز در طایفۀ باباجانی و در یکی دو طایفۀ دیگر به جای ردۀ تیره قرار می‌گرفت و به نام هوز خوانده می‌شد، مانند هوز عالی، هوز حَمَده و هوز قوچانی در طایفۀ باباجانی (سلطانی، ٢/٣٠٩). طبیبی برخلاف بارث، در بافت سازمان اجتماعی ایل جاف در ایران شاخه‌هایی به نامهای طایفه، تیره، خیل، همپا و هوز را، بی‌آنکه توضیحی دربارۀ آنها بدهد، برشمرده است (مبانی، ١٦٠). در توضیحات بارث از سازمان ایل جاف در کردستان عراق، دو واحدِ تیره و طایفه یکی شناخته می‌شده‌اند و شاخۀ همپا نیز ظاهراً وجود نداشته است. افزون بر آن خیل یک واحد اقتصادی غیرِ ثابت و متغیر بوده است.
قشربندی اجتماعی:

در جامعۀ ایلی عشیرۀ جاف ٣ قشر با پایگاه اجتماعی و اقتصادی متمایز از یکدیگر را می‌توان تشخیص داد: خوانین طایفۀ بیگزاده؛ رؤسای تیره‌ها و هوزها؛ و کدخدایان یا ریش‌سفیدان و عامۀ عشایر، یعنی ایلیاتیها و رعایا (یاد داشتها). برخی خود گروه عامه عشایر کرد را به دو لایه یا قشر عشیره‌ای تقسیم کرده‌اند. عشایر دامدار و گله چران را در لایۀ نخست، و رعیت کشتگر را در لایۀ دیگر و وابسته به قشر دامدار قرار می‌دهند (آکوپف، ٦٤).
نظام سنتی رهبری در اتحادیۀ عشیره‌ای جاف در دستگاه نیرومندی بر ساخته از امیران طایفۀ بیگزاده «رؤسا»، «کُخا» (کدخدا)ها، ریش‌سفیدان تیره‌ها، هوزها و خِلها متمرکز و استوار بود و بر سر هرم قدرت رهبری، بیگزادگان قرار داشتند.
 
همۀ بیگزادگان ایل در کردستان ایران و عراق از خاندان سادات منتسب به پیر خضر شاهو (شاهو نام کوهی در جوانرود)، یا به اصطلاح محلی «پیر خذری» بودند (عزاوی، ٢/٣١) و در سلسله مراتب ایلی، قشر رهبری و حلقۀ قدرت ایل جاف را شکل می‌دادند. بنابر نوشتۀ بارث ایل جاف پس از قدرت یافتن در عراق و جذب گروههای دیگر ایلی به اتحادیۀ جاف، موقعیت خود را همچون زمین‌دار تثبت کردند و بیشتر به صورت ارباب ظاهر شدند تا رهبران ایل. عامۀ عشایر مالیاتها و بهرۀ مالکانه و انواع رسومات عشایری را به اعضای این قشر می‌پرداختند (ص ١٤). خوانین بیگزاده بالاترین مرجع قضایی و نظامی و سیاسی در ایل به شمار می‌رفتند. رسیدگی به امور جزایی و جنحه و جنایی با رؤسا و بزرگان این قشر، و رسیدگی به مسائل حقوقی برعهدۀ ملاها و علمای هر طایفه و تیره بود. بنا بر نوشتۀ ادمندز، با اینکه بیگزادگان تا ١٢٩٨ش/ ١٩١٩م زمین‌دارانی صاحب نفوذ بودند و به سبب خاستگاه اشرافی‌شان از احترام بسیاری برخوردار بودند، لیکن اقتدار خود را بر بسیاری از کوچندگان کم و بیش از دست داده بودند، مگر وقتی که به مناصب حکومتی گمارده می‌شدند (ص ١٤٩؛ سلطانی، ٢/٣٠٧).
             زنان ایل جاف در حال رقص کردی- منطقه‌ی گرمیان در کردستان عراق
رؤسای تیره‌ها و طایفه‌ها یا هوزها در سلسله مراتب ایلی در قشری پایین‌تر از بیگزادگان قرار داشتند و واسط میان آنها و کدخدایان و عامۀ عشایر طوایف و تیره‌ها بودند. رؤسا بالاترین مقامات ایلی برای شور و تصمیم‌گیری دربارۀ اوضاع اجتماعی، اقتصادی، و نظامی با خوانین ایل بودند. رؤسا قدرت اجرایی نداشتند، لیکن در حل و فصل مسائل قضایی و اختلافات درونی میان تیره‌های خود مستقل و صاحب اختیار بودند و تصمیمات و احکام آنها را خوانین تأیید می‌کردند. نظارت بر عوارض و بهره‌های مالکانه و جمع‌آوری آنها و رسومات عشایری با ضابطان و مباشران و کدخدایان بود که آنان خود از قشر عامۀ عشایر بودند و آخرین سلسله مراتب ایلی را تشکیل می‌دادند. افراد این قشر رکن اساسی اتحادیۀ ایل جاف و قدرت تولیدی جامعه‌ی ایلی بودند. (نک‍ : همو، ٢/٣٠٦-٣٠٨). 
مجسمه‌ی شاعر بزرگ کرد نالی، اثر استاد هادی ضیاالدینی
احراز مقام ایل‌بیگی در طایفۀ بیگزادگان و منصب کدخدایی در ردۀ تیره‌ها موروثی بود. ازدواج در میان هر قشر از رده‌های ایلی به شیوۀ درون گروهی بود و زن دادن و زن گرفتن میان قشرهای صاحب قدرت جامعه معمول نبود. حبیب الله خان ملقب به نظام الایاله و ایل بیگی طایفۀ باباجانی جاف که در ١٣٠٣ق به حکومت جوانرود رسید (همو، ٢/١٧٨). در دورۀ حکمرانی خود یاسای حکومتی اردلان را برای انسجام بخشیدن به اتحادیۀ جاف درهم ریخت و رسم وصلتهای سیاسی برون طایفگی را در جامعۀ جاف برقرار کرد. او حتى رشتۀ پیوندهای درون ایلی میان طایفه‌ها را با شوهر دادن دختران خود به رؤسای طوایف دیگر استحکام بخشید (همو، ٢/٣٠٧).
شمار بیگزادگان را در اوایل سدۀ ١٤ق حدود ٣٠٠ خانوار نوشته‌اند و گفته‌اند که در آن زمان عبدالله بیگ امیر عشایر، عثمان بیگ رئیس عشایر، عزیز بیگ امیر عشایر و قادر بیگ از طایفۀ بیگزاده بر کل عشایر حکم می‌رانده‌اند (ملک الکلام، ٢/٣٩). رؤسا یا پاشایان ایل جاف در عراق نیز از خاندان بیگزاده بودند که پس از مهاجرت به سرزمین عراق، در میان عشایر جاف ساکن در آنجا (از دورۀ حکومت عثمانی به این سو) با لقب پاشا معروف شدند (سلطانی، ٢/١٢٥).
نخستین خان جاف که با طایفه‌اش از جوانرود به حوزۀ رود سیروان کوچید، ظاهر بیگ بود (عزاوی، ٢/٣٢؛ نیکیتین، ١٧١). ظاهر بیگ را فرزند سید احمد بن پیرحمزه، وابسته به سلسلۀ پیر خضرشاهو نوشته‌اند که به صورت زایر به عراق رفت و به این سبب هم «زایر بیگ» نامیده می‌شد (عزاوی، همانجا). در نموداری که ادمندز از خط تباری خاندان بیگزادگان جاف داده، سید احمد، نیای بزرگ ظاهر بیگ، بنیان‌گذار خاندان بیگزادگان و مدعی نسب بَری از پیامبر اسلام(ص) بوده که این خاندان در میانۀ سدۀ ١١ق/ ١٧م در ایران پا گرفته است. به نظر ادمندز، این احتمال هست که گروه سادات در آغاز به مثابۀ راهنمایان روحانی به میان عشایر کرد جاف آمده، و مستقر شده بودند و رفته رفته در فرایند آشنایی و بهره گیری از نفوذ مذهبی، رهبران غیر مذهبی عشایر جاف را از مسند قدرت برکنار کردند و خود به جای آنها قدرت رهبری ایل را به دست گرفتند (نک‍ : ص ١٤٥، نیز برای اطلاع از شجرۀ تباری بیگزادگان، نک‍ : نمودار ص ١٤٤). ظاهر بیگ دو فرزند به نامهای قادر و سلیمان داشت. پسران سلیمان، کیخسرو و قادر دو شاخه یا تیرۀ کیخسرو بیگی و بهرام بیگی (یا قادر بیگی) را در خاندان رهبران بیگزاده بنیاد نهادند (همانجا؛ نیز نک‍ : بارث، ٤١).
یکی دیگر از شاخه‌های رهبری ایل جاف در ایران و عراق تیرۀ بزرگ ولدبیگی بود (برای شرح تفصیلی این تیره از بیگزادگان، نک‍ : سلطانی، ٢/٢٢٩-٢٥٥). نمودارهایی از شجرۀ تباری بهرام بیگی، کیخسرو بیگی، محمد پاشا، فرزند کیخسرو و عبدالرحمان پاشا، فرزند دیگر کیخسرو، و ولد بیگیها از امیران عشایر جاف در ایران و عراق در منابع گوناگون آمده است (برای اطلاع از شجره‌های بیگزادگان عراق، نک‍ : ادمندز، همانجا؛ عزاوی،٢/٣٢ -٣٦، نیز برای شجرۀ ولد بیگی ایران، نک‍ : ٧١؛ سلطانی، ٢/٢٧١-٢٧٢، نیز برای شجرۀ بیگزادگان از طایفۀ رستم بیگی جوانرود، نک‍ : ٢٢٣-٢٢٧).
آخرین امیر و پاشای مقتدر عشایر کوچندۀ جاف عراق که بر تمامی ایل نفوذ و سلطه داشت، محمد پاشا بود. پس از او اقتدار ادارۀ عشیرۀ جاف عراق (ح ١٣٠٨ق/ ١٨٩٠م) میان دو فرزندش محمود و عثمان تقسیم شد. محمود پاشا (د ١٣٣٨ق/١٩٢٠م) سرپرستی بخش جافهای کوچنده را بر عهده داشت و آخرین رهبری بود که کوچگردها را در کوچهای سالانه‌شان همراهی می‌کرد (بارث، ٤١-٤٢). محمود به سبب آزمندیهایی که داشت همۀ منسوبان و خویشاوندان خود، از جمله برادرانش و رؤسای طایفه‌ها و تیره‌ها و ایلیاتیها را از خود رنجاند و از اطراف خود دور ساخت و جدایی طایفه‌ها و از هم پاشیدگی ایل را پدید آورد. برخلاف او، برادرش عثمان پاشا (د ١٣٢٧ق/ ١٩٠٩م) شوهر عادله خانم، دختری از خاندان اشرافی و درباری حکمرانان اردلان ــ که در حلبچه می‌زیست و از سوی مقامات ترک به قائم مقامی قضا گمارده شده بود ــ در تقویت و یکپارچگی ایلی کوشید. او به حکومت ایران نزدیک شد و ناخشنودی ترکان عثمانی را فراهم آورد. فرزندان دیگر محمد پاشا نیز هر یک در قلمرو مسکونی خود به زندگی معمول عشایری مشغول بودند (ادمندز، ١٤٨-١٤٩؛ نیکیتین، ١٧٢).
شهر جوانرود در استان کرماشان، مرکز ایل جاف در کردستان ایران

عادله خانم، بانوی حلبچه و «پاشای بی‌تاج و تخت شهرزور» که از سوی نایب السلطنۀ انگلیسی هند لقب «خان بهادر» (سلطانی، ٢/٧٤) گرفته بود، پس از فوت همسر و بعد برادر همسرش، محمود پاشا، رئیس بلا منازع ایل بزرگ جاف شد. این شیرزن مقتدر عشایری با سیاست و کیاست توانست با کمک فرزندانش ١٥ سال امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایل جاف را به شایستگی بگرداند و رهبری کند (طبیبی، مبانی، ١٦٢؛ سلطانی، همانجا؛ برای آگاهی بیشتر دربارۀ بانوی حلبچه، نک‍ : ادمندز، جم‍).
جمعیت:
اتحادیۀ ایلی جاف در فرایند تاریخی حیات خود با جذب گروههای ایلی دیگر رشد جمعیتی بالایی داشته است.
از این رو نام جاف به مجموعه‌ای بزرگ از گروههای ایلی با خاستگاه‌های گوناگون اطلاق می‌شده است، به طوری که برای خود جافها نیز تشخیص جاف اصلی و واقعی از غیر جاف در اتحادیه دشوار بوده است (بارث، ٣٥). شمار جمعیت این ایل در گذشته به سبب پر تیره و طایفه بودن و زندگی شبانی و کوچگردی و پراکندگی آنان در سرزمینی پهناور و آبادیهای متعدد فراوان، و امروزه به سبب از هم پاشیدگی اتحادیۀ ایلی و جدا شدن و استقلال یافتن برخی از ایلها، طایفه‌ها و تیره‌ها از اتحادیه و اسکان در نقاط مختلف و آمیختن با روستاییان و طایفه‌های دیگر مسکون در ایران و عراق چندان مشخص و معین نیست. از اتحادیۀ جاف و بعضی از طایفه‌ها و تیره‌های وابسته به آن که اکنون برخی از آنها خود ایلی مستقل شده‌اند، جسته و گریخته آماری تخمینی در گزارشها و نوشته‌های قدیم و جدید آمده است. در سرشماریهای دهه‌های اخیر مرکز آمار ایران نیز شمار جمعیت کوچندگان ایل کوچک شدۀ جاف و برخی ایلها و طایفه‌هایی که در قدیم از طایفه‌های اتحادیۀ جاف به شمار می‌رفته‌اند و امروز جدا و مستقل شده‌اند، داده شده است.
ادمندز آمار جمعیت شاخۀ جاف مرادی عراق را در ١٣٠١ش/ ١٩٢٢م تخمیناً ١٠ هزار خانوار داده است. او شمار چادرهای ١١ طایفه (در متن به اشتباه ١٢ طایفه ذکر گردیده، لیکن از ١١ طایفه نام برده شده است) از جاف مرادی را که در آن سال کوچ سالانه داشتند، به تفکیک هر طایفه و جمعاً ٥٤٠٠ چادر یا خانوار می‌دهد. شمار استقرار‌یافتگان جاف مرادی در آن زمان را نیز تقریباً برابر با چادرنشینان می‌دهد (نک‍ : ص ١٤٦). نیکیتین نیز شمار آنها را ١٠ هزار خانوار (٨ هزار چادرنشین و ٢ هزار یکجانشین) داده (ص ١٧١)، در صورتی که سنجابی جمعیت آنها را بیش از ٢٠ هزار خانوار نوشته است (ص ١٩).
از راست:حسین بیگ وکیل،محمد امین بیگ،عزت بیگ لهونی(سال 1327 ش تهران)
مردوخ فقط جمعیت جافهای ساکن در سلیمانیه را نزدیک به ١٢ هزار خانوار (١/٨٥)، و فیروزان کل جمعیت اتحادیۀ جاف به هنگام همبستگی و انسجام در اوایل سدۀ ١٤ش را حدود ٤٠ هزار خانوار (ص ٢٣) گزارش داده‌اند. ماتریو شمار گروه جافهایی را که در جوانرود ماندند و همراه ظاهربیگ به سلیمانیه مهاجرت نکردند، 4 هزار خانوار، و آنهایی را که به گورانها پیوستند ١٥٠٠ خانوار می‌آورد (نک‍ : سلطانی، ٢/١٢٦؛ نیز زنگنه، ١/٢٢٣). عزاوی شمار جاف جوانرود ساکن در سرزمین ایران و عراق را در ١٣٢٦ش/ ١٩٤٧م، بر روی هم حدود 5 هزار بیت (خانوار) داده است (٢/٧٠). مؤلف کتاب ایلات و عشایر کردستان، جمعیت ١١ طایفه از جافهای مسکون در نقاط مختلف کردستان ایران را حدود ٤٥٠٠ خانوار می‌دهد و به طوایف دیگر جاف که در جوانرود و چهل چشمه و جاهای دیگر زندگی می‌کنند، بدون دادن آمار جمعیت آنها اشاره می‌کند (حیرت سجادی، ٩١-٩٢).
بنابر سرشماری مرکز آمار، کل جمعیت کوچندۀ ایل جاف استان باختران (کرمانشاه) در ١٣٦٦ش، ١١٥٧ خانوار و ٦٠٣١ نفر بودند. این آمار ایل ثلاث باباجانی را جدا از جاف، و جمعیت کوچندۀ آنها را ٥٠٧ خانوار و ٣٤٦١ نفر داده است (سرشماری، نتایج، ١٣٦٦ش، ١٣). در سرشماری جمعیت عشایری دهستانها در ١٣٧٧ش، شمار جمعیت عشایر ییلاقی و قشلاقی ایل جاف و ایلهای جدا و مستقل از اتحادیۀ جاف امروزی در دهستانهای محل سکونتشان در استان کرمانشاه مانند جاف، گوران، قلخانی و ثلاث باباجانی آمده است (برای آمار هر یک از آنها و دهستانهای محل سکونتشان، نک‍ : سرشماری، جمعیت، ١٣٧٧ش، ١٣٣-١٣٥). طوایف باباجانی، قبادی و ولدبیگی، از شاخه‌های بزرگ جاف جوانرود بودند که به ثلاث (سلطانی، ٢/١٢٣) و امروزه به ایل ثلاث باباجانی معروف‌اند (برای اطلاع از جمعیت کوچنده و یکجانشین محلهای ییلاقی و قشلاقی این ایل در استان کرمانشاه، نک‍ : سرشماری، نتایج، ١٣٧٧ش، ١٥؛ همان، جمعیت، ١٣٤-١٣٧؛ نیز نک‍ : ایرانشهر، ١/١٣٥-١٣٦).
مآخذ: آکوپف، گ. ب. (هاکوپیان) و. م. ا. حصارُف، کردان گوران و مسئلۀ کرد ترکیه، ترجمۀ سیروس ایزدی، تهران، ١٣٧٦ش؛ اعتمادالسلطنه، محمد حسن، مرآة‌البلدان، به کوشش عبدالحسین نوایی و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛ الٰهی، نورعلی، برهان الحق، به کوشش تقی تفضلی، تهران، ١٣٥٤ش؛ ایرانشهر، کمیسیون ملی یونسکو در ایران، تهران، ١٣٤٢ش/ ١٩٦٣م؛ بابانی، عبدالقادر، سیر ـ الاکراد، به کوشش محمد رئوف توکلی، تهران، ١٣٧٧ش؛ تاپر، ر. ل.، «سازمان اجتماعهای کوچرو در خاورمیانه»، ترجمۀ ه‍ . مزدا، ایلات و عشایر (مجموعۀ کتاب آگاه)، تهران، ١٣٦٢ش؛ جاف، حسن، تاریخ جاف، ١٤١٦ق/ ١٩٩٥م؛ همو، «تحقیقی در مورد یک طایفۀ ناشناختۀ ایرانی»، بررسیهای تاریخی، تهران، ١٣٥٧ش، س ١٣، شم‍ ٢؛ حیـرت سجادی، عبدالحمید، ایلها و عشایر کردستان، تهران/ سنندج، ١٣٨١ش؛ دایرة‌المعارف فارسی؛ روژبیانی (روزبهانی)، محمد جمیل، «ایل جاوان»، مجموعۀ سخنرانیهای هفتمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی، به کوشش محمد رسول دریا گشت، تهران، ١٣٥٧ش؛ زکی، محمد امین، کورد و کوردستان، مهاباد، ١٣٥٠ق/ ١٩٣١م؛ زنگنه، مظفر، دودمان آریایی، تهران، ١٣٤٧ش؛ سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده (١٣٦٦ش)، نتایج تفصیلی، استان باختران، مرکز آمار ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛ همان (١٣٧٧ش)، تهران، ١٣٧٨ش؛ همان (١٣٧٧ش)، جمعیت عشایری دهستانها، کل کشور، مرکز آمار ایران، تهران، ١٣٧٨ش؛ سلطانی، محمد علی، ایلات و طوایف کرمانشاهان، تهران، ١٣٧٢ش؛ سنجابی، علی‌اکبر، ایل سنجابی و مجاهدات ملی ایران، به‌کوشش کریم سنجابی، تهران، ١٣٨٠ش؛ سنندجی، شکرالله، تحفۀ ناصری در تاریخ و جغرافیای کردستان، به کوشش حشمت الله طبیبی، تهران، ١٣٦٦ش؛ صفی‌زاده، صدیق، تاریخ کرد و کردستان، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو، نوشته‌های پراکنده دربارۀ یارسان (اهل حق)، تهران، ١٣٦١ش؛ طبیبی، حشمت‌الله، «پنج مقاله دربارۀ قبایل کرد»، تحفۀ ناصری... (نـک‍ : هم‍ ، سنندجی)؛ همو، مبانی جامعه شناسی و مردم شناسی ایلات و عشایر، تهران، ١٣٧١ش؛ عزاوی، عباس، عشائرالعراق، بغداد، ١٣٦٦ق/ ١٩٤٧م؛ العشائر الکردیه، ترجمۀ فؤاد حمه خورشید، بغداد، ١٩٧٩م؛ فیروزان، ت.، «دربارۀ ترکیب و سازمان ایلات و عشایر ایران»، ایلات و عشایر (مجموعۀ کتاب آگاه)، تهران، ١٣٦٢ش؛ قلقشندی، احمد، صبح الاعشى، قاهره، ١٩٦٣م؛ مردوخ کردستانی، محمد، تاریخ، سنندج، ١٣٥١ش؛ مسعودی، علی، التنبیه و الاشراف، به کوشش عبدالله اسماعیل صاوی، بغداد، ١٣٥٧ق/ ١٩٣٨م؛ همو، مروج‌الذهب، بیروت، ١٩٨٩م؛ مشیرالدولۀ تبریزی، جعفر، رسالۀ تحقیقات سرحدیه، به کوشش محمد مشیری، تهران، ١٣٤٨ش؛ ملک الکلام، عبدالمجید، «عشایر جاف»، به کوشش محمد کیوان پور مکری، ماد، تهران، ١٣٢٤ش؛ یادداشتهای مؤلف؛ نیز:
علی بلوکباشی Barth, F., Principles of Social Organization in Southern Kurdistan, Oslo, 1953; Bruinessen, M.M., van, Agha, Shaikh and State, Netherlands, 1976; Edmonds, C. G., Kurds, Turks and Arabs, London, 1957; EI2, S; Entessar, N., Kurdish Ethnonationalism, Boulder/ London, 1992; Minorsky, V., »The Gūrān«, Bulletin of the School of Oriental and African Studies, London, 1943, vol. XI(1); Nikitine, B., Les Kurdes, Paris, 1956; Tehran and Northwestern Iran, ed. L. W. Adamec, Graz, 1976; Weightman, S. C. R., »The Significance of Kitāb Burhan ul-Ħaqq«, Iran, Journal of the British Institute of Persian Studies, London, 1964, vol. II.

١. E. B. Soane
٢. detribalization
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

بازی گرزان

عکس تزئینی است
یکی از بازیهای محلی استان کرماشان، بازی زیبا و پرتحرک گرزان(گورزان) یا گرز بازی است. هدف اصلی از انجام این بازی، بالا بردن اعتماد به نفس و از بین رفتن ترس در بچه‌ها، تقویت سرعت و چالاکی آنها و همچنین هماهنگ ساختن اعصاب و عضلات بدن با یکدیگر است.
لازم به ذکر است که این بازی را افراد بزرگسال هم انجام می‌دهند و در استانهای لرستان، کردستان و آذربایجان‌غربی نیز رواج دارد.

تعداد ١٠ تا ١٢ نفر در ٢ تیم ٥ یا ٦ نفری می‌توانند این بازی را انجام دهند. و ابزاری که برای این بازی مورد نیاز است عبارتند از:
٢ یا ٣ رشته طناب، مقداری نخ و پارچه و یک محوطه‌ی بازی؛ زمینی به ابعاد ٦×٦ متر مربع(میتواند زمین چمن یا خاکی باشد)
نکته: در قدیم، طنابی را که به آن " گوریس" می‌گفتند و از آن برای بستن سیاه‌چادر(ده‌وار)استفاده میشد در این بازی به  عنوان گرز بکار می‌بردند که سر این طناب را ١ یا ٢ گره‌ی محکم می‌زدند تا شبیه گرز شود.
شرح بازی:
بازیکنان در محوطه بازی حاضر شده و یک دایره به شعاع ٢ تا ٣ متر (بستگی به تعداد بازیکنان دارد) رسم می کنند. و یکی از آنها با شیر و خط انداختن تعیین می‌کند که چه تیمی در وسط دایره قرار گیرد. آنگاه گرزهائی(٢ یا ٣ گرز بستگی به تعداد بازیکنان دارد) را که با پارچه و طناب درست شده است در چند نقطه از دایره و در امتداد خط به طرف مرکز دایره قرار می‌دهند و از آن محافظت می‌کنند تا تیم رقیب این گرزها را تصاحب نکند و در غیر اینصورت باید متحمل ضرباتی باشند که از طرف تیم مقابل و بوسیله‌ی گرزها بر آنها وارد میشود. و در آنصورت برای رهائی از این ضربات باید با پا‌ی خود به پای یکی از بازیکنان حریف ضربه وارد کنند تا جای آنها با جای حریف عوض شده و از اول بازی را آغاز کنند.
بازیکن یا بازیکنانی که گرز به دست دارند باید از کنار و بیرون دایره به سایرین حمله و آنها را بزنند و آنها نیز با دفاع و گریز از ضربات گرز حریفان حق زدن آنها را با پا دارند. در ضمن این امکان هم وجود دارد که بازیکنان بیرون از دایره با چابکی و قدرت خود، بازیکنان داخل دایره را به بیرون بکشند به شرطی که به پای آنها ضربه وارد نشود و با این کار از تعداد بازیکنان حریف در وسط دایره کم کرده و در نتیجه راحتتر بتوانند گرزها را تصاحب نمایند و در هنگام تصاحب گرز، طبق قانون بازی باید آن افرادی که از دایره بیرون کشیده شده‌اند برای تحمل ضربات گرز، دوباره به درون دایره بازگردند.
قوانین بازی گرزان:
١- کسی که در داخل دایره است و می خواهد بازیکن حریف را با پا بزند، نباید از دایره خارج شود و باید هنگام زدن پای حریف دستانش در داخل دایره و یا روی خط آن و بروی زمین باشد.
٢- بازیکن حریف هنگام حمله با گرز، تنها از ناحیه‌ی کمر به پائین میتواند بازیکنان حریف را بزند.
٣- در هنگام ضربات گرز، بازیکنان درون دایره می‌توانند با کشیدن گرز و گرفتن آن از دست حریف دوباره آنرا در محل خود و در درون دایه قرار دهند و از واگذاری دوباره‌ی آن جلوگیری کنند، تا زمانیکه به پای یکی از بازیکنان حریف ضربه بزنند و جای خود را با آنها عوض کنند.
انجام این بازی. همانطور که گفته شد در سرعت و چالاکی بچه‌ها تاثیر بسزائی خواهد داشت و آنها را برای رویاروئی با رزمهای تن به تن و دفاع شخصی آماده خواهد ساخت.
نوشته شده توسط جهانگیر ولیان

لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

عکس ‌حسن زیرک در طاقبستان کرماشان

از سمت راست به ترتیب استاد حسن زیرک -سید طاهرامامی ومحمد امین مینایی
سال 1343 در طاقبستان کرماشان

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

کهنترین لالایی جهان با قدمت چهارده هزارساله به زبان کردی باستان (اوستایی)

این لالایی را از زبان مادر مهرآیین‌ام زنده یاد "مینا ایزدمهر بوره‌که‌یی" شنیده ام که عینا در اینجا می‌ آید :

روڵه لای لایه، کۆرپه‌م لای لایه
rolla lāy lāya, korpam lāy lāya
نزانم بوچی ده‌نگت ده‌رنایه
nizānim bočî dangit darnāya
ئاشیمه ووهوو وه‌هیشتم ئه‌ستی
astîāšê wohū wahîštim astî
ئووشتا ئه‌ستی‌یه ئووشتا ئه‌همایی
oūštā astîya oūštā ahmāyî
هی‌یه‌ت ئه‌شایی وه‌هیشتای ئه‌شیم
hîyat ašāyî wahîštāy ašêm
یه‌تا ئاهووه تی‌ری‌یو ئه‌تها
yatā āhowa tîrîyo athā
ره‌تووش ئه‌‌شاته چیت هه‌چا یه‌تا
ratūš ašāta čît hačā yatā
وه‌نگه هو ئه‌شا ده‌زدا ئامه‌نه‌نگ
wanga ho ašā dazdā āmanang
شیوس نه‌نامه ئه‌نگ هواشه‌ مه‌زدا
šîyūs nanāma ang hwāša mazda
هی‌یه‌ت ئه‌شایی وه‌هیشتای ئه‌شیم
hîyat ašāyî wahîštāy ašêm
خشته‌ری میچا ئاهورایی ئا
xištarê mêcā āhorāyî ā
ییم درگو پی‌یو ده‌ده‌ت راستاریم
yîm dirgo pîyo dadat rāstārêm
رۆڵه لای لایه، کۆرپه‌م لای لایه
rolla lāy lāya, korpam lāy lāya
گوێ بگره له من، ده‌نگی ئه‌زدایه
gwê bigra lamin dangî azdāya
هی‌یه‌ت ئه‌شایی وه‌هیشتای ئه‌شیم...
hîyat ašāyî wahîštāy ašêm…


برگردان به فارسی:

فرزندم لالا، دلبندم لالا، نمی دانم چرا صدایت درنمی‌آید
راستی و داد بهترین است
پاکی، خوشبختی است
خوشبختی برای کسی است که راستی و داد را برای راستی و داد انجام دهد
همانگونه که خداوند راستی و دادگری است
راهبر دنیایی نیز باید بر پایه راستی و دادگری برگزیده شود
این دو با کردارها و اندیشه نیک(وهومن) برگزیده می‌شوند
تا همه کردارها، از روی نیکی و راستی و خرد انجام داده شوند
همانگونه که خداوند راستی و دادگری است
و راستی و دادگری در همه جا خود را بنمایاند
و نیک کرداری، با نیروی اهورایی پرورش یابد
و به یاری ناتوانان وناداران بشتابد
فرزندم لالا، دلبندم لالا
گوش به من بسپار، صدای خداوند است
همان گونه که خداوند، راستی و دادگری است
و ...

وزن این لالایی، ده هجایی از اوزان قدیم ایرانی و از اوزان گاتاهاست.همه اشعار تک بیتی و فولکلوری ترانه های کردی نیز برهمین وزن است: مستفعلن فا، مستفعلن فا ( تَنَن تَن تَنَن تَنَن تَن تَنَن) این لالایی از نمازهای معروف مهریان و زردشتیان است که از زمانهای بسیار دور به یادگار مانده است.

نوشته‌ی پروفسور دکتر فاروق صفی‌زاده(بوره‌که‌‌یی) - ماهنامه‌ی آناهید، شماره‌ی ٥

تهیه و انتشار: وبلاگ کرماشان


لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 6 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

فیلم کرانشینی شبکه‌ی استانی کرمانشاه

حه‌تمه‌ن فره له ئیوه ئه‌زیزه‌یل مه‌خسووسه‌ن که‌سه‌یلی ک ساڵه‌یل ١٣٦٠ تا١٣٧٠ تلویزیون ئوستانی شار کرماشان دینه، فیلم کرانشینی وه یاد دیرین و خاتره‌ی فره‌یگ له‌لی دیرین. ئمروو ئی فیلم قه‌شه‌نه ك له روی شعر " کرانشینی " شاعر گه‌ورای شاره‌گه‌مان مه‌رحووم شامی کرماشانی دروس بیه، له ٣ به‌ش(قسمت) ئه‌ڕادان ئاماده‌ی کردمه ك زانم له سه‌یر کردنی له‌زه‌ت به‌ین.
له‌ی فیلمه ك غوڵامحوسه‌ین لوتفی کارگه‌ردانی بیه، که‌سه‌یلی جوور ئه‌ردشیر قوبادی، داریوش گه‌راوه‌ندی، سوره‌یا(ثریا) شیرزادی، سووسه‌ن بووجاریان وه حه‌سه‌ن ره‌حمانی له ناوی بازی کردنه وه ئه‌سه‌ر بائه‌رزش وه ماندگاری ئه‌ڕای فیلم کوردی کرماشان هیشتنه‌سه جی...

به‌ش ١



به‌ش ٢



به‌ش ٣

لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

ضرب‌المثل‌های کردی کرمانشاهی


ضرب‌المثل‌های کردی کرماشانی

م چه خوه‌نم، ته‌مویره چه ژه‌نی!(یه‌عنی یاروو له‌ قسه‌د حالی نیه‌ود،یا مه‌نزوورد نیه‌گری)
من چی میخوانم، تنبور چی مینوازه!(یعنی طرف منظور تو را متوجه نمیشه)

خۆدا وه خه‌رووش ئویشی ده‌رچوو، وه تانجی ئویشی بگره‌ی!(یه‌عنی کار خۆدا هابان حساو و کتاو)

خدا به خرگوش می‌گه فرار کن، به تازی می‌گه بگیرش!(یعنی کار خدا از روی حساب و کتابه)

چه‌م بی چه‌غه‌ڵ نیه!(یه‌عنی له هه‌رجا ئایه‌م خراو په‌یا بوود)
در نزدیکی چشمه، همیشه شغال وجود داره!(یعنی همه جا آدم بد و نخاله پیدا میشه)

جه‌و دز وه جه‌و کاڵ کاری نه یری!(یه‌عنی یاروو زانی کاری چه‌س)
جو دزد به جو کار کاری نداره!(یعنی طرف کار خودش رو بلده)

گۆڵ په‌مه‌ی خه‌سوو، سه‌ر عه‌رووس شکنی!(یه‌عنی بویچگترین قسه‌ی خه‌سوو، عه‌رووسه‌گه‌ی ناراحه‌ت که‌ی)
حتی گل پنبه‌ی مادرشوهر سر عروس را می‌شکنه!(یه‌عنی کوچکترین حرف مادرشوهر هم، عروس رو ناراحت میکنه)

قلا وه قلا ئویشی روید سیه!(ئه‌ڕای که‌سه‌یلی وه‌کاری به‌ن ک، یه‌ک له یه‌ک خراوترن)
کلاغ به کلاغ میگه روت سیاه!(برای کسانی بکار برده میشه که یکی از یکی بدترند)

پشی مه‌حز رزای خۆدا، مویش نیه‌گری!(یه‌عنی هیچکه‌س ئه‌رای ئایه‌م کار مۆفت نیه‌که‌ی)
گربه محض رضای خدا هم، موش نمی‌گیره!(یعنی کسی برای کسی کار مفت انجام نمیده)

له کار کردن چوینی؟ یه‌سه ک دوینی!
له خواردن چوینی؟ اکه هه‌ی نه‌وینی!(مه‌نزوور له ئایه‌م ته‌مه‌ڵ و فره‌خوه‌ره)
در کارکردن چطوری؟ اینه که می بینی!
درخوردن چطوری؟ خدا کنه نبینی!(منظور از آدمهای پرخور و کم کاره)

خۆدا کووه ناسی وه‌فر نه‌یده بانی!(یه‌عنی کار خۆدا بی‌حکمه‌ت نیه)
خدا کوه رو میشناسه که برف رو میزاره روش!(یعنی کار خدا بی حکمت نیست)

خزمه‌ت وه ناکه‌س چوی دار بیده، باخه‌وان بید هه‌ی نائۆمیده!(یه‌عنی خزمه‌ت وه نامه‌رد جوور خزمه‌ت کردن وه دار بیده ک مه‌شهوور وه دار نائۆمیدییه)
به نامرد خدمت کردن همانند خدمت به درخت بید است، باغبان بید همیشه ناامید است!

بڵاچه کاریگ وه مۆرویژه نه‌یری!(یه‌عنی به‌عزی له ئتفاقه‌یل گه‌ورا ته‌سیر له‌بان گشت مردم نه‌یری)
صاعقه به مورچه کاری نداره!(یعنی بعضی از اتفاقات بزرگ روی همه تاثیر نمیزاره)

دۆم کۆڵی مامر له خۆش‌شانسی که‌ڵه شیره!(مه‌نزوور له شانس فره‌س)
دم کوتاهی مرغ از خوش شانسی خروسه!(منظور از شانس زیاده)

گا له‌لاو وڵاخ له دویا!(یه‌عنی هه‌رکس ئه‌خلاق خوه‌ی دیری)
گاو از پهلو جفتک میندازه، الاغ از عقب!(منظور اینه که هر کس خلق و خوی خاص خودش رو داره)

نه‌وس بگریده‌ی پڕ مشتیگه، وڵی که‌ی ده‌ریائیگه!(یه‌عنی ئنسان بایس بتوه‌نی نوای نه‌وس یا نه‌فس خوه‌‌ی بگری)
اگر جلو نفس رو بگیری به اندازه‌ی یک مشته، اما اگه نتوانی به اندازه‌ی یه دریاست!

مامر خوه‌ی خاک که‌یده بان سه‌ر خوه‌ی!(یه‌عنی هه‌ر به‌ڵائی ک وه‌سه‌ر ئایه‌م تێد ته‌قسیر خوه‌یه)
مرغ خودش خاک بر سر خودش می ریزد!(یعنی هرچی که به سر آدم میاد، تقصیر خودشه)

یه‌ی پیازکه‌نیه‌و یه‌ی ترپ هیشتیه جای!(یه‌عنی کار بیهووده کردن)
یه پیاز کنده و یه ترب گذاشته جاش!(منظور کار بیهوده انجام دادنه)

م ئویشم نیره، تۆ ئویشی بدووش!(یه‌عنی کار نه‌شۆد له که‌سی تواستن)
من میگم نره، تو میگی بدوش!(یعنی کار غیر ممکن از کسی خواستن)

تهیه و تنظیم: جهانگیر ولیان

لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

درد دل یک کرمانشاهی

ناصر خاورزاده (متولد ۱۳۴۵، نقاش ومجسمه ساز کرماشانی)
سازنده‌ی مجسمه‌های : تندیس رهایی در میدان آزاداگان ، میدان فردوسی ، کوهنورد ابتدای طاق بستان ( کنار دریاچه ) ، میرزا رضای کلهر در پارک معلم ، مولوی کرد ( نوسود ) ، میدان ایثار ، میدان فلسطین در جوانرود ، میدان ورودی گیلان‌غرب ، نیم‌تنه‌های مشاهیر ایران در خیابان شورا.

درد دل ناصر خاورزاده:
سلام ؛
امروز قصد داشتم کمی در مورد وضع زبان و فرهنگ کُردی در کرمانشاه ، درد دل کنم .
من در یک خانواده‌ی کُرد کرمانشاهی به دنیا آمدم و با همین زبان مادری - زبان کردی - زبان باز کردم و کم کم با همین واژه‌های کردی دنیای اطراف خود را شناختم .
مشکل از وقتی در ذهنم شکل گرفت که با برادر دوقلویم (که با هم کردی حرف می‌زدیم ) وقتی به کوچه می‌رفتیم متوجه‌ی چیزی تازه شدیم، آن هم صحبت کردن با زبان فارسی از طرف اکثریت بچه‌های هم‌بازیمان بود !!!
با بعضی کردی و با بعضی دیگر فارسی حرف زدن، دوران بچگیمان را پشت سر می‌گذاشتیم .
تا روزی که وارد مدرسه شدیم، مشکل چند برابر شد، چرا که جز من وبرادرم و یک نفر دیگر، همه با هم فارسی حرف می‌زدند ( در شهری که همه جا آن را کردنشین می‌دانند فارسی حرف می‌زدند ! ) .
مشکل بعدی کمی سنگین‌تر و دردناک‌تر بود؛ زمانی که بچه‌های مدرسه برای تحقیر یکدیگر از کلماتی چون، سلیقه‌ی کُردی، کُرده میر و... استفاده می‌کردند؛ همین مساله باعث شد که من و برادرم که با زبان کردی بزرگ شده بودیم، هنگام صحبت کردن، آهسته و همراه با ترس از تحقیر شدن با هم حرف بزنیم؛ ولی کار در اینجا تمام نشد ... ... ... .
هر سال که بزرگتر می‌شدیم نسبت به شهر و دیارمان احساس بیگانگی بیشتری می‌کردیم.
یک روز دو برادر کرد زبان را دیدم که در خانه کردی و در مدرسه و کوچه و خیابان با هم فارسی حرف می‌زنند گویی که کردی حرف زدنشان مایه‌ی ننگ و حقارتشان بود.
سال‌ها همینطور می‌گذشت و هرچه بزرگتر می‌شدیم سنگینی این غم و درد بیشتر می‌شد.
یک روز که در خلوت خود راجع به این مساله فکر می‌کردم به این نتیجه رسیدم که برخورد‌های تحقیر آمیز، با زبان کرد‌ها و پوشش آنها ( در شهر کرد نشینمان کرمانشاه ) بر روی خودم هم تاثیر منفی گذاشته است؛ شاید همین مساله بود که وادارم کرد تا در رابطه با زبانم، شهرم و هویتم بیشتر مطالعه کنم و هرچه که به واقعیت‌های ملت، زبانم و فرهنگم، پی می‌بردم، درد این ناهمگونی برایم سخت‌تر می‌شد؛ به خصوص وقتی که می‌دیدم سازمان‌های آموزشی و فرهنگی و رسانه‌های محلی به جای شناساندن گذشته‌ی پر افتخار و فرهنگ غنی دیارمان، به تضعیف و تحقیر این گذشته‌ی پربار کمک می‌کنند.
بالاخره بزرگ شدم، با آن زخم کهنه.

روزی به همان دوست قدیمی برخوردم که در خانه با برادرش کردی و خارج از خانه و مدرسه با او فارسی حرف می‌زد؛ با بچه‌ای که در دست داشت متوجه شدم که ازدواج کرده‌است؛ از بچه‌اش پرسیدم:« ناود چه‌س؟ » دوستم پوزخندی زد و گفت: « کرده میر ! بچه‌ام فارس است و کردی بلد نیست »؛ غم سنگینی تمام وجودم را سست کرد و با خود فکر کردم، من و دوستم که «دیروز» در خانه کردی صحبت می‌کردیم، «امروز» از کرد بودنمان احساس حقارت می‌کنیم و از فرهنگ و گذشته‌مان می‌گریزیم، وای به «فردا»یی که این کودکان «امروز» حتی کردی هم بلد نیستند،‌ چه در انتظار این دیار، زبان و فرهنگ و... خواهد بود ؟؟؟
چرا ، چرا ، چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منبع: http://khavarzadeh.persianblog.ir/

لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1


[ 3 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

رادیو کرمانشاه، زبان کردی - محمد کمانگر

نوشته‌ی محمد کمانگر
کرماشان، این شهر دیرین و باستانی کردان آریایی همخون پارسیان که عرب ها آن را «قرمیسین» نام نهاده و پس از آنها به کرمانشاه معروف گردید، تا پیش از آمدن حاکم قجرزاده از تهران، اهالی آن عموماً کردزبان بوده و غیر از افراد تحصیلکرده و باسواد، بقیه ی مردم به زبان فارسی آشنایی نداشته و قادر به سخن گفتن به آن زبان نبوده اند.

در ترانه های محلی اشعاری در اشاره به این نکته وجود دارد، از جمله این بیت:

کرماشانیگم فارسی نیه‌زانم --- وه زووان کوردی ده‌ردت وه گیانم
کرماشانی هستم و فارسی را نمیدانم --- به زبان کردی، جانم فدایت گردد

شاهزاده‌ای حاکم از تبار قاجار، در کرماشان ماندگار گردید و نقش عمده‌ای در تشویق اطرافیان و کادر محلی حکومت در بکارگیری زبان فارسی، حتی در محیط خانوادگی آنها داشت به گونه‌ای که اندک اندک به فرزندان خویش فارسی گفتن را آموختند.
از یاد نباید برد که حاکم خود نیز ترک زاده بوده و زبان مادری را کنار نهاده و به فارسی سخن میگفته است.
آنگونه که از معمرین کرماشانی شنیده ام در کمتر از 2 دهه پس از آن دوران، بسیاری از جوانان تحصیلکرده به زبان مادری خویش آشنایی نداشته یا شاید نخواسته اند به آن سخن بگویند!!؟
پیداست که زبان فارسی در کرماشان آن زمان که بدل به زبان تحصیلکردگان و عوامل حکومتی گردیده، همانند رقیب توانمندی زبان کردی را به حاشیه خواهد راند. بی گمان پیدایش پهلوی ها هم به استمرار این امر کمک فوق العاده ای کرده است. زیرا تغییر لباس که به فرمان پهلوی اول در سراسر کشور به اجرا درآمد [هرچند در روستاهای مناطق کردنشین، به توصیه ی سران عشایر و علمای دینی اهالی از پذیرش آن سرباز زدند] اما در شهر کرماشان اهالی ناچار به پوشیدن لباس های غربی گردیدند، که این امر به نوبه ی خود انگیزه ای در بین طبقاتی از مردم به وجود آورد که می بایست همراه با تغییر در البسه، السنه ی خود را نیز تغییر دهند.
به این ترتیب نه تنها بخشی از قشر تحصیلکرده و کارکنان دولتی، بلکه جمعی از مردم کوچه و بازار نیز زبان فارسی را بجای زبان مادری خویش برگزیدند.
یادآوری این نکته را لازم می دانم که زبان فارسی در کرماشان در واقع گویش خاصی است که بسیاری از افعال آن کردی می باشد، البته با ادای بسیار شیرین و زیبایی که فوراً مخاطب را از آنکه گوینده ی این گویش، کردزبان است آگاه می نماید، هرچند گوینده اصرار داشته باشد که کرد نبوده و به زبان کردی آشنا نیست؟!
کرماشان و رادیوی آن به همراه چند مرکز پرقدرت فرستنده های رادیویی در دیگر مناطق ایران که اختصاص به پخش برنامه های رادیوی کردی داشتند در طول 25 سال پر شنونده ترین و بهترین آثار رادیویی را به وجود آوردند که باید آن را در عرصه ی کار رسانه ی شنیداری از اقدامات بسیار مثبت و تأثیرگذار بر مخاطبان برشمرد.
برنامه های این رادیو را در حوزه ی فرهنگ و هنر کرد، به ویژه در دهه ی پنجاه شمسی باید در ابعاد گوناگون بررسی کرد، از جمله در بخش آموزش به مثابه یک کلاس درس زبان کردی(1) بود، در بخش فرهنگ و ادب در حالی که هرگونه کار مطبوعاتی به زبان کردی در کشور ممنوع بود، برنامه هایی تنظیم و پخش گردید که شنوندگان را از آثار شاعران کلاسیک و شعر روز معاصران آگاه می کرد(2) و در واقع بدل به عرصه ای شده بود برای معرفی نویسندگان جوان و تشویق داستان نویسی به زبان کردی.
در بخش نمایش و اجرای داستان های رادیویی به زبان کردی، این رسانه برای اولین بار در سال 1340 شمسی این تجربه را آزمود(3)، که با استقبال شایان در داخل و خارج از کشور مواجه شد و در طول 4 سال ادامه ی آن، زمینه ساز تولید و پخش سریال های داستان شب گردید که مورد توجه فوق العاده شنوندگان بود و به علاقمندان آموخت که می توان به زبان کردی هنر بازیگری را انتقال داد و به ایفای نقش پرداخت.
این رادیوی 12 ساعته که به برکت در اختیار داشتن چند فرستنده ی پرقدرت، صدایش کلیه مناطق کردنشین ایران و کشورهای دیگر و بخش های عمده ای از جهان را تحت پوشش داشت، برنامه های متنوعی پخش می کرد که در واقع جوابگوی سلایق مختلف و در قالب موضوع های گوناگون بود که موجب جلب نظر و توجه کلیه شنوندگان قرار گرفته بود.
در اینجا به نظر می رسد بهتر است نگاهی داشته باشیم به چگونگی تأسیس رادیو به زبان کردی و پخش برنامه به این صدا برای اولین بار، که قطعاً خالی از فایده نخواهد بود.
بدواً یادآوری این نکته ضروری است که علاوه بر چند رادیویی که در خارج از ایران به پخش برنامه به زبان کردی اشتغال داشته و ذیلاً بیان می گردد، رادیوهای ایروان واقع در ارمنستان، صوت العرب در قاهره و صدای واتیکان در مونت کارلو را نیز باید از یاد نبرد که بحث آنها خارج از حوصله ی این مقال است.
زنده یاد استاد سید عبداللطیف هاشمی در حین اجرای برنامه ی زنده ی رادیویی ، استودیو پخش رادیو کرماشان
1-
تهیه و پخش برنامه ی رادیویی به زبان کردی برای اولین بار در سال 1939 میلادی برابر با 1318 خورشیدی توسط فرستنده ی جدید التأسیس رادیو بغداد آغاز گردید. به این ترتیب زبان کردی در کنار زبان های زنده ی جهان دارای یک برنامه ی رادیویی روزانه شد که ضمن آن علاوه بر پخش خبرها و رویدادهای گوناگون، مطالب تاریخی، ادبی و اجتماعی همراه با ترانه و موسیقی محلی کردی به سمع شنوندگان این رادیو می رسید. بنابه اظهار دکتر معروف خزنه دار، به پیشنهاد پروفسور توفیق وهبی رجل نامدار فرهنگی و سیاسی [از کردهای عراقی] دوسال پس از تأسیس رادیوی کردی عراق، دولت انگلیس از طریق یک فرستنده ی رادیویی که در بندر یافا واقع در فلسطین تأسیس کرده بود (سال 1941 م- 1320 خ) پخش برنامه ی کردی خود را به طور روزانه آغاز کرد. مطالب مربوط به آن رادیو توسط سه تن از شخصیت های فرهنگی کرد عراقی ترجمه و اجرا می گردید: عبدالله گوران شاعر پرآوازه و پدر شعر نو کردی، رفیق چالاک هنرمند نامدار که علاوه بر بازیگری و نقش آفرینی در تئاتر، دارای صوت بسیار خوشی نیز بوده و بسیاری از الحان و نواهای کردی را در آن رادیو اجرا می کرده است و رمزی قزاز از اصحاب قلم و نویسنده ی متون رادیویی.
در همان ایام دولت فرانسه نیز توسط دکتر کامران بدرخان در بیروت نسبت به تأسیس و راه اندازی رادیویی به زبان کردی اقدام کرد و به این ترتیب تقریباً همزمان با هم در سه نقطه از جهان سه رادیوی کردی به وجود آمد.

یادآوری این نکته را مفید می دانم که در آن ایام گیرنده ی رادیو به آسانی در دسترس مردم نبوده و عامه ی مخاطبان آن رادیوها از شنیدن برنامه هایی که برای آنها پخش می گردیده محروم بوده اند.
برنامه هایی که از یافا و بیروت پخش شده هرکدام پس از چند سال تعطیل گردیدند اما برنامه ی کردی رادیوی عراق با مشارکت هنرمندان، نویسندگان و مجریان علاقمند به رشد و اعتلای فرهنگ و زبان کردی، ساعات بیشتری را در اختیار گرفت و توانست بخش هایی از آن را به ارائه ی ترانه ها و موسیقی کردی اختصاص دهد. رادیوی کردی عراق که در پایتخت کشور و در شهر بغداد قرار داشت، در شهرهای بزرگ کردستان از جمله سلیمانیه، کرکوک و هه ولیَر دفاتری را جهت ارتباط با مخاطبان و تسهیل همکاری و مشارکت هنرمندان تأسیس کرده بود.
این رادیو در طول دوران حکومت پادشاهی عراق به پخش برنامه های خود ادامه داد و پس از فروپاشی آن نظام و استقرار جمهوری در این کشور نیز، از اعتبار و اهمیت آن کاسته نشد بلکه افزایش هم یافت و در شبانه روز بیش از 12 ساعت برنامه هایش را بر روی چند فرستنده ی امواج کوتاه و متوسط پخش می کرد، به طوری که صدای آن در تمام منطقه به خوبی شنیده می شد.
این رسانه ی شنیداری که در واقع اولین رادیوی کردزبان در جهان می باشد در طول حیات خویش تا این زمان که بیش از شش دهه را پشت سر گذاشته است، از لحاظ کمی و کیفی برنامه هایش با فراز و نشیب فراوان روبه رو بوده است.
زمانی در شبانه روز فقط چند ساعت را به پخش برنامه اشتغال داشته و چه بسا سال هایی که در شبانه روز تنها چند ساعتی را در سکوت گذرانده و برنامه نداشته است.
در برهه هایی از زمان تنها سه یا حتی دو تن در این رادیو انجام وظیفه کرده و برنامه هایشان از چند گفتار و ترانه تشکیل یافته که در آن چند ساعت بارها تکرار گردیده است. از طرف دیگر در بسیاری از سال های حیات این رادیو، نامدارترین هنرمندان و هنرآفرینان کرد عراقی و غیر عراقی با آن به همکاری پرداخته و در اذهان مخاطبان خود خاطرات شیرین به یادگار باقی گذاشته اند.
در یک کلام می توان گفت رادیوی کردی عراق، به مقتضای موقعیت و اوضاع و احوال و جریان های سیاسی در زمان های مختلف در تهیه و پخش برنامه با فراز و فرودهای بسیار مواجه شده و به همین جهت نتوانسته است آن گونه که شایسته است رضایت مخاطبان خویش را فراهم آورد.
در واقع این رادیوی پیش کسوت کردزبان مستحق به دست آوردن جایگاه بهتری است، اما متأسفانه اعتبار و اهمیت خود را در وابستگی به سیاست و نظام های حاکم در عراق به ارزانی از دست داده و خود را به بلندگوی حکومت هایی تبدیل کرده که عموماً با رشد و اعتلای فرهنگ کرد مخالف بوده اند.
بدیهی است که در چنین وضعیتی این رسانه ی شنیداری در انجام رسالت و وظایف خویش ناتوان بوده و مخاطبان نیز از آن دل خوشی نخواهند داشت.
2-
در ایران، ابتدا برنامه ی کردی از رادیو تهران [رادیو ایران کنونی] پخش گردید، آن هم پس از 7 سال بعد از تأسیس رادیو کردی در کشور عراق.
به این ترتیب چهارمین رادیوی کردی در جهان آغاز به کار کرد.
اما درباره ی برنامه ای که به زبان کردی از سال 1337 در تهران و کرمانشاه آغاز به کار کرد و سپس در سال 1341 تبدیل به رادیوی کردی [ایران] گردید که تحت عنوان »ده نگی ئیرانه به شی کوردی« از کرمانشاه بر روی آنتن می رفت، ذکر نکاتی را لازم می بینم.
ظهور رضاخان میرپنج در صحنه ی سیاسی کشور که منجر به برکناری احمدشاه قاجار از سلطنت و پیدایش خاندان جدیدی در حیات سلسله های پادشاهی ایران گردید، با رواج ناسیونالیزم ایران اما در واقع فارس مداری همراه بود.
برحذر داشتن عشایر و ایلات از پوشیدن لباس های سنتی و محلی و هدایت و تشویق آنان به سخن گفتن با کودکان خویش به زبان فارسی به جای زبان های بومی، سرآغاز فارس مداری و ترویج ناسیونالیزم رضاخانی بود، به این امید که فرهنگ و زبان های دیگر در ایران محو و نابود گردد.
بی گمان شرح و یادآوری ترفندهای به کار گرفته شده در این مورد خارج از بحث ما بوده و تنها به این نکته اشاره می نمایم که مثلاً در مناطق کردنشین کشور و از جمله روستاها نیز در دوران حکومت رضاخان تابلوهایی را در اماکن عمومی نصب کرده بودند که در آن مردم تشویق می گردیدند با کودکانشان به زبان فارسی سخن بگویند و از زبان کردی دوری بجویند.
ضمناً در فرهنگ عمومی آن زمان، فارس بودن را نوعی تفاخر و اشرفیت و رجحان بر دیگر قوم های ایرانی جلوه می دادند به گونه ای
که غیر فارس همانند شهروند درجه ی 2 به حساب آید.
با رفتن رضاخان ترفندهای مربوط به حذف فرهنگ و زبان غیرفارس تقریباً به فراموشی سپرده شد. اما تبعات و آثار منفی به جا مانده از آن تعصب جاهلانه موجب پیدایش احساسات قومی در میان مردمان دارای فرهنگ و زبان غیرفارس گردید. مثلاً در کردستان ایران شاعران محلی از قدیم الایام در کنار سرایش به زبان خویش، اشعاری به زبان های فارسی و عربی نیز از خود به یادگار گذاشته اند، اما پس از رواج ناسیونالیزم رضاخانی شعر سرودن و نوشتن به زبان کردی عمومیت بیشتری یافته و سرایش به زبان فارسی تقریباً متروک گردید.
آن روزها در کشور همسایه ی ما عراق، در مناطق کردنشین آموزش زبان کردی آغاز شده بود و فرزندان کرد عراقی در مدارس به زبان خویش به تحصیل اشتغال داشتند، اما در ایران با آن که کردها دارای جمعیت بیشتری از کردهای عراقی بودند از تحصیل به زبان مادری خویش محروم بودند.
احساسات قومی و در کنار آن محرومیت از تحصیل به زبان خویش، موجب سربرآوردن خواسته ی جدیدی در مناطق دارای زبان های غیرفارسی گردید به نام »آموزش زبان مادری« که حکومت به شدت با آن برخورد می کرد.
در همین رابطه می بینیم به دنبال جنگ جهانی دوم و ادامه ی اشغال مناطق مرزی ایران و اعلام جمهوری های کردستان و آذربایجان، آموزش زبان های کردی و آذری آغاز گردید. اما پس از استقرار مجدد حاکمیت نظام شاهنشاهی در آن مناطق از ادامه ی این امر جلوگیری گردید.
در واقع اصرار حکومت پهلوی در ممنوعیت تحصیل و جلوگیری از سوادآموزی به زبان مادری، موجب محرومیت جامعه ی کردزبان ایرانی از شناخت و به کارگیری زبان خویش در بیان مکنونات قلبی و تولید آثار مکتوب فرهنگی شد. اما علیرغم خواسته های نظام حکومتی بر تداوم چنین روشی که مغایر با حقوق اولیه ی انسانی است، تأسیس رادیوی کردزبان در ایران بر خلاف اهدافی که مسئولان حکومتی به دنبال آن بودند، فرصت مغتنمی بود که حضورش اندک اندک توانست رسالت خطیر و تاریخی خود را آن گونه که عوامل تشکیل دهنده ی آن در نظر داشتند در جهت اعتلای فرهنگ و رشد زبان کردی به انجام برساند.
آنچه اهمیت داشت، این بود که رادیوی کردی ایران صدایش به همه جا می رسید و در داخل و خارج از کشور مخاطبان فراوانی به دست آورده بود.
آن صدا را هر کرد زبانی صدای خویش می پنداشت، زیرا هر روز از طریق آن رسانه بسیاری از اشعار شاعران نامدار کرد توسط مجریان محبوب مخاطبان خوانده می شد، آن هم به بهترین شیوه ی اجرا و تنظیم رادیویی.
غزلیات و قطعاتی از شعر شاعرانی که دیوان هایشان در کشورهای گوناگون منطقه به چاپ رسیده اما داشتن آن دیوان ها در رژیم شاه جرم بود و مجازاتش چند سال زندان، به آسانی از طریق رادیوی کردی در اختیار مردم علاقمند قرار می گرفت.
شعر، ترانه و مطالب تاریخی و فرهنگی، گفتارهای اجتماعی و اخبار بخشی از برنامه های رادیوی کردی بود. با آن که قدم های اولیه برداشته شده بود، اما کم کم آن حرکت توانست راه خود را بیابد و در خدمت مردم کرد درآید. تعداد روزافزون نامه های ارسالی شنوندگان که اداره ی پست کرمانشاه را به علت کثرت مستأصل کرده و توزیع آن ها را خارج از حوصله و وظیفه ی نامه رسان ها اعلام می کرد، تأییدی بر این ادعا است.
می توان گفت رادیوی کردی در آن سال ها، جلوه گاه تجلی احساساتی بود که سالیان درازی بر بیان آن مهر ممنوعیت نقش بسته بود.
این رسانه در حیات 25 ساله ی خود توانست خدمات فراوانی انجام دهد و سهم قابل توجهی در حفظ و به کارگیری زبان کردی، در میان مخاطبان خویش داشته باشد. در طی این ایام، ده ساله ی پایانی را سال های رشد و بالندگی و بهره گیری از تجارب چندین ساله ی خدمت رادیو کردی باید به حساب آورد که در این دوران در کلیه ی بخش های برنامه، زبده ترین چهره ها در تخصص های گوناگون به انجام وظیفه پرداخته بودند.
ادامه‌ی بی وقفه‌ی برنامه ها و نشر مطالب به زبان کردی در طول روز و شب در تمام گستره ی منطقه موجب پالایش زبان محاوره ای و نیز به کارگیری و ترویج واژه ها، اصطلاحات و ضرب المثل ها و استفاده ی مجدد از واژه های فراموش شده و متروک در زبان کردی گردید.
در عرصه ی هنر، اجرای نمایش نامه های رادیویی به نسل جوان نشان داد که می توان به زبان کردی به اجرای نمایش پرداخت، از طرف دیگر بسیاری را به نوشتن نمایش نامه و داستان نویسی به زبان کردی تشویق کرد، به گونه ای که در هر سال ده ها داستان و نمایش نامه توسط شنوندگان به رادیو ارسال می گردید. شعر و موسیقی در رادیو کردی و تحولات ناشی در این هنر خود داستانی دارد که شرح آن کتابی خواهد شد و از حوصله ی این گفتار خارج است، تنها اشاره به این نکته را لازم می دانم که اگر این رادیو نمی بود، آن همه جوان مستعد و خوش صدا که صدها ترانه ی خاطره انگیز کردی را خوانده اند، ناچار پا در راه خوانندگان کاباره ای نهاده و به تقید از آن ها می پرداختند.
در یک کلام می توان گفت: رادیوی کردی ایران درطول یک ربع قرن عمر خود، آن نشد که می خواستند بلکه آن شد که می خواستیم.
آن عزیزانی که در این رسانه انجام وظیفه می کردند، همگی از یک هدف پیروی کردند آن هم خدمت به فرهنگ و زبان و رشد و اعتلای آن بود. حال که مشغول نگارش این سطور می باشم به یاد می آورم که در آن ایام همه چیز بر وفق مراد نبوده و مشکلات و موانع هم کم نبوده است. از جمله در هنگامه ی برگزاری مراسم مربوط به جشن های شاهنشاهی از پخش و استفاده از موسیقی و ترانه های شاد در برنامه ها خودداری می کردیم و عموماً در آن روزها الحان و نواهای غم انگیز و حزن آور مانند هوره، سیاچمانه، حیران و لاوک را پخش می کردیم تا به این طریق عدم همدلی و همراهی خود را نسبت به آن مراسم به شنوندگان خویش انتقال داده باشیم.
مدیر کل وقت که توسط راویان از جریان آگاه شده بود. به قصد تشدید در مجازات و تنبیه، قضیه را طور دیگری به سازمان امنیت کرمانشاه گزارش کرده و در یک سناریوی ساختگی من و آقای مهندس میرآفتاب، معاون فنی اداره و آقای ایرج سلیمی صدابردار پخش رادیو را به عنوان افراد توطئه گر که قصد اخلال در زمان پخش [بیانات ملوکانه] را دارند به ساواک معرفی کرده بود.
ما سه نفر توسط ساواک بازداشت و تحت بازجویی قرار گرفتیم. تحقیقات و بازجویی بسیار شدید و بی امان بود و در برابر، پاسخ های ما نیز صریح و شفاف و صادقانه بود، به طوری که دفاعیات و ایستادگی قاطعانه در برابر دروغ گویی مدیر کل شاکی توانست مسئولان ساواک را با واقعیت قضیه مواجه سازد و بالاخره رئیس ساواک کرمانشاه سناریوی تنظیمی مدیر کل را خیال بافی نام نهاد و اجازه داد بر سر کارهایمان بازگردیم.
3-
در پایان این گفتار نقل خاطره ای را خالی از لطف نمی دانم:
چندی پیش در دیداری از کشور ترکیه، در شهر استانبول به مغازه ای وارد و متوجه شدم که فروشنده از کردهای آن کشور می باشد.
ضمن صحبت پرسید: از کجا آمده ای؟ گفتم: از ایران و از شهر کرمانشاه.

با شنیدن نام کرمانشاه چهره ی فروشنده درخشید و گفت: »کرمانشان؟« گفتم: بله، کرماشان، شما آنجا را دیده اید؟
گفت: خیر، پدرم عاشق کرمانشان بود، آخر او شنونده ی رادیوی کردی آنجا بود... »ده نگیت ئیرانه پشکاکوردی ژ کرمانشان«، درسته؟
با خوشحالی در حالی که بغض گلویم را می فشرد گفتم: بله همین طور است.
گفت: شما آن ها را می شناختید، آن ها را دیده بودید، آن گویندگان را؟ گفتم: بله همه ی آنها را می شناختم. مرا در آغوش گرفت و گفت: به یاد پدرم شما را می بوسم، پدرم همیشه رادیوی کرمانشان را گوش می کرد او می گفت این ها معلم زبان ما می باشند. نام های آنان را دائماً تکرار می کرد: سید عزیز علوی، مدیا زندی، بابان، محمد کمانگر، شوکت لاهون، عزیز سلطانی، حسین ناصحی .... شما واقعاً آن ها را دیده بودید؟
گفتم: مطمئن باش همه ی آنها را می شناختم.
گفت: فکر می کنم به رحمت حق رفته باشند، این طور نیست؟ پدرم ده سال است که فوت کرده.
گفتم: بله همه رفته اند، آن رادیو حالا دیگه برنامه ندارد.
گفت: رحمت خدا بر آنها، زبان ما کردها را در برابر آن همه فشار کمالیزم و پیروانش حفظ کردند، ما زبان خویش را مدیون آن رادیو هستیم، نگذاشت کردی را فراموش نمائیم، آن دوران دولت ترکیه موجودیت کردها را در کشور انکار می کرد و ما اجازه نداشتیم به زبان خویش در انظار عمومی صحبت نماییم...
خداحافظی کرده و از مغازه بیرون آمدم، حالا هم نمی توانم چگونه فاصله ی مغازه تا هتل را پیمودم. در آنجا آنچه را از صحبت های آن فروشنده در خاطرم بجا مانده بود ثبت کردم. احساس می کردم روز بسیار خوبی داشته ام، شاید نوعی غرور از گفته هایی که شنیده بودم در من به وجود آمده بود. سال های خدمتم را در رادیو کردی از نظر می گذراندم، همه ی همکاران را به یاد می آوردم، آن همه تلاش و اخلاص. به راستی اگر در آن سال ها جشنواره و جوایزی در کار نبود، آنچه آن روز در آن فروشگاه استانبول شنیده بودم بزرگترین قدردانی و جایزه بود. چه پاداشی با ارزش تر از اینکه مخاطب اظهار رضایت کند، آن هم اینگونه رضایتی.

پی نوشت:
1- هر هفته به مدت نیمساعت برنامه ای تحت عنوان »وه رن کوردیی فیَربین« [بیائید کردی بیاموزیم] از این رادیو پخش می شد که در آن به گویش های زبان کردی یک جمله ای یکسان بازگو می گردید و آنگاه براساس رسم الخط کردی شیوه ی نوشتن جملات گفته شده در آن 30 دقیقه به منظور فراگیری شنوندگان شرح داده می شد. به این ترتیب بسیاری از شنوندگان آموختند که نامه هایشان را به زبان کردی و براساس رسم الخط آن بنویسند.

2- برنامه هائی چون »تاپو و بوومه لیل«، »گولَزاری ئه ده ب«، »کاروانی شیَعر و موسیقی«، »هه وارگه ی دلَان« و ...

3- لازم به یادآوری است که پیش از آن تاریخ در سال 1339 نویسنده ی این سطور برنامه ای بنام »وت وویژی کومه لایه تی« بطور هفتگی به مدت 15 دقیقه نوشته و اجرا می نمود که در آن تیپ های مختلف نمایش داده می شد، اما در سال 1340 نمایشنامه ی رادیویی »نوری در تاریکی« نوشته ی آقای فریدون سالکی، ترجمه ی آقای ولی کامرانی و تنظیم و کارگردانی اینجانب به مدت نیمساعت پخش گردید که باید آن را اولین قدم در عرصه ی نمایش رادیویی به زبان کردی به حساب آورد.

* تابستان 1383 در شماره ی دوم گاهنامه ی نویسا مقاله ای تحت عنوان »تکوین فرهنگ رسانه ای کرد« نوشته ی آقای امیرحسن پور ترجمه ی آقایان کمال خالق پناه و آرام کریمی چاپ گردید که در معرفی مقالات عنوان می گردد:

»مقاله ی امیرحسن پور با عنوان تکوین فرهنگ رسانه ای کرد جدی ترین و گسترده ترین مطالعه ایست که به بررسی یکی از حوزه های خرد مطالعاتی فرآیندهای تغییر فرهنگی در جامعه ی کردستان، یعنی رشد و گسترش فرهنگ رسانه ای کرد می پردازد«.
جای تعجب است که نویسنده ی مقاله برنامه هائی را که توسط مراکز نظامی و از طریق بی سیم های ارتش پخش می گردیده ذکر کرده اما هیچگونه اشاره ای به وجود رادیوی کردی مورد بحث در مقاله ی فوق و تأثیر انکارناپذیر آن در فرهنگ جوامع کردزبان و فرآیند آن نکرده است!؟
قطعاً نمی توان تصور کرد که نویسنده ی محترم از آن همه تلاش و فعالیت مؤثر و مثبت در خلق و ارائه ی یک برنامه ی 12 ساعته ی رادیویی به زبان کردی که شنوندگان بیشماری در بسیاری از کشورهای جهان داشته بی خبر بوده، حال چرا به این مسأله نپرداخته است بر ما روشن نیست.
امید آنکه در گردآوری و انتقال اطلاعات و آگاهی ها دقت و امانت را از یاد نبرد
منبع:www.amordad.org
لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 http://kermashan60.blogspot.com