۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

چهارشنبه‌سوری: بحثی پیرامون فلسفه‌ی آتش در آیین‌های ایرانی

نوشته‌ی دکتر فاروق صفی‌‌زاده در مجله‌ی حافظ ـ فروردین 1383 - شماره 1
ایرانیان در چهارشنبه‌سوری به افروختن آتش می‌پردازند. هم‌اکنون کردها و برخی از مردم ایران و تاجیکستان نیز، دو بار در آخر سال بر بالای منازل خود آتش می‌افروزند.
یکی در چهارشنبه‌ی آخر سال و دیگری در شب نوروز. آتش افروزی در ایران پیش از اسلام در هنگام عید در شب جشن نوروز بوده‌است. پس از اسلام، چون مهاجمان به خاطر ناآگاهی از فلسفه‌ی آتش، با آتش‌افروزی مخالف بودند و آن را شرک می‌دانستند، ایرانیان به خاطر این که آداب و سنن نیاکان خود را فراموش نکنند، در روز چهارشنبه‌ که برای مهاجمان تازی(عرب) روزی نحس بود، آتش افروختند و این گونه قلمداد کردند که ما می‌خواهیم نحسی این روز را (با افروختن آتش) بزداییم. بدین گونه آتش‌افروزی شب عید ایرانیان به روز چهارشنبه افتاد، اما برخی از اقوام ایرانی همچون کردان، شب عید نوروز نیز آتش می‌افروختند و هنوز هم می‌افروزند.
اکنون باید به فلسفه‌ی آتش‌افروزی در آیین‌های ایرانی بپردازیم. چون آتش، بزرگترین پاک‌کننده‌ و در عین حال پاک‌ترین و نورانی‌ترین آخشیج(عنصر) است، از این رو، سمبل کیش زرتشتی به حساب می‌آید. برخی از ناآگاهان بر این باورند که چون زرتشتیان به سوی نور و آتش عبادت می‌کنند، آتش‌پرست هستند؛ حال آنکه این باور اشتباه است، چرا که زرتشتیان به هیچ‌وجه آتش‌پرست نیستند، بلکه آتش را رمز و سمبل اهورامزدا می‌دانند، فردوسی والا، در این‌باره می‌فرماید:
نیا را همی بود آیین و کیش         پرستیدن ایزدی بود بیش
نگویی که آتش پرستان بُدند         پرستندهٔ پاک یزدان بُدند
بدان گَه بُدی آتش خوبرنگ         چو مر تازیان راست محراب سنگ

زرتشتیان، همیشه به یاد خداوند مزدای بی‌همتا هستند و او را نیایش می‌کنند و می‌گویند: «اهورامزدای پاک را می‌ستاییم» و می‌‌گویند: «ای اهورامزدا از تو یاری می‌جوییم»
زرتشت با برگزیدن آتش، به عنوان سمبل دین خود، از پیروان خود خواسته است که:
1ـ همانند آتش پاک و درخشان باشند.
2ـ همان‌گونه که شعله‌های آتش به سوی بالا زبانه می‌کشد، پیروان دین هم به سوی بالا، به سوی روحانیت، به سوی انسانیت و سرانجام به سوی ترقی و تعالی پیشروی کنند.
3ـ همان‌گونه که شعله‌های آتش هرگز به سوی پایین جذب نمی‌شود، آنان هم سعی کنند مجذوب خواهش‌های پست نفسانی نشوند و همیشه آمال بزرگ معنوی را در نظر داشته‌ باشند.
4ـ همان‌گونه که آتش، چیزهای ناپاک را پاک می‌کند و خود آلوده نمی‌شود، آنان هم با بدی بستیزند، بی‌آنکه خود را آلوده‌ی بدی‌ها کنند.
5ـ همان‌گونه که از یک اخگر می‌توان آتشی برافروخت، با روح و فکر یک انسان نیکوکار نیز، روان‌های بی‌شماری پاک و منزه خواهد شد.
6ـ آتش با هرچه تماس بگیرد، آن را مثل خود شفاف و سرخشان می‌کند، فرد باید پس از برخوردار شدن از فروغ دانش و بینش، دیگران را از فروغ نیکی بهره‌مند سازد.
7ـ همان‌گونه که آتش فعال و بی‌قرار است و تا پایان عمر، حتی لحظه‌ای از کوشش باز نمی‌ایستد، انسان هم باید مانند آتش فعال باشد و از کار و کوشش باز نایستد. اما آتشی که درون آدم را از آلودگی پاک مکند، جز اشا(راستی) نیست که از راه اصول سه‌گانه‌ی هومت(اندیشه‌ی نیک)، هوخت(گفتار نیک) و هورشت(کردار نیک) به دست می‌آید.
آتشکده‌ها در ایران باستان، نه تنها جای عبادت، بلکه دادگاه، درمان‌گاه و دبستان هم بود. هم‌چنان که استاد پرفسور سیدحسن امین در تاریخ حقوق ایران نوشته‌اند. در سرتاسر عصر ساسانیان، موبدان در آتشکده‌ها به دادرسی و داوری می‌پرداختند. همچنین بیماران جسمی و روحی در آتشکده‌ها معالجه می‌شدند و اطفال، دروس دینی و معنوی می‌آموختند، علاوه بر این‌هام آتشکده‌ها مجهز به کتابخانه‌ی جامعی هم بودند که مورد استفاده‌ی باسوادان آن روزگار قرار می‌گرفت.
در بند 87 فروردین یشت، کیومرث، نخستین پادشاه پیشدادیان و سردسته‌ی نژاد آریا، نخستین آتربان(زنده نگه‌دارنده‌ی آتش) خوانده شده‌است.
در میان مهریان نیز، در همه‌ی مهرابه‌ها، آتش مقدس در دو مجمر یا آتشدان در دو طرف مهراب روشن بود. در آیین زروان نیز، گردونه‌‌ی آفتاب از آتش پدید آمده است.
نهم آذرماه نیز، که آذر روز نام دارد و به آخشیج مقدس آذر(آتش) و فرشته‌ی ارجمند آن تعلق دارد، جشن آذرگان می‌‌باشد. یکی از نیایش‌ها در خرده اوستا، آتش نیایش نام دارد.
ایرانیان کهن در این روز به آتشکده‌ها می‌رفتند و آتش نیایش می‌خواندند.
اکنون نیز زردشتیان این عمل را به جا می‌آورند و معمولا در این جشن باید آتش افروخته شود.
در صفحه‌ی 256 ترجمه‌ی آثار الباقیه‌ آمده‌است: «روز نهم آذر عید است که به مناسبت توافق دو نام آذر جشن می‌گیرند و در این روز، به افروختن آتش نیاز دارند و این روز جشن آتش است و به نام فرشته‌ای که به همه‌ی آتش‌ها موکل است نامیده شده. زرتشت امر کرده که در این روز به آتشکده‌ بروند و در کارهای جهان با یکدیگر مشورت کنند.»
آتش به‌طور عام از روزگاران بسیار کهن تا به امروز، مورد توجه همه‌ی اقوام روی زمین بوده‌ و هر ایل و طایفه‌ی به شکلی و عنوانی آن را ستوده، عزیز و ارجمند می‌دارد. ترقیات دنیا از پرتو این عنصر است، یعنی آنچه که کشورهای متمدن را به ترقی و تعالی رسانینه، همین آتش است. به ملاحظه‌ی اینکه در میان عناصر، آتش از همه لطیف‌‌تر و زیباتر و مفیدتر است، مورد توجه ویژه‌ی جهانیان قرار گرفته است. متمدن‌ترین ملل اروپا با وحشی‌ترین قبایل آفریقا، در ستودن این عنصر درخشان با همدیگر شرکت دارند، نظر به اینکه در آیین مزدیسنی، آنچه آفریده‌ی اهورامزدا است و برای جهانیان و جهان سودمند می‌باشد باید با احترام و ستوده باشد. از این رو ایرانیان به آتش دلبستگی ویژه‌ای دارند و آن را موهبت ایزدی دانسته و شعله‌اش را فروغ رحمانی می‌خوانند و آتشذان فروزان را در پرستش‌گاه‌ها به منزله‌ی مهراب قرا داده‌اند.
در ریگ‌ودا و اوستا(دو کتاب مقدس و آسمانی آریاییان)، اسم پیشوای دینی هر دو دسته از آریایی‌ها، آتره‌وه‌ن می‌باشد، یعنی آذربان، و آن کسی است که از برای پاسبانی آتش گماشته می‌شود. چنانکه وستالیس در روم قدیم، دختری پاک‌دامن و دانا و از خاندان شریف به نگهبانی و زنده‌ نگه‌داشتن آتش مقدس در معبد وستا موظف بوده‌ است و در مدت خدمتش که سی سال بوده، می‌بایست با کمال پاکی و پرهیزگاری و تقدس به سر برد و نگذارد آتش مقدسی که پشتیبان دولت روم تصور می‌شد، خاموش گردد. در نزد هندوان، آگنی، اسم آتش و نام پروردگار آن است. اما ایرانیان به این عنصر و فرشته‌ی پاسبان آن آتریاایر نام نهاده‌اند. در پهلوی به آن آتور گفته‌اند. در گویش گورانی زبان کردی همان آتر به کار می‌رود.
استاد مهرداد بهار، در این باره می‌نویسد: «انسان عصر باستان گمان می‌کرد که قادر است با جادوی خود، نیروهای جهانی را تقویت یا تضعیف کند. جادوهای آورنده‌ی باد و باران از معمول‌ترین جادوهای تقویت طبیعت بود و جادوهای مبارزه با بیماری‌ها برای طرد و تضعیف آنها نیز گروه دیگری از این جادوها به شمار می‌آمد. از جمله جادوهای تقویت‌کننده و تسریع‌کننده‌ در امور طبیعت، یکی نیز جادوی تقویت نیروی خورشید و سرعت بخشیدن به گرمادهی آن است. این جادو معمولا با آتش‌افروزی توام است و متکی بر این گمان که ایجاد آتشی همانند آتش خورشید، بر زمین و در فضا، سبب گرم‌تر و نیرومند‌تر شدن خورشید می‌شود.
همان‌طور که گمان می‌رفت جادوهای خاصی توام با پاشیدن آب، سبب ریختن باران خواهد شد. به این جادو، جادوی تشبه نام می‌نهند.
بر این اساس، ما در ایران اعصار گذشته با آیینی روبه‌رو هستیم که در طی آن، بر زمین، آتش‌ها می‌افروختند. شهرها را چراغان می‌کردند و پرنده‌ها و تیرهای آتشین را به فضا می‌فرستادند تا مگر دوران کودکی خورشید به سر رسد و گرمای آن پدید آید و  باروری زمین از نو آغاز شود.»
استاد مهرداد بهار، در جایی دیگر می‌نویسد: «برپایی آتش در چهارشنبه‌سوری نوعی گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده‌ است.»
ارمنیان نیز که از نژاد آریا هستند، مراسمی دارند به نام وارداوار که به معنی آتش افروخته می‌باشد. برخی این رسم را آب‌پاشی دانسته‌اند که همان «آبریزگان» یکی از جشن‌‌های ایرانیان کهن می‌تواند باشد.
منابع:
1ـ جستاری چند در فرهنگ ایران، مهرداد بهار، انتشارات فکر روز، 1373.
2ـ دانشنامه‌ی مزدیسنا، دکتر جهانگیر اوشیدری. نشر مرکز، ا371.
3ـ شناخت اساطیر ایران، جان هیلنز، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، کتاب‌سرای بابل و نشر چشمه.

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

جشن عروسی در سرزمین اهورایی

جشن عروسی پیر شالیار:
یکی از جشن‌های سنتی مردم کرد در منطقه اورامان که ریشه در باورهای اساطیری و باستانی ایرانیان دارد، برگزاری جشن عروسی "پیر شالیار" (شهریار) است. "شال" مقامی بوده كه بزرگان زرتشتی به بستن آن نايل می‌آمدند. اين شال كه امروز در اورامان به ۳ گره دور كمر بسته می‌شود، به معنی "گفتار نيک"، "پندار نيک" و "كردار نيک" است.
اورامان:
یکی از حدسیات رایج درباره نام اورامان این است که واژه "اورامان" یا "هورامان" از دو بخش "هورا" به معنی اهورا و "مان" به معنی خانه، جایگاه و سرزمین تشکیل شده ‌است. بنابراین اورامان به معنی "سرزمین اهورایی" و جایگاه اهورامزدا است. هور در اوستا به معنی خورشید نیز آمده و "هورامان" جایگاه خورشید نیز معنی می‌دهد.
زبان و پوشش مردمان اورامان:
مردم روستای اورامان به زبان اورامی سخن می‌گویند و مردان اورامانی چوخه، پانتول، ملکی شال، دستار، فرنجی و کله بال می‌پوشند.
پوشش زنان:
زنان اورامان جانی، کلنجه، شال، کلاه و کلله می‌پوشند که علاوه بر وجود رنگ‌های متنوع با زیور آلات مختلف نیز تزئین می‌شوند.
ریشه اساطیری جشن عروسی:
اگرچه‌ این‌ مراسم‌ در طول‌ زمان‌ با تغییرات‌ بسیار مواجه‌ بوده‌، ولی‌ ریشه‌های‌ اساطیری‌ خود را به‌ خوبی‌ حفظ‌ كرده‌ است‌. در منابع‌ مكتوب‌ تاریخی‌ آمده‌: پیر روحانی‌ از مغان‌ زرتشت‌ به‌ نام‌ پیر شالیار نزد مردم‌ اورامان‌ بسیار محترم‌ است‌. كتابش‌ را به‌ بیگانگان‌ نشان‌ نمی‌دهند و كلماتش‌ به‌ جای‌ ضرب‌المثل‌ به‌ كار می‌رود.
چهل روز پس از یلدا:
جشن‌ بزرگ‌ مردم‌ اورامان‌ در بهمن‌ماه‌ كه‌ سال‌‌روز ازدواج‌ اوست‌ برگزار می‌شود .این‌ مراسم‌ كه‌ هم‌‌زمان‌ با جشن‌ سده‌ بر پا می‌شود، یادگار روزگار پرستش‌ مهر در این‌ سامان‌ است‌. مراسمی‌ كه‌ در آن،‌ بركت‌ بخشنده‌ ایزد مهر در چهلمین‌ روز زایش‌اش‌ و در آن‌ هنگام‌ كه‌ زمین‌ آغاز به‌ دم‌ زدن‌ می‌كند و گوسفندان‌ بار بر زمین‌ می‌نهند، ستایش می‌شود.
تقسیم‌بندی وظایف:
در مراسم عروسی پير شاليار وظايف تقسيم بندی شده است. سده‌هاست که هر خانواده‌ای همان كاری را انجام می‌دهد كه اجداد او در زمان حيات پيرشالیار انجام می‌دادند.
جشن عروسی در سه مرحله:
این‌ مراسم‌ در آغاز چله‌ كوچک، در سه‌ مرحله‌ و طی‌ سه‌ هفته‌ انجام‌ می‌شود. در اولین‌ هفته‌ بهمن‌ماه‌، گردوهایی‌ كه‌ از باغ‌ پیر شالیار چیده‌ شده‌ برای‌ اهالی‌ ارسال‌ می‌شود. به‌ این‌ ترتیب‌ اهالی‌ از شروع‌ مراسم‌ با خبر می‌شوند.
مرحله دوم:
کودکان وظیفه تقسیم این گردو در بین اهالی روستا را بر عهده دارند. آن‌ها صبح چهارشنبه و قبل از طلوع آفتاب گروه گروه به درب منازل افراد رفته و با گفتن کلمه "کلاوروچنه" حضور خود در محل را اعلام می کنند. صاحب خانه نیز در قبال برداشت چند گردو از کیسه کودکان، به آنها تنقلات و خوردنی هدیه می‌دهد.
قربانی:
در سحرگاه با تابش نخستین نور خورشید‌، نوبت‌ ذبح‌ گوسفندان‌ و گاوهای‌ قربانی‌ فرا می‌رسد. با ریختن‌ خون‌ قربانی‌، یاد ایزد حامی‌ دهقانان‌ و تولیدكنندگان‌ كه‌ باعث‌ بركت‌ كشت‌ و دام‌، روییدن‌ رستنی‌ و گیاهان‌ سودمند و خرمی‌ و شادی‌ انسان در زمین‌ می‌گردد، گرامی‌ داشته می‌شود.
تقسیم گوشت قربانی:
دام‌ها توسط اهالی و یا افرادی از روستاهای دیگر در اواخر فصل پاییز برای متولی فرستاده می‌شود و او در فصل زمستان از آن دام‌ها نگهداری کرده در روز جشن همه آنها را قربانی می‌کنند. بعد از این کار گوشت‌های قربانی شده بین اهالی تقسیم می‌شود.
ولوشین:
با مقداری از این گوشت نوعی آش به نام "ولوشین" تهیه می‌کنند و روز چهارشنبه بین اهالی روستا و مهمان‌هایی که از سایر نقاط راهی اورامان شده‌اند، تقسیم می‌شود.
شب‌نشینی در خانه شالیار:
شب‌ هنگام‌ همه‌ مردان‌ در خانه‌ پیر جمع‌ شده‌، گروه‌ گروه‌ در جایگاه‌ ویژه‌ی‌ طایفه‌ خود می‌نشینند و برای‌ تبرک رشته‌ تسبیح‌ چوبین‌ دانه‌ درشت‌ و گیوه‌ به‌ جای‌ مانده‌ از پیر را می‌بوسند.
مراسم سماع دراویش:
دراويش قادری كه عمدتا از روستاهای اطراف و روستاهای مرزی عراق از سه‌شنبه شب به اورامان آمده‌اند بر بام خانه پير حلقه زده و با آوای عرفانی دف شروع به ذكر و سماع می‌كنند.
سررشته سماع:
در اين مراسم سالمندان سر رشته ذكر را به دست دارند و جوانان هر از گاهی از خود بی‌خود می‌شوند.
کولیره مژگه:
در سومین‌ جمعه‌ بهمن‌ماه‌، مردان‌ نان‌ "کولیره مژگه" را كه‌ به‌ شكل‌ قرص‌های‌ طلایی‌ رنگ‌ از آرد گندم‌ و مغز بادام‌ كوبیده‌ تهیه‌ شده‌ و با گیاهان‌ خشک‌ چون‌ ریحان‌ و سیاه‌دانه‌ تزیین‌ شده‌ است‌، بر سر مزار پیر شالیار می‌برند.
تقسیم نان:
در آخرین مرحله از این مراسم که با بستن پارچه بر در و دیوار و درخت مزار آغاز می‌شود نان‌ها را روی‌ هم‌ می‌ریزند و آنها را خرد كرده‌، با ماست‌ بین‌ حاضران‌ تقسیم‌ می‌كنند.
سنگ شفا بخش:
هر سال‌ در دومین‌ هفته‌ اردیبهشت‌، اهالی‌ اورامان‌ و روستاهای‌ مجاور به‌ رسم‌ تبرک و برای‌ شفای‌ بیماران‌ قطعه‌ای‌ از تخته‌ سنگ‌ كنار مزار پیر شالیار را می‌كنند و با خود می‌برند. آن‌ها بر این‌ باورند كه‌ كرامت‌ پیر شالیار باعث‌ تبرک این‌ سنگ‌ شده‌ و هر سال‌ بار دیگر‌ سبز خواهد شد.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

مختصری از زندگینامه عبدالله پشیو (شاعر کرد)

عبدالله پشيو به کردی عه‌بدوڵا په‌شێو در سال 1946 در روستای بهکرا(بيرکوت) از توابع شهرستان اربيل(هه‌ولێر) واقع در شمال کردستان عراق پا به دنیای گذاشت كه بعدها در شعرهایش آن را مكان رنج، بی‌عدالتی و جرم عنوان كرد. پشیو دوران ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به پایان رساند. تا دهه‌ی 1970 در کشورهای روسيه، ليبی و سويس به دور از وطن سپری کرد. او درجه‌ی دکترای خود را در رشته‌ی زبان و ادبيات کردی از دانشگاه مسکو دريافت کرد.
اگر بخواهیم چهار ركن اساسی برای شعر معاصر كردی تعیین كنیم؛ بی گمان نام عبدالله پشیو یكی از چهار چهره‌ی شعری كردها است كه در كنار نام‌های دیگری همچون: شیركو بیكس، لطیف هلمت و رفیق صابر، بر پیشانی شعر معاصر كردی می‌درخشد و جایگاه بسیار قابل توجهی را به خود اختصاص داده و تأثیر منحصر به فرد و خاص خودش را هم بر جریان شعر كردی و حتی جریانات سیاسی و اجتماعی كردستان گذاشته است.
پدر پشیو از پیشمرگان مبارز كردستان عراق بود و به همین خاطر او را در راه مبارزه با حكومت دیكتاتور و فاشیست وقت عراق از دست داد. خود پشیو هم، كه به سان سایر هموطنانش از زمانی كه به یاد می‌آورد در فضاهای جنگ، ناآرامی و اختناق و ناامنی و ترس زیسته بود؛ در دوران نوجوانی‌اش و همزمان با شروع مبارزات خودجوش توده‌های مردم كردستان عراق، علیه نظام حاكم بر عراق در هیأت پیشمرگه‌ای مبارز با كوله باری از عشق و فریاد به صفوف مبارزین كرد پیوست.
جنگ كردستان عراق در سال 1975 میلادی فروكش كرد و بعد از این اتفاق، پشیو برای ادامه‌ی فعالیت‌های سیاسی و علمی خود به مسكو رفت و در دانشگاه پاتریس لومومبای آنجا به تحصیل پرداخت. این دانشگاه در آن زمان برای دانشجویان معترض و انقلابی ملت‌های جهان در مسكو دایر شده بود و به همین خاطر رشته‌ی زبان و ادبیات كردی هم در آنجا تدریس می‌شد. پشیو بعدها در این دانشگاه موفق به كسب مدرك دكترا در رشته ادبیات كردی گردید.
عبدالله پشیو بعد از آزادی كردستان عراق در سال 1992 میلادی از یوغ حكومت دیكتاتور صدام به وطنش بازگشت اما اقامت او در كردستان عراق چندان طول نكشید زیرا به خاطر اختلافات و درگیریهای خونین مسلحانه‌ای كه میان هواداران احزاب سیاسی كردستان عراق به وقوع پیوست؛ كردستان عراق را به نشانه‌ی اعتراض به این درگیریهای خونین و ناجوانمردانه، ترك و دوباره عازم خارج شد.
عبدالله پشیو بعد از ترك دوباره كردستان عراق، مدتی در كشورهای متعدد به ارائه‌ی دیدگاه‌ها و مواضع خود در كنگره‌های ادبی و اجتماعی و سیاسی پرداخت. وی در این همایش‌ها و سمینارها به مسائل متعددی از قبیل: عدالت، برابری و رفع تبعیض‌ها پرداخت.
همان دیدگاه‌ها و مواضعی كه آنها را با زبانی گویا و تأثیرگذارتر در اشعارش منتقل می‌نماید. عبدالله پشیو بعد از مدتی دیگر، دوباره عازم مسكو شد ولی هم اكنون در كشور سوئد مقیم است و همچنان به فعالیت‌های ادبی و اجتماعی خود در این كشور ادامه می‌دهد.
از عبدالله پشیو تاكنون مجموعه شعرهایی شامل: به سوی غروب، روزی نیست كه از دست شما عصبانی نباشم، شبی نیست كه خواب شما را نبینم(شه‌و نییه خه‌ونتان پێوه نه‌بینم)، شب‌نامه‌ی شاعری تشنه(شه‌ونامه‌ی شاعیرێکی تینوو)، سرطان برادر كشی(۱) و (۲)، بت شكسته(بوتی شکاو)، اشك و زخم، دوازده درس برای كودكان(دوانزه دانه بۆ منداڵان)، كاشتن پرتوها و یك دیوان كامل از تمامی شعرهایش منتشر شده است. وی علاوه بر سرودن شعر، مقالات و سخنرانی‌هایش را نیز در قالب كتاب منتشر كرده است.
عبدالله پشیو در اوایل دهه هفتاد میلادی به همراه دیگر شاعران معروف كرد از جمله: شیركو بیكس، لطیف هلمت و رفیق صابر به تحولاتی در شعر كردی پرداختند. این شاعران با توجه به آشنایی كه با شعر معاصر جهان پیدا كرده بودند به ركود شعر نو كردی پی برده بودند و به همین خاطر بر مبنای تحقیقات و مطالعاتشان دست به ابتكارات و نوآوری‌هایی در شعر نو كردی زده و به خلق فضاهای جدیدی در شعر روی آوردند. این شاعران در دو گروه روانگه و كفری به ارائه‌ی بیانیه‌هایی پرداختند، ولی پشیو مستقل عمل كرد.
جالب آن جاست كه آنها به هنگام مبارزه و نبرد، جلسات ادبی‌شان را در غارهای كوهستانی برپا می‌كردند.
شعر او سرشار از تصویرهای بدیع و آکنده از شاخصه‌هايی چون زندگی، عشق، وطن، غربت، آزادی، مبارزه، عدالت‌خواهی و درخشش آهنگ‌های فراموش شده‌ی طبیعت پاک انسانی است. زبان شعر او چون دیگر شاعران هم روزگارش پر طنین و کوبنده است و او با استفاده از این شكل زبان هر آنچه زشت، ظالمانه و غیر انسانی ست می‌کوبد. عبدالله په‌شیو در شعرهایش رنج و محرومیت ملتش را به تصویر می‌کشد، چرا که شاعریست لبریز از تعهد به مردمش. خصوصیات عمده‌ی آثار او در این است که برخلاف شعر شيركو بيكه‌س كه عموماً روشنفكرانه و استعاری است، شعر او هم قشر تحصیل کرده و شعرخوان و هم مردم عادی را به يك ميزان جذب می‌كند، چرا که پژواک غمگینانه‌ی مصیبت‌های فراموش نشده‌ی آنهاست.
در شعر پشیو همواره به معشوقی برمی‌خوریم كه به منزله‌ی سنگ صبوری برای شاعر است. او همه‌ی دردها، دغدغه‌ها، آرمانها، رؤیاها، آرزوها، تصمیم‌ها و چشم‌اندازهای زندگی‌اش را با او در میان می‌نهد و هنگامی كه به تجسم موقعیت‌های عینی و ذهنی خود و ملتش می‌پردازد، سعی می‌كند كه او را نیز با خود در این راه همراه كند، ولی او را در دایره‌ی انتخابش محدود نمی‌كند.
پشيو اگر نگوئيم محبوبترين، اما يکی از محبوبترين شاعران کرد در هر چهاره پاره‌ی کردستان است. شيوايی کلام و تسلط پشيو بر زبان کردی، با وجود استفاده‌ی وی از قالبهای نوين شعری، سروده‌های وی را چنان در ميان مردم کرد محبوب کرده است که بسياری از کردها حداقل شعرێ از وی را در حافظه‌ی خويش دارند.
وی همچنين صاحب کرسی استادی ادبيات در دانشگاه "الفاتح" ليبی بوده است.

برگردان دو شعر عبدالله پشیو به فارسی:

«امید»

هنگامی که
آن بالاها، در قلّه‌ها
کولاک و سرما در درخت‌ها و بوته‌ها می‌توفند،
غم نخور –
از ریشه، در درّه‌ها،
گیاه تازه و غنچه‌دار می‌روید.

ترابلس – ۱۹۸۸
_________
«به یاد یک شبِ زمستانی» ۱۹۷۳- ۱۹۷۴

شنیده‌ای برف
آتش زند شبی خاموش را،
پیرهنی از گل بدوزد شب را،
عطر خوش خون را به جوش آرد؟!
خاطره‌ای چنین را به یاد دارم:
شب سردی از چلّه‌ی زمستان بود،
در کناری‌، که زیرانداز زمین و سقف آسمان بود –
با شعله‌ور شدن آزار دو جسم به هم تنیده
برف نیمه شب به چمن‌زار و میهن آفتاب مانند شده بود.

هلسینکی – ۲۰۰۶
مترجم: بابک صحرانورد
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

آشنایی با جغرافیای لکستان

لکستان منطقه‌ای است پهناور و کوهستانی که با همه‌ی ویژگی‌های آداب، رسوم و فرهنگ و هنر و سنت‌های کهن، خصوصیات طبیعی، آثار باستانی و تاریخی و غارهایی که دارای آثاری با تمدنهای بسیار کهن است و دره‌های سرسبز و چشمه‌های آب فراوان و کیفیت‌های مختلف دیگر،  تاکنون چنانچه باید شناخته نشده است.
منطقه‌ی لکستان که به صورت خطی منحنی در طول رودخانه‌ی سیمره یعنی از هگمتانه تا شوش بخشی از سرزمین امپراطوری بزرگ ایران باستان بوده و دوره‌های پرحوادث و فراز و نشیبی را پشت سر گذارده است و یادگارهای فراوانی از این دوران کهن را در درون خود حفظ کرده است. این منطقه مانند سایر دیگر مناطق کشورمان در دورانهای گذشته با فروپاشی هر سلسله و روی کار آمدن حکومت‌های جدید حوادث و جریانهای زیادی را که بیانگر رویدادهای مهم تاریخی می‌باشد همراه دارد.
این خطه با تعویض حکمرانان گذشته به عنوان بخشی از سرزمین ایران به شمار می‌رفته که گاه زیر نظر ایالت اداره می‌شده‌ و گاه خود مرکز ایالتهای بزرگی به شمار می‌رفته، شهرهای کهنی مانند مادهَسبذان، مهرجانقذق، صیمره، دره شهر، سیروان، پِیت بوناکی (شهر دوره‌ی آشوریان در دره‌ی هلیلان) دینور، دلفان، نَشاء (ماهیدشت یا الشتر) و ...

جغرافیای  اصلی  منطقه‌ی لکستان:

جغرافیای اصلی منطقه لکستان دو طرف رودخانة باستانی سیمره می‌باشد که در غرب کشورمان واقع است. حدود این ناحیه را طول و عرض جغرافیایی دره‌ی طولانی سیمره تشکیل می دهد، منطقه سیمره از استان همدان  شروع و انتهای آن تا شوش در استان خوزستان را در  بر می‌گیرد.
لکستان از شمال محدود است به استان همدان که تقریباً یک ششم از خاک این استان را شامل می‌گردد. از سمت جنوب  به کبیرکوه در استان ایلام و جلگه‌ دزفول تا شوش در شمال خوزستان را در بر می‌گیرد. از سمت غرب محدود است به استان کرمانشاه که حدود چهل درصد از خاک استان کرمانشاه را در بردارد . از سمت شرق به استان لرستان محدود و حدود شصت و پنج درصد از خاک استان لرستان را در بر می‌گیرد.

به طور کلی چهل درصد از جمعیت استان کرمانشاه لک هستند. که شامل شهرهای کرمانشاه ، هرسین، صحنه، بیستون، کنگاور، و بخشهایی مانند  فیروزآباد ، درود فرامان، هوزمانن ، جلالوند و چند بخش دیگر است.
امروزه به علت مهاجرت بیشتر جمعیت لکها در شهر کرمانشاه زندگی می‌کنند.
حدود مرز میان کردهای کرمانشاه و لکهای دره‌ی سیمره را می‌توان شمال شرقی شهر کرمانشاه تعیین کرد. در جنوب شرقی شهر کرمانشاه، روستای باغطیخون در 33 کیلومتری جنوب شرقی شهر کرمانشاه، مرز بین لک زبانها و کردها می‌باشد.
حتی در دل روستاهای کُرد یا لُر زبان در مناطق بختیاری برخی روستاهای لک زبان نیز وجود دارد.
محمد سهرابی می‌نویسد: «بخش میانی سلسله جبال زاگرس در غرب فلات بزرگ ایران یعنی همانجایی که هم اکنون سرزمین لرستان و لکستان در آن واقع شده است به دلیل برخوردار بودن از شرایط مناسب زیستی از قدیمی‌ترین مراکز سکونت انسان به شمار می‌رود و به همین  جهت امروزه از نظر باستان شناسی در میان سایر نقاط دنیا از اهمیت و جایگاه ممتازی برخوردار است . این ناحیه در طول تاریخ آسیای غربی نقش مهمی در زندگی اقتصادی، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و هنری و به طور کلی تمدن بشری ایفا نموده است. به طوریکه از نظر ارتباطی همواره حلقه اتصال شرق به غرب بوده و از طریق دشتهای نه چندان وسیع و دره‌ها و معابر تنگ کوهستانی به ویژه دره رود دیاله ، دشت زهاب و جادة باستانی بغداد ـ کرمانشاه و دشت حاصلخیز و متمدن بین‌النهرین را به شرق ایران و آسیای مرکزی متصل نموده است».[1]
«سرزمین لک نشین به صورت خطی منحنی در طول‌ رودخانة سیمره از سر منشأ آن از جنوب هگمتانه شروع و تا انتهای آن یعنی شمال خوزستان ادامه دارد . در گذشته لکها به طوایف وند شهرت داشتند و طایفه زند در زمرة طایفه‌های لک به شمار می‌آمدند ، اینان به دنبال سفرشاه عباس اول صفوی به لرستان و قیام شاهوردیخان اتابک ناگزیر به ترک لرستان و لکستان شدند . در این کوچ اجباری بسیاری از طوایف لک آواره دشتها و صحراهای ایران جنوبی و مرکزی شدند و پس از کوچ اجباری روزگار تیمور این مهاجرت در لکستان و لرستان و بافت طوایف آن به سختی مؤثر افتاد.»[2]
عبدالله شهبازی در کتاب مقدمه‌ای بر شناخت ایلات و عشایر ایران می‌نویسند : «ایلات و طوایف لک در شمال و شمال باختری لرستان سکونت دارند و سرزمین لک نشین به صورت خط منحنی در  طول درة رودخانة سیمره میان بروجرد، جنوب همدان، نهاوند ، خرم‌آباد ، کرمانشاه ، ایلام و شمال خوزستان قرار گرفته است.
لکها شامل طوایفی چون سلسله، دلفان، باجلان و رمافی می‌باشند. برخی محققین طوایفی چون کلهر را نیز لک به حساب می‌آورند».[3]
ادوار پولاک جهانگرد اتریشی در اشاره‌ای که به لرستان و لکستان دارد، تقسیم‌بندی قومی سکنه‌ی ایران را به 18 گروه طبقه‌بندی می‌کند. ابتدا از ساکنان اولیه ایران یعنی فارسها و مادها نام می‌برد و گبرهای یزد و کرمان را نمونه‌ فارس‌ها می‌شمارد و لرها و لک‌ها را با فارسها نزدیک‌تر می‌داند.[4]
خانم فریا استارک در کتاب سفرنامة  خود که در سفر به الموت ، لرستان  و ایلام آن را به رشته تحریر درآورده است می‌نویسد: «در بین راه ایوان غرب و مرز عراق از لکها یعنی ساکنان آن طرف سیمره حکایت کرده و از چهار زن جنگجو و نترس آنان به نام قدم‌خیر قلاوند زنی جسور و زیبا ، نازی خانم بیرانوند و غزی الشتری خواهر مهر علی خان حسنوند نام برده و گفته است این آخری بعد از آنکه شوهرش او را طلاق داد دست به خودکشی زده و چهارمی را نیز کاکلی اهل کلیایی ذکر کرده که چون مردی را هماورد خود ندیده ازدواج نکرده و دختر از دنیا رفته است».[5]
اقلیم پهناور و گستردة قابل توجه سرزمین لکستان در چرخة شناخت هویت مناطق مختلف جهان از سالیانی دور مورد توجه و خاور شناسان جستجوگر بوده و همین سامان از یکصد سال پیش به علت کاوش‌ها و بررسی‌های باستان‌شناسی که به وسیله هیأت‌های علمی مختلف به عمل آمد و به دنبال کشف مفرغ‌های آن در سراسر گیتی شهرتی بسزا یافته است،
در اکثر آثار محققین جهان  نام قوم لک و پیشینه تاریخی آن همیشه مورد نظر بوده است و در این باره مطالبی به رشته تحریر درآمده است. در گذشته لکستان جزء پهله ایلام کهن بوده و یکی از ایالت‌های مهم دولت عیلام بوده است . لکستان با نام زاگرس عجین است، منطقه‌ای که محل اجداد آنها یعنی کاسیان بوده است.

آیت محمدی می‌نویسد: «طوایفی لکی که در قم ساکن هستند همان طوایفی می‌باشند که به همراه خاندان زند به شیراز رفتند و پس از تسخیر شیراز توسط حکام خیانتکار قاجار به نقاط مختلف کشور کوچانده شدند ، عده‌ای زیادی از آنها نیز به مناطق اصلی خود در استانهای ایلام ـ کرمانشاه و لرستان بازگشتند.
اینکه لکها چه طوایفی هستند و در کجا ساکن هستند باید گفت که خود قوم لک یکی از اقوام کهن ایران است که در مناطق مرکزی زاگرس، شمال و جنوب آن بین استانهای همدان، کرمانشاه، لرستان، ایلام و شمال خوزستان قرار دارند و به آن لکستان می‌گویند، که شامل شهرهایی چون اسد‌آباد ، نهاوند، توسیرکان، کرمانشاه، هرسین، صحنه، کنگاور، ملایر، بروجرد، نور‌آباد، الشتر، کوهدشت، خرم‌آباد، رومشکان، جلالوند، هلیلان و دره‌شهر قرار دارند. 
این مردمان زبانی مخصوص به نام لکی دارند که از نظر ریشه‌‌ای با گویشهای کلهری ، لری ، اورامی‌ ، کرمانجی و بختیاری یک ریشه‌ای مشترک دارند».[6]
تمامی طوایف و تیره‌های وابسته به شاخة زبان لک پسوند وند و زند دارند که ممکن است طوایفی «چون لر» این پسوند را داشته اما با گویشهای دیگری تکلم کنند که ناشی از مهاجرت آنها به نقاط دیگر و تأثیر از گویشها و لهجه‌های آن مناطق می‌باشند.
مردوخ در‌خصوص معرفی طوایف لک می‌نویسد: « این تیره هم پنج شعبه‌اند: سلسله‌ ، دلفان ، طرهان ، دالوند که اکثراً شیعه‌اند . در خانقین و خرم‌آباد ، الشتر و محال لرستان سکونت دارند، در کلیایی، همدان، اصفهان و در بین (دولت‌آباد و سلطان‌آباد )  و اطراف سنه دژ (سنندج ) ، اسپند آباد ... هم هستند، در فضای سلماس آذربایجان هم هستند گویا از شیراز به آنجا آمده‌اند».
بارون دوبد در سفرنامة خود در‌خصوص طوایف پشتکوه (ایلام) و پیشکوه (لرستان ) می‌نویسد: «طوایف سلسله و دلفان در پیشکوه که لک هستند جمعیت آنها را حدود 140 هزار نفر می‌باشند گرچه طایفه دلفان نصف بیشتر را تشکیل داده ولی طوایف سلسله پر‌قدرت‌تر و احتمالاً سرکش‌تر به حساب می‌آیند . تعداد جمعیت لرها به 20 هزار نفر می‌رسند که به نظر ما خیلی ناچیز می‌آیند ، همچنین در جلگه هرو بین بروجرد و خرم‌آباد دو طایفه باجلان و بیرانوند که هر دو از خانوده‌های لک هستند سکونت دارند.
طوایف پشتکوه ( ایلام ) که عنوان فیلی دارند از طوایف پیشکوه کم جمعیت‌ترند، ماژور راولینسون آنها را دوازده هزار نفر خانوار رقم زده است که آنها مرکب‌اند از: کردها، لک‌ها چون دیناروند ، مرشدوند ، خزل ، شوهان ، کلهر ، بدرانی و مهکی»[7]
lakistan.persianblog.ir
منابع:
[1] - محمد سهرابی، لرستان و تاریخ قوم کاسیت، انتشارات افلاک، چاپ 1376.
[2] - پری جان ره، کریم خان زند، ترجمه علی‌محمد ساکی، انتشارات آسونه، چاپ تهران 1382.
[3] - عبدالله شهبازی، مقدمه‌ای بر شناخت ایلات و عشایر ایران، انتشارات نشر نی، چاپ 1369.
[4] - آریا، محمد حسین، لرستان در سفرنامه سیاحان،  انتشارات فر روز، چاپ1376.
[5] - فریا استارک، سفرنامه الموت، لرستان و ایلام، انتشارات انجمن آثار و مفاخر ملی 1377.
[6] - آیت محمدی، سیری در تاریخ سیاسی کُرد، انتشارات پرسمان، تهران 1382.
[7] - بارون دوبد، سفرنامه، ترجمه دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند و لیلی بختیاری‌، انتشارات بانک تهران، 1364.

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

ظلم‌ آباد - علی‌ اشرف درویشیان

 
آنجا روی تنها درخت دهكده نشسته بود. دلگير، گرفته و بغضناك. با چهره‌ای سوخته از آفتاب و اشك.
راديوی كهنه‌ی پدرش به بالاترين شاخه آويزان شده بود و او گاه گاه  برای رهايی از تنهايی آن را روشن می‌كرد. گلويش پر از بغض و درد بود. دلش شور می‌زد. كف دست‌هاش هنگام بالا كشيدن از درخت خراشيده بود. نا آرام و دلواپس كت پاره و خيس پدرش را به خود می‌پيچيد. گرسنه بود و بی‌حال. نمی‌دانست چه بكند. سرش از افكاری بی بند و بار و دلش با غصه و درد انباشته بود.
نگاهش از روی سيل خروشانی كه درخت و او را در بر گرفته بود و تا پای تپه‌های دور، دامن گسترده بود می‌لغزيد. می‌رفت و می‌رفت تا آنجا كه پدرش از آب بيرون رفته بود و برای كمك خود را به جاده‌ای كه به دهات ديگر و شهر می‌رسيد كشانده بود.
خودش هم درست نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده بود. با پدرش پشت بام خانه‌شان را بانگلان (بام غلتان) می‌كردند تا درز و دروزی را كه از باران‌های چند روز پيش درست شده بود به هم بياورند. مادرش با خواهر و دوبرادر كوچكش  در اتاق نشسته بودند و او از سوراخ پشت بام صدای هوره‌ی(نوعی آواز كردی)  دلگير مادرش را می‌شنيد. آوازی كه هميشه دل او را به درد می‌آورد. يك بار هم از همان سوراخ كه نور برای اتاق می‌برد مادرش را ديد كه پشت دار قالی نشسته بود و با انگشتان لاغر و كمر خميده به كار مشغول بود. اين را هم می‌دانست كه پنج ماه تمام بود كه مادرش روی آن قاليچه كار می‌كرد. كاری كه مزدش را هم قبلا خورده بودند.
پدرش راديوی كوچك دست دومش را كه خيلی دوست می‌داشت و با صرفه‌جویی و بريدن از شكم آنها خريده بود، به گردن او آويخته بود وبه آهنگ‌هایی كه پخش می‌كرد گوش می‌داد.
آن وقت آسمان كه ازصبح نا آرام بود، تيره‌تر شد. برق زد و آسمان غرنبه‌ای دهكده را لرزاند و سراسر ظلم آباد يكسره سياه شد. "بوره" سگ پشمالوی آنها از پايين زوزه كشيد، مرغ ها قدقد كردند و پدرش صلوات فرستاد و صدای شكستن و هياهو، بع بع و غرش و ريزش از راه دور به گوش رسيد و بارانی چون لوله‌ی آفتابه بر دهكده  فرو ريخت.
 از روی تپه‌ها پنجعلی و پسرش كه چوپان ظلم آباد بود با شتاب بالا دويدند. فريادشان با همهمه  و آسمان غرنبه در هم آميخت و ناگهان همه جا را آب فرا گرفت. او و پدرش تا آمدند به خودشان بجنبند خانه تكان خورد.  فقط پدرش توانست او را بغل كند و با شتاب به پشت بام خانه‌ی محبعلی ببرد و از آنجا خود را به درخت توت برسانند و از آن بالا بروند.  پدرش ابتدا او را به بالای درخت فرستاد و خودش را كه تا كمر در امواج گل آلود وخروشان دست و پا می‌زد با تقلا بالا كشيد. به عقب كه نگاه كردند نه خانه‌ای و نه اثری. ديوار خانه‌ی محبعلی كه بالاتر از خانه‌ی آنها بود در آب فرو می‌رفت.
 از بالای درخت از دور دهكده را می‌ديدند كه چگونه مثل غريقی نا اميد عقب می‌نشست و حباب‌هايی كه شايد از دهان مادر يا خواهر يا برادرهايش بيرون می‌آمد روی آب می‌تركيدند. ازظلم آباد جز خانه‌باغی كه در كنار موستان بالای تپه قرار داشت و خانه‌ی اربابی و انبار گندم جهانگير خان كه از سنگ و سيمان ساخته شده بودند، ديگر چيزی نمانده بود.  چند نفر زن و بچه از دور كنار موستان شيون می‌كردند و خود را غرق گل و لای می‌ساختند وگونه‌هایشان را می‌خراشيدند. روی آب پر از كاه و تير و چوب و پشكل بود.  گاه سرو كله‌ی آدم‌هايی كه دست و پا می‌زدند و فرومی‌رفتند،  سگ‌هايی كه خود را به سوی تپه‌ها می‌كشاندند، گوسفندهايی كه سنگين می‌شدند و غرق می‌گشتند و گاوها و اسب‌هايی كه شنا‌كنان رو به تپه‌ها می‌شتافتند ديده می‌شدند.
 برای آخرين بار از دور قيافه‌ی هراسناك مادرش را ديد.  سربند از سرش باز شده بود و گيسوان پريشان سياهش روی صورتش ريخته بود. نگاه نا اميدش به او دوخته شده بود ودست‌هايش بيهوده در هوا دنبال پناهگاهی می‌گشت. موج خروشانی او را در خود فرو برد و كاه‌ها و پشكل‌ها در نقطه‌ای كه او بود رويش را پوشاندند. خواست خودش را به آب بيندازد. اما پدرش كه نفس نفس می‌زد و كبود و گيج  و منگ به نظر می‌رسيد او را گرفت و روی شاخه‌ای نشاند.
راديو را كه در كشاكش فرار سالم مانده بود از گردن پسرك گرفت و به بلندترين شاخه آويخت. سپس چشم‌هايش را بست و گشود و از ديدن آنچه بر آن‌ها گذشته بود ناله‌ی سوزناكی كشيد و با دو دست به سرش كوبيد و های های دلخراشی را سر داد و او با بغض با صورتی خيس و داغ  با پدرش هم نوايی كرد.
چنان گريه‌ای كه فقط يك بار ديگر از پدرش ديده بود و آن زمانی بود كه گاوشان از گرسنگی مرد. ياد برادرش نصرت افتاد كه آن روز صبح چايش را موقع خوردن صبحانه ريخته بود.
 نصرت بی تقصير بود. می‌خواست كه تكه‌ای نان بكند و چون سفت بود دستش ناگهان به استكان چای خورد و آن را ريخت. پدرش با سيلی صورتش را گل انداخت و مادرش فحشش داد. ديگر به او چای ندادند. هميشه اين طور بود. هركس چايش را می‌ريخت ديگر به او چای نمی‌دادند. نصرت نان بيات را با غصه و بغض جويد و خورد. هنوز قيافه‌اش را به ياد داشت كه چگونه برای بلعيدن نان رگ‌های نازك و ظريف گردنش راست می‌ايستاد و چشمانش را می‌بست.
پسرك با خودش زمزمه كرد: " چه آرزويی در دل نصرت ماند! آرزوی يك چای شيرين."
 چشمانش را بست و با خودش گفت:" شايد خواب ديده‌ام. ای خدا خواب باشد. خواب باشد."
اما بودن او روی آن درخت. سرما و باد و باران. آن همه آب كه ظلم آباد را پوشانده بود و تنهايی او. نه اين خواب نبود. پرنده‌ای تنها پركشان به درخت نزديك شد. خواست بنشيند. چون او را ديد پرگشود و درخت و او را تنها گذاشت. پسرك سر و صورتش را كه خيس از باران بود با آستين كتش پاك كرد و گريه را سرداد.
پدرش او را آنجا گذاشته بود و برای كمك گرفتن خود را به آب زده بود و رفته بود. آخرين گريه‌ها و بوسه‌ها و دعا‌هايش را به ياد داشت.  با پلك‌های قرمز و چهره‌ای زرد با دست‌هايش كه مثل دهن اره زبر و خشن بود، او را نوازش كرد و بوسيد و رفت. رفت تا شايد چيزی به دست بياورد و او را از گرسنگی و مرگ برهاند.
شب سياه و سنگين و سرد می‌آمد. نه عوعوی سگ‌های گله و نه صدای ريز و يكنواخت بازگشت گله‌ها از چرا و نه بانگ جاجای مادرش كه مرغ‌ها را به لانه می‌كرد. فقط صدای باد و ريزش باران بود كه در شاخه‌های درخت توت می‌پيچيد. يك لحظه تصور كرد كه مادرش ازوسط آب‌ها، چراغ لامپا به دست دارد و پيش می‌آيد. چشمانش رابا اشتياق گشود. اما هيچ كس نبود. تنها شعله‌های آتشی كه مردم روی تپه‌های دور افروخته بودند در آب افتاده بود. تنهايی او را به ياد راديو انداخت. آن را روشن كرد:
 - خانم گوگوش شما به چه غذايی علاقه داريد؟
راديو را بست و آب دهانش را قورت داد. ازسرما لرزيد و كت پاره و خيس پدرش را محكم به خود پيچيد و دوباره برای  فرار از تنهايی راديو را گرفت.
- خانم گوگوش چرا به پرچم آمريكا علاقه داريد؟  می‌بينم كه به پشت لباستان يك پرچم آمريكا دوخته‌ايد.
- خب ديگه اين مده. در فرانسه كه بودم...
 راديو را بست و به شعله‌هايی كه در آب می‌رقصيدند چشم دوخت. خودش هم از بزرگی آن همه فاجعه خبر نداشت. باور نمی‌كرد كه مادر و دو برادر و خواهرش ديگر وجود ندارند. ياد بوره افتاد كه قبل از سيل زوزوه‌ی  وحشتناكی كشيده بود.  نمی‌دانست بوره كجا رفته است. در آن تاريكی كه باد هو می‌كشيد ناگهان بغضش تركيد. سر را روی شاخه‌ی توت گذاشت  و های های گريست. هق هق گريه‌اش با خروش سيل درمی‌آميخت. باد صدای گريه می‌آورد. صدای كودكی گرسنه می‌آورد. صدای بع بع و عوعو می‌آورد و او خودش را محكم به درخت چسبانده بود. دوباره به راديو پناه برد:
" زردی من ازتو.  سرخی تو از من.  بچه‌ها كف بزنيد.  بچه‌ها كف بزنيد.  بچه‌ها برقصيد.  شادی كنيد.
بله شنونده‌ی عزيز با وجود اينكه امسال برای جلوگيری از پيشروی كوير و حفظ بوته‌ها،  بوته‌ی چهارشنبه سوری  وجود نداشت با اين وجود بوته‌های قاچاق بزم همه‌ی مردم را گرم كرد."
جيغ و فرياد بچه‌ها يك لحظه بی خودش كرد. اما وزش بادی سرد و گرسنگی او را به خود آورد. پاهايش يخ زده بود و باران روی پوست بدنش نفوذ كرده بود. دست‌هايش چنان كرخت و بی حال شده بودند كه نتوانست راديو را ببندد. از دور شعله‌ها روبه خاموشی می‌رفتند. دردی در شكم خاليش می‌پيچيد.  و اين درد از گلويش بالا می‌آمد  و دهانش را پر از آب می‌كرد. آب دهانش را با لذت فرو برد.
دست‌هايش را به زور به شاخه‌ی درخت گرفته بود. جز نان و چای صبح تا آن وقت چيزی نخورده بود. گرسنه و بی‌حال و سرمازده. چشمانش را گشود.  تصور كرد كه پدرش از دور با سفره‌ای نان و پشته‌ای بوته‌ی خشك می‌آيد. و مادرش سماور را آتش می‌اندازد. برادر كوچكش نصرت چای شيرين ديگری می‌خورد و خواهرش بر سرنان به برادر ديگرش پريده است. دست‌های يخ‌زده‌اش برای گرفتن نان در تاريكی دراز شد اما نتوانست چيزی را بگيرد. از شاخه ليز خورد. توانايی آن را نداشت كه شاخه را بچسبد. از همان بالا با سر در تاريكی سقوط كرد. آب دهان گشود و او را در خود فرو برد. دست و پا زد. بالا آمد. فرياد كشيد. و برای هميشه فرو رفت.
جغدی از دور به درخت نزديك شد و كنار راديو نشست. سپس از سر و صدای  راديو رميد و فرار كرد. مرد خسته با دردی كشنده  در دل  و بغضی در سينه  برمی‌گشت. دوباره به آب زد. از دور درخت توت را ديد كه تنها در آب نشسته بود. خيلی به چشمش فشار آورد تا پسرش را ببيند، كت خودش را می‌ديد كه از شاخه‌ای آويزان شده. با خود انديشيد كه شايد پسرش پشت كت نشسته است.
خورشيد بالا می‌آمد. تكه‌های بزرگ ابر اينجا و آنجا در آسمان پهن شده بودند. مرد به هرجا كه سر كشيده بود آب بود و آب. تپه‌ها پراز مردم گرسنه بودند. سيل همه چيز را برده بود. جاده‌ای كه به شهر می‌رفت خراب شده بود و آب آن را گرفته بود.
 گرسنگی آزارش می‌داد. اما اميد به نجات تنها پسرش او را به تلاش وا می‌داشت. با تقلا خود را به درخت رساند. بالا رفت و كتش را با شتاب از شاخه كند. هيچ كس آن جا نبود. مويه كرد و ناليد و چشمانش سياهی رفت. راديو با صدای ضعيفی اخبار پخش می‌كرد: " سيل در چند روستای اطراف كرمانشاه جاری شده. اما تلفات جانی نداشته است. اين دهات قبلا از سكنه خالی شده بودند. از طريق هوا برای روستاييانی كه درسيل محاصره شده‌اند خرما و آرد ريخته شده است. چند هليكوپتر به نجات مردم شتافته‌اند." مرد با خشم و كين به طرف راديويی كه آن همه دوستش داشت حمله برد. بلندش كرد و با فحش و نا سزا در حالیكه كف به دهان آورده بود به تنه‌ی درخت كوبيدش. كوبيد و كوبيد تا به صورت مشتی آشغال در آمد. دودستی آن را به دهان برد و جلد راديو را گاز گرفت و دوباره به تنه‌ی درخت كوبيد و با تمام قدرت آن را در آب پرت كرد و فرياد زد: - دروزن. دروزنيل داله خيز. داله خيزيل دروزن(دروغ گو! دروغ گوهای مادر قحبه! مادر قحبه‌های دروغگو)
در آن حال به تپه‌های دور نگريست و چنين به نظرش آمد كه تمام مردمی كه روی تپه‌ها سرگردان و گرسنه و سرمازده جمع شده بودند و مادرهايی كه بچه‌های مرده‌شان را در آغوش می‌فشردند. همه فحش می‌دهند. و هركه راديو دارد آن را با لگد خرد و خاكشير می‌كند.
منبع: سایت دل آواز
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

كهن‌ترين نقاشی جهان در غار «یافته» لرستان

صدرا محقق:

قدیمی‌ترین اثر هنری ساخت دست بشر با 40 هزار سال قدمت در ایران کشف شده است؛ در استان لرستان و در 25 کیلومتری جنوب‌غربی خرم‌آباد در یک غار آهکی به نام «یافته». این اثر هنری سنگ‌نگاره‌هایی رنگین است کنده‌شده بر دیواره این غار. این را محمد ناصری‌فرد متخصص نقوش صخره‌ای و نویسنده کتاب سنگ نگاره‌های ایران اعلام می‌کند. سال‌هاست بسیاری بر این باورند قدیمی‌ترین آثار هنری ساخت دست بشر در غار آلتامیرا در اسپانیا، یا غارهای شووه، کرکس و ولاسکو در فرانسه است. در دیواره‌ها و سقف غارهای آلتامیرا و ولاسکو تصاویر حیوانات نقاشی شده که تاکنون به عنوان قدیمی‌ترین آثار هنری ساخته دست بشر در جهان شناخته می‌شدند. با این همه اما کهن‌ترین قدمتی که تاکنون به آثار این غارها نسبت داده می‌شد مربوط به 32‌هزار سال پیش است.

سنگ‌نگاره‌های رنگین(Pictograph) کشف‌شده با قدمت 40 ‌هزار ساله در غار «یافته» اما همه این معادلات را بر هم می‌زند. محمد ناصری‌فرد متخصص نقوش صخره‌ای و نویسنده کتاب‌های «سنگ‌نگاره‌های ایران» و «موزه‌های صخره‌ای هنرهای سنگی» در گفت‌وگویی با شرق می‌گوید: «سنگ‌نگاره‌های رنگین کشف‌شده در غار«یافته» در 25 کیلومتری جنوب خرم‌آباد در استان لرستان دست‌کم متعلق به  40‌هزار سال پیش است. پروفسور مارسل اُت (Perfessor Marcel Ot)، استاد پیش از تاریخ دانشگاه لیژ در بلژیک در بازدیدی که از این غار داشت و روی این آثار آزمایش کربن‌سنجی و سن‌سنجی را انجام داد نیز با قاطعیت سن دقیق آنها را به 40 ‌هزار سال پیش مربوط دانسته است.»
این پژوهشگر می‌افزاید: «با توجه به همین آثار پروفسور مارسل اُت حتی معتقد است خاستگاه اولیه بشر نه مربوط به آفریقا بلکه به منطقه آسیا و به احتمال زیاد به ایران بر می‌گردد. علاوه بر این در رابطه با دیگر آثار تاریخی که گفته می‌شود قدمتی بیشتر از سنگ‌نگاره‌های غار «یافته» دارند همه مبتنی بر گمانه‌زنی و نظریه‌های تایید نشده است، اما با توجه به اینکه رنگین‌نگاره‌های غار «یافته» همچنان موجود هستند شرایط برای گروه‌های دانشگاهی از هر جای دنیا فراهم است که روی آنها آزمایش سن‌سنجی انجام دهند.»بر اساس گفته‌های این محقق، غار «یافته» و دیگر غارهای تاریخی در لرستان مانند غار میرملاس سنگ نگاره‌هایی مربوط به 12 ‌هزار سال پیش را در خود دارند.
نخستین کاوش علمی در غار «یافته» در سال 1965 توسط باستان‌شناس آمریکایی فرانک هول انجام گرفت. البته قبل از این هم عده‌ای وارد این غارها شده بودند اما هدف آنها تحقیق روی این سنگ‌نگاره‌ها نبود بلکه آنها به دنبال دفینه‌های ارزشمند وارد این غار شده بودند.» ناصری‌فرد می‌گوید: «من اولین بار در سال 1384 به غار «یافته» رفتم که متاسفانه آثار و سنگ‌نگاره‌های ارزشمند و بی‌نظیر آن از طریق اسپری رنگ و آسیب‌های دیگر و همچنین عوامل طبیعی مانند نفوذ آب در حال از بین رفتن کامل بود.» به گفته این پژوهشگر در آزمایش‌ها مشخص شد این رنگین‌نگاره‌ها دارای ترکیب‌هایی از جنس گل اخرا، خون حیوانات و عصاره برخی از گیاهان است. کاوش‌های باستان‌شناسی که در سال 1384 در غار «یافته» لرستان آغاز شد، با همکاری دانشگاه لیژ‌ بلژیک و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور و به منظور شناسایی بقایای انسان‌های فرهنگ اوریناسی در ایران بود. فرهنگ اوریناسی مربوط به شکارچیان اولیه است که در دوران پارینه‌سنگی جدید از 40‌هزار تا 18‌هزار سال پیش می‌زیستند. این انسان‌ها اولین انسان‌هایی هستند که ابزار‌سازی پیشرفته و تیغه‌سازی را شروع می‌کنند. تا‌کنون در مناطق خاورمیانه، افغانستان و اروپا شواهدی از سکونت این انسان‌ها به دست آمده است.

بر اساس آزمایشات سن‌سنجی دانشگاه ییل آمریکا، ابزار‌های به دست آمده از این غار، متعلق به حدود 40‌هزار تا 28‌هزار سال پیش است. غار «یافته» بیش از دو متر رسوبات باستان‌شناختی اواخر عصر یخ (دوره پارینه‌سنگی جدید) را در خود دارد. مارسل ات، سرپرست گروه دیرینه‌شناسان بلژیکی غار «یافته» در رابطه با این غار گفته بود: «در مطالعات انجام‌شده شباهت‌های فراوانی میان مصنوعات سنگی و فرهنگ اوریناسی اروپا وجود دارد. تا پیش از این کاوش‌ها، برخی از متخصصان فرهنگ اوریناسی، پارینه‌سنگی جدید را مختص اروپا و حاشیه شرقی مدیترانه می‌دانستند. در کاوش‌های این غار، علاوه بر مصنوعات سنگی، تعدادی آویز و مهره‌های تزیینی از جمله دو صدف دریایی سوراخ شده، دو قطعه دندان گوزن و یک قطعه هماتیت که به شکل آویز درآمده، یافت شده است. این اشیا از نشانه‌های بارز فرهنگ اوریناسی مقارن با حضور نخستین انسان‌های پارینه سنگی جدید در اروپا و خاور نزدیک است.»به اعتقاد دیرینه‌شناسان، لرستان به دلیل داشتن شرایط مساعد آب و هوایی، محیط مناسبی برای استقرار بشر در زمان‌های پیش از تاریخ بوده است. این استان به دلیل کوهستانی بودن غارهای مسکونی فراوانی داشته که در این میان تاکنون غارهای یافته، گرارجنه، کنجی، قمری و پاسنگر مورد کاوش قرار گرفته است.
منبع: روزنامه شرق

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

شعر کردی واران وارانه



واران وارانه، واران ته‌ڕم کرد
ئه‌زیزه‌که‌م واران ته‌ڕم کرد
سه‌وزه‌ی چاو خومار ئه‌زیزه‌که‌م
له‌ دین ده‌رم کرد
واران وارانه گوڵ ریزه ریزه
ئه‌زیزه‌که‌م، گوڵ ریزه ریزه
واده‌ی وه‌هار دای ئه‌زیزه‌که‌م
یه‌ خو پائیزه نازه‌نین، یه خو پائیزه
شه‌رت بوو له داخت ئه‌زیزه‌که‌م، هه‌رگز نه‌خه‌نم
به‌رگ ئازیه‌تی ئه‌زیزه‌که‌م، له وه‌ر نه‌که‌نم
شیرین شیرینه، شیرین شه‌مامه
ساتی نه‌وینمه‌د ئه‌زیزه‌که‌م، عومرم ته‌مامه

"شعر فولکلور‌ کردی"
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

ورته ورتێ - شعری از شیرکو بیکس همراه با ترجمه فارسی

شیرکو بیکس (شێرکۆ بێکه‌س) یکی از شاعران معاصر و نامدار کرد است که همواره در اشعارش به بیان ستمهای روا شده بر کردها می‌پردازد. او در اشعارش تمام نابرابریها و ناعدالتی‌هایی را که بر کردها تحمیل گشته با زبانی گویا بازگو می‌کند و خواننده را تحت تاثیر اشعار خود قرار می‌دهد.
یکی از اشعار زیبا و پرمحتوای شیرکو، شعریست به نام «ورته ورتێ»، «غرولند یا آهسته سخن گفتن از روی خشم و اعتراض»، که او در این شعر از زبان یک پسر بچه‌ی واکسی، به بیان نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی در جامعه‌ی سوریه و ناعدالتی‌هایی که در این کشور بر کردها روا می‌شود، می‌پردازد.
شعر «غرولند» داستان پسر بچه‌ای کرد است که در میدان بزرگ شهر شام به واکس زدن مشغول است و از دیگران تقاضا می‌کند که کفش‌هایشان را واکس بزند، و هنگام غروب در حالیکه خسته و نا امید گشته، به فکر  واکس زدن کفشهای خدا میافتد و با خود به زمزمه می‌پردازد...


«
ورته‌ ورتێ»

ئێواره‌ بوو! 
حه‌مه‌ بچکۆلی بۆیاخچی
سه‌ری ماندووی داخستبوو
له‌ سووچێکی گۆڕه‌پانه‌ گه‌وره‌که‌دا
له‌ناوه‌ندی دڵی شاما
له‌سه‌ر کورسیه‌ نزمه‌که‌ی خۆی دانیشتبوو
په‌یتا په‌یتا
وه‌کو فڵچه‌ی نێوان ده‌ستی
جه‌سته‌ی له‌ڕی رائه‌ژه‌نی
حه‌مه‌ بچکۆلی ئاواره‌
له‌به‌ر خۆوه‌ به‌ ورته‌ ورت
ئه‌مه‌ی ئه‌وت:
تۆ بازرگان قاچت دانێ
تۆ مامۆستا قاچت دانێ
تۆ پارێزه‌ر قاچت دانێ
ئه‌فسه‌ر، سه‌رباز، جاسووس، جه‌لاد
کوڕی باش‌و هه‌رچی‌و په‌رچی
هه‌رهه‌مووتان یه‌ک له‌دوای یه‌ک
قاچتان دانێن
که‌س نه‌ماوه‌
هه‌ر خوا ماوه‌
له‌و دنیا دڵنیام
ئه‌ویش ئه‌نێرێ به‌شوێن کوردێکدا
پێڵاوه‌که‌ی بۆ بۆیاخ بکات
ره‌نگه‌ ئه‌و کورده‌ش هه‌ر من بم
ئای دایه‌ی گیان
ئه‌وه‌ ئه‌بێت پێڵاوی خوا چه‌ند گه‌وره‌ بێت؟!
ژماره‌ چه‌ند له‌پێ بکات!
ئای دایه‌ی گیان
ئه‌ی بۆ پاره‌ خوا چه‌ند ئه‌دات؟!
ئه‌بێت چه‌ند بدات …!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگردان شعر به فارسی:

«
غرولند یا آهسته سخن گفتن از روی خشم و اعتراض»                         

شامگاه بود                  
محمد، پسر کوچولوی واکسی                                
از فرط خستگی گردنش خم گشته بود         
در گوشه‌ای از میدان بزرگ               
در مرکز شهر شام                             
بر روی چهارپایه‌ی کوچک خود نشسته بود        
و پی‌ در پی 
مانند فرچه توی دستش                      
اندام نحیف و لاغر خود را تکان میداد                
محمد کوچولوی بی‌خانمان       
با خود غرولند کنان            
این چنین می‌گفت:   
تو ای بازرگان پایت را بگذار   
تو ای استاد پایت را بگذار                
تو ای وکیل پایت را بگذار     
افسر، سرباز، جاسوس، جلاد         
پسر خوب و آدم بی سر و پا                
همگی یکی بعد از دیگری                      
پایتان را بگذارید 
کسی نمانده
تنها خدا مانده
در آن دنیا هم مطمئنم
او هم سراغ کردی را خواهد گرفت
تا کفشهایش را واکس بزند!
شاید آن کرد هم من باشم
آخ ... مادر جان
تو گویی که کفشهای خدا چقدر بزرگ است؟!
شماره چند می‌پوشد؟!                      
آخ مادر جان
راستی برای دستمزد
خدا چقدر می‌پردازد؟!
باید چقدر بدهد...؟!!! 
ــــــــــــــــــــ
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

دوو پارچه شیعر له مامۆستا عه‌بدوڵا په‌شێو


 "قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن"
من پشتێکی بریندارم
له‌ قامچی خۆم ڕاپه‌ڕیوم
من لافاوێکی لاسارم له‌و که‌نارانه‌ هه‌ڵساوم
که‌ ته‌نگیان پێ هه‌ڵچنیوم نانیشمه‌وه‌ نانومه‌وه‌.
بی ئارامم،
ئارامی من چرایه‌ک بوو
ڕه‌شه‌بای ده‌ورم خوێنی ڕشت
بێ به‌زه‌ییم
به‌زه‌یی من زه‌ریایه‌ک بو بینیان پێوه‌نا و هه‌ڵیان مشت
خوێڕین ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
دان و میرو برای یه‌کن
خوێڕین ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
خوێن و زه‌ورو برای یه‌کن
خوێڕین ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
ماسی و چنگاڵ، مشک و جه‌واڵ
ده‌ست و چزو برای یه‌کن
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن په‌تو گه‌ردن
گوێزدان و مو برای یه‌کن.
وه‌رن خه‌ڵکه‌
له‌ نێچیر و زام بپرسن
بڵێن تو خودا خه‌نجه‌ر هه‌یه‌ زام تیمارکا؟
ڕاوچی هه‌یه‌ نێچیر نه‌خوا؟
ده‌ خه‌ڵکه‌ له‌ کا بپرسن قه‌ت ئاگری ساردی دیوه‌؟
له‌ هێلانه‌ی مه‌ل بپرسن
به‌ نیازی ماچ، مار قه‌ت ده‌می تێ ژه‌نیوه‌؟
ده‌ له‌ دار به‌ڕو بپرسن ته‌وری دیوه‌ داربڕ نه‌بێ؟
ده‌ له‌ که‌رێکیش بپرسن گورگی دیوه‌ که‌ردڕ نه‌بێ؟ق
ه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
ته‌وری برای داریش هه‌یه‌
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن ماری شیرین ژاریش هه‌یه‌
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
 "سه‌دان ساڵه"
سه‌دان ساڵه‌
له‌وێرانه‌ ماڵی خۆمدا
کتکه‌کۆڕه‌ی گۆشه‌ی مه‌تبه‌قی سوڵتانم.
سه‌دان ساڵه‌
حه‌و‌ش و به‌ره‌ی خۆم واڵایه‌و
له‌به‌رده‌رگه‌ی دزانی خۆم پاسه‌وانم.
سه‌دان ساڵه‌
رۆژێک ده‌بم
به‌مه‌یته‌ری والی به‌غدا؛
رۆژێک له‌تاران کوتاڵم
رۆژێک لێفه‌که‌م
گه‌ڵی ژنی سوڵتان ده‌شۆم
رۆژێک گه‌سکم، شام ده‌ماڵم!
سه‌دان ساڵه‌
وه‌کوو چنگێک دانه‌وێڵه‌
ئاشی مێژوو، فڕێی داوم
هه‌رچوار ده‌وره‌م شارۆچکه‌یه‌و
مێرووله‌ ده‌میان تێناوم.
سه‌دان ساڵه‌
کاسه‌ سه‌رم-مناره‌یه‌،
کێ بێ ده‌نگی تێدا هه‌ڵده‌بڕێ.
سه‌دان ساڵه‌
نیشتیمانم نێرگه‌ڵه‌یه‌
کێ بێ به‌ ده‌میه‌وه‌ی ده‌گرێ
سه‌دان ساڵه‌
له‌به‌ر ده‌رگه‌ی ته‌کیه‌ی جیهان
جووتێک سۆلی پینه‌ پینه‌م
کێ له‌ پێمکا بۆ ئه‌و ده‌شێم.
سه‌دان ساڵه‌
دوای تڵیشێک فرێ ده‌درێم.
سه‌دان ساڵه‌
دوای پینه‌یه‌ک له‌ پێده‌کرێم.
من پشتێکی بریندارم
له‌ قامچی خۆم راپه‌ریوم.
من لافاوێکی لاسارم،
له‌م که‌نارانه‌ هه‌ڵساوم
که‌ ته‌نگیان پێ هه‌ڵچنیوم
نانیشمه‌وه‌
نانوومه‌وه‌
بێ ئارامم
ئارامی من چرایه‌ک بوو
ره‌شه‌بای ده‌ورم خوێنیان ڕشت؛
بێبه‌زه‌ییم
به‌زه‌یی من-زه‌ریایه‌ک بوو
ده‌میان پێوه‌ناو هه‌ڵیان مشت.
نانیشمه‌وه‌
نانوومه‌وه‌
که‌من دان بم کوا ده‌رفه‌ت؟
یامن یا مێروو!
که‌من خوێن بم،
 کواده‌رفه‌ت؟!
یامن یا زێروو!
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
دان و مێروو برای یه‌کن.
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
خوێن و زێروو برای یه‌کن
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
ماسی و چه‌نگاڵ،
مشک و جه‌واڵ
ده‌ست و چزوو برای یه‌کن.
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
په‌ت و گه‌ردن،
گوێزان و موو برای یه‌کن.
وه‌رن خه‌ڵکه‌!
له‌ نێچیرو زام بپرسن،
بڵێن توخوا
خه‌نجه‌ر هه‌یه‌ زام تیمارکا؟!
راوچی هه‌یه‌ نێچیر نه‌خوا؟!
ده‌خه‌ڵکه‌ له‌ کا بپرسن
قه‌ت  ئاگری ساردی دیوه‌؟!
له‌ هێلانه‌ی مه‌ل بپرسن
به‌نیازی ماچ...
مار قه‌ت ده‌می تێژه‌نیوه‌؟!
ده‌له‌ داربه‌ڕوو بپرسن،
ته‌وری دیوه‌ دار بڕ نه‌بێ؟!
ده‌له‌ که‌رێکیش بپرسن،
گورگی دیوه‌ که‌ر دڕ نه‌بێ؟!
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
ماری شیرین ژاریش هه‌یه‌،
قه‌حبه‌ن ئه‌وانه‌ی پێم ده‌ڵێن
ته‌وری برای داریش هه‌یه‌.
من پشتێکی بریندارم
له‌ قامچی خۆم راپه‌ریوم.
من لافاوێکی لاسارم،
له‌م که‌نارانه‌ هه‌ڵساوم
که‌ ته‌نگیان پێ هه‌ڵچنیوم
نانیشمه‌وه‌
نانوومه‌وه‌
بێ ئارامم
ئارامی من چرایه‌ک بوو
ره‌شه‌بای ده‌ورم خوێنی ڕشت؛
بێبه‌زه‌ییم
به‌زه‌یی من-زه‌ریایه‌ک بوو
ده‌میان پێوه‌ناو هه‌ڵیان مشت.
نانیشمه‌وه‌
نانوومه‌وه‌
عه‌بدووڵا په‌شێو
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

داستان موش و تله‌ موش

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه‌دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود…

موش لبهایش را لیسید و با خود گفت:« کاش یک غذای حسابی باشد .»

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه‌ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می‌رسید، می‌گفت:« توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »!
مرغ با شنیدن این خبر بالهایش را تکان داد و گفت: « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»
میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلندی سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه‌دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود‌، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می‌کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناک سمی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید، او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه‌ی آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه‌دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا اینکه یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه‌دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گردید و به حیوانات زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

نتیجه‌ی اخلاقی: اگر شنیدید مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به شما ندارد، بی‌تفاوت از کنار آن نگذرید، کمی بیشتر فکر کنید، شاید خیلی هم بی ربط نباشد!
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

سید علی اصغر کردستانی

سیدعلی اصغر کردستانی در سال ۱۲۶۰ خورشیدی در روستای صلوات‌آباد نزدیک سنندج به دنیا آمد.
پدرش او را از نوجوانی به مکتب یکی از مشایخ بزرگ دینی سنندج فرستاد و علی اصغر پس از چند سال تلمذ در آن مکتب در قرائت قرآن به استادی رسید و به خاطر صدای خوش و رسایی که داشت شهرت و آوازه اش از زادگاه و سرزمین مادری فراتر رفت.
صفای باطن و فروتنی سید. افزون بر حسن و موهبت خدادادی صدایش دلهای مشتاقان بسیاری را تسخیر کرد و از آنجا که انسانی بی تکبر و بخشنده بود و نغمه های روح پرورش را بیدریغ نثار دوستدارانش می کرد دیری نپایید که به محافل انس خوانین و بزرگان کردستان راه یافت.
لحن محزون و بسیار دلنشین و وسعت صدا و تحریرهای ریز پی در پی در صدای اوج، از ویژگی‌های آواز سید علی اصغر کردستانی است. آوای جان سوز و دلنشین او حتی شنوندگانی را که به زبان کردی آشنا نیستند مجذوب و محظوظ می کند.
گفته می‌شود که در هنگام خواندن وی، صدایش در دوردستها و در آنسوی صلوات‌آباد شنیده می‌شده است. در ضمن خیلی‌ها مدعی هستند که در آن زمان و در هنگام خواندن سید علی اصغر، صدای آب قطع می‌شده ‌است.
عباس کمندی در کتاب کوچک و مختصری که با عنوان " سید علی اصغر کردستانی " در سال 1364 منتشر کرد، نوشته است:
«
... یک شب در تهران و در منزل یکی از رجال مملکتی با حضور دولتمندان و هنرمندان و ادبای تراز اول ، جشنی بر پا می شود. سردار اعظم ، سید را همراه با خود به آن جشن می برد. یکی از خوانندگان آن جشن ، قمرالملوک بود ... بعد از خاتمه ی آواز قمر ، سید به وسیله ی سردار اعظم به حاضرین معرفی و از وی تقاضای خواندن می شود... سید صدای خود را یک بالاتر از صدای قمر وسعت داده و با تمام قدرت شروع به خواندن میکند و تمام اهل مجلس و خصوصا موسیقیدانان را به تعجب و تحسین وا میدارد ... با مخارج سردار اعظم ، سید خدود یک ماه در تهران ماند و در یک شرکت صفحه پرکنی به نام پلیفون حدود سی آهنگ متفاوت ،همراه ارکستر بر صفحه ی گرامافون ضبط کرد ... از نام و نشان نوازندگان همراه وی اطلاعی در دست نیست ... صفحات سید بعد ها در میان منتقدین کردستان پراکنده شد و به مرور به علت دست به دست شدن زیاد ، تعدادی از آنها از بین رفت و مابقی که حدود سیزده آهنگ است ، بعد از تاسیس رادیو سنندج در سال 1327 یا 28 از خانواده ی آصف دیوان به دست آمد و جهت استفاده ی عموم کپی برداری شد ... آنچه از صدای سید و نحوه ی اجرای آهنگ هایش مشخص است ، این است که سید به طور مسلم موسیقی ایرانی را میشناخته است . اما چگونه و در کجا و با چه امکاناتی به این شناخت رسیده ، جای بحث و گفتگوست... به نظر نگارنده چون در آن زمان و قبل از رفتن سید به تهران ، سنندج به مدت یک سال تبعیدگاه عارف قزوینی ، شاعر و ترانه ی سرای معروف ایران بود و چون عارف در آن مدت به منزل خوانین سنندج به خصوص منزل آصف دیوان رفت و آمد داشت ، مثلماً صدای سید از نظر عارف مکتوم نمانده و احتمالا جلساتی با هم داشته اند و با توجه به نحوه ی به کار گیری تحریرات در صدای سید علی اصغر و شباهت آن با آهنگهای عارف قزوینی و نحوه ی تحریرات به کار گرفته در آنها ، به احتمال زیاد ، سید موسیقی را از عارف آموخته و یا حد اقل نحوه ی صوت پردازی سید ، بدون دخالت عارف نبوده است. اگر غیر از این باشد، سید علی اصغر خود ابداع کننده ی این سبک در موسیقی کردی است. چرا که نحوه ی خواندن سید و به کارگیری تحریرات ریز در صدای وی مخصوص خود اوست و چنین سبکی در هیچ کجای کردستان ، به جز سنندج و در نواحی صلوات آباد ، وجود نداشته و ندارد ... »بنا به روایتی یك بار نیز جهت قرائت قرآن به مصر دعوت شد ولی به دلیل ناخوشی پدر، از رفتن صرف نظر كرد. پدرش بارها او را از خواندن در ملا عام منع و سرزنش كرده بود ولی سید با كمال احترام در جواب پدر گفته بود: آنچه نعمت خداست به همه تعلق دارد و نباید آنرا از خلایق دریغ كرد و اگر خواندن الحان از روی حقیقت و دستی به جانب معنویات باشد، مانند صدای پرندگان خالی از محرمات خواهد بود.
حاج سید عبد الاحد بابا شهابی پسر بزرگ سید می‌گوید: مرحوم پدرم با وجود اینكه هرگز نزد استادی تعلیم ندیده بود مع الوصف عموم دستگاهها و مقامات موسیقی ایرانی را می‌شناخت و آنچه را می‌خواند یا موسیقی اصیل كردی بود و یا خود بر اساس موسیقی اصیل كردی می‌ساخت واجرا می‌كرد.اشعاری هم كه می‌خواند یا اشعار فولكلور متداول محلی بود و یا از دیوان شاعرانی مانند مولوی كرد، وفایی مهابادی یا طاهر بگ جاف و یا بابا‌طاهر همدانی انتخاب می‌كرد.
استاد سید علی اصغركردستانی اهنگهای اصیل كردی زمان خود را به سبك خود خوانده است و با تحریرات ریز صدا بر ملودی انها افزوده است اهنگها عبارتند از: صدای زیر وبم(سه گاه ) ، "غم انگیز"(شعر بابا طاهر) ، "یار غزال"(بیات ترك) ، "زردی خزان"(بیات ترك) ، "غم انگیز"(افشاری) ، "كورته بالا" (دشتی) ، "دردی هجران" ، "رفیقانی طریقت" ، "نابی هی نابی" و "هروه‌ك بازوبن".
بعضی از این آثار توسط خوانندگانی باز خوانی شده‌است، از جمله كاست زردی خزان كاری از ارسلان كامكار، قسمتی از كاست فلك باخه‌وان با صدای سید جلال‌الدین محمدیان و نیز تصنیف‌های دردی هجران و رفیقانی طریقت و "هروه‌ك بازووبه‌ن" را در این اواخر خواننده‌ی بسیار توانا، زنده یاد استاد حشمت‌الله لرنژاد اجرا كرده بود كه در نوع خود درخور تحسین است.
تار، كمانچه، فلوت و ضرب از جمله سازهایی بودند كه سید علی اصغر را در تمامی آهنگها همراهی كرده‌اند.
سید علی اصغر در سال ۱۳۱۵ وفات یافت و در زادگاهش صلوات‌آباد به خاک سپرده شد. وی صاحب دو پسر و دو دختر بود كه به باباشهابی معروفند.
برگرفته از كتاب موسیقی كرمانشاه و ویکی‌پدیا
دانلود 6 تصنیف و آواز از استاد سید علی‌ اصغر کردستانی

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه

زندگینامه مستوره اردلان شاعره‌ نامدار کرد


ماه شرف خانم مستوره اردلان و یا به اختصار مستوره اردلان زاده‌ی ۱۱۸۴ (۱۸۰۵)، درگذشت ۱۲۲۷ (۱۸۴۸). شاعر، نویسنده و تاریخ‌نگار کرد ایرانی بود.

وی در شهر سنندج در غرب ایران چشم به جهان گشود و از شاهزادگان دربار اردلان به مرکزیت سنندج بود. زبان‌های کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان حاکم امارت بود و با مرگ وی امارت اردلان دچار دخالت‌های قاجار شد. با هجوم قاجار به امارت اردلان در سده ۱۹، مستوره همراه با خانواده‌اش به امارت بابان در سلیمانیه کوچ کردند. پسرش رضا قلی‌خان، جانشین خسروخان اردلان توسط قاجارها به زندان افتاد. دویستمین سالگرد وی در اربیل در طی جشنواره‌ای به یاد وی برگزار شد.
ابوالحسن بیگ پدر ماه شرف خانم از سوی پدر از خوانین درگزین همدان بود که جد بزرگ آنان قادر نام زمان شاه سلطان حسین صفوی (۱۷۲۲-۱۶۹۳ / ۱۱۳۵-۱۱۰۵) از همدان به سنندج مهاجرت کرده‌است. میرزا عبدالله رونق این مهاجرت را در سال ۱۱۲۰ هـ.ق مطابق ۱۷۰۸ میلادی نوشته‌است، بخش دیگری از درگزینی‌ها به سلیمانیه عراق کوچ کردند و امروز محلهٔ درگزین به نام آنان است. حاج رجبعلی کلانتر جد بزرگ مستوره در زمان احمد خان فرزند سبحان وردی خان مصادف با حکومت نادر شاه (۱۷۴۳-۱۷۴۰ / ۱۱۵۶-۱۱۵۳) مرد با نفوذی در دستگاه حکومت اردلان‌ها بوده‌است. محمد آقای ناظر کردستانی پدربزرگ مستوره یکی از شخصیت‌های بلند مقام بود که پنجاه سال همعصر با چند تن از والیان مسئولیت آرامش داخلی و مرزهای کردستان و دخل و خرج و اداره ولایت را بر عهده داشته و در تمام جنگ‌ها به همراه خسروخان بزرگ به جنگ و پیکار مشغول بوده‌است.

ماه شرف خانم در سال ۱۲۲۶ قمری (برابر با ۱۱۸۴ خورشیدی و ۱۸۰۵ میلادی)، زمان حکومت امان الله خان والی اردلان در خانواده اهل فرهنگ قادری در سنندج به دنیا آمد و به تحصیل و تربیتش همت گماشتند و برخلاف سنت دیرین و جاری زمان، ماه شرف خانم را هم سطح با مردان به آموختن علوم متداول زمان تشویق و ترغیب نمودند، دیری نگذشت که این زن توانمند و با استعداد در ردیف ادیبان و سخن سنجان قرار گرفت و در عفت و پاکدامنی و آشپزی و خانه داری و خصایص و صفات خاصهٔ زنانگی جزو زنان مجرب و کارکشته گردید.مستوره با ذوق و قریحهٔ شعریش توانست با سرودن قصائد نغز و غزلیات آبدار با شاعران نامدار زمان خود مقابله کند و در تاریخ نویسی پا به پای مورخین در عرصهٔ وقایع نگاری جلوه نماید. میرزا علی اکبر منشی دیوان غزلیات مستوره را بیست هزار بیت دانسته‌است. میرزا علی اکبر وقایع نگار در شرح حال او می‌نویسد: سزاوار است نام مستوره به خاطر فضل و کمال و خط و ربط و شعر و تاریخ نگاری اش در ردیف زنان برجسته و مورخین نامدار قرار گیرد.

ماه شرف خانم در هفده سالگی به اجبار به عقد و ازدواج خسرو خان فرزند امان الله خان بزرگ درآمد. میرزا علی اکبر منشی می‌نویسد: «مستوره چون شأن و شایستگی خود را برابر با مردان روزگار می‌دانست از این مواصلت و مزاوجت امتناع داشت تا اینکه خسروخان پدر و جد او را همراه چند تن از بستگان به زندان انداخت و ابوالحسن بیگ را مجبور به پرداخت جریمهٔ سی هزار تومان نمود و شرط استخلاص آنان را منوط به عقد مستوره نمود، مستوره به ناچار بدین مزاوجت تن در داد و جز تسلیم در مقابل استخلاص پدر و جدش راه دیگری نداشت در حالی که خسرو خان پیش تر با حسن جهان خانم بیست و یکمین دختر فتحعلی شاه قاجارازدواج کرده بود و از او سه پسر به نام‌های رضا قلی خان، امان الله خان و احمد خان و سه دختر به نام‌های خانم خانم‌ها که زن اردشیر میرزا برادر محمد شاه قاجار بود و دیگری عادله خانم همسر حسین خان والی شیراز و سومی آغه خانم داشت.
حسن جهان خانم زنی بود ادیب و شاعر و سیاست‌مدار و صاحب قدرت و مسلط بر زندگی خسروخان. مستوره بیشتر اوقات خود را به مطالعه و سرودن شعر و نوشتن تاریخ می‌گذرانید و چون خسرو خان نیز شاعر بود بیشتر او را بدین کار تشویق می‌نمود، رفته رفته مستوره به خسروخان علاقه مند شد. ماه شرف خانم در میان شاعران فارسی زبان با یغمای جندقی ارتباط شعری داشت و با سید عبدالرحیم مولوی که از بزرگان مکتب شعر گورانی است آشنا بود زیرا هر وقت سید عبدالرحیم مولوی به دیدار دوستانش غلامشاه خان اردلان و رضا قلی خان اردلان به سنندج می‌آمد از مستوره نیز دیدن می‌کرد و او را تشویق می‌نمود تا شعر کردی گورانی بگوید. اشعار مستوره به علت پختگی و استحکام و زیبایی در کردستان بابان دست به دست می‌شد، نالی شاعر معروف کرد سورانی سرا در اشعارش ضمن ستایش مستوره با گوشه و کنایه و طنز می‌خواست از حرمت او بکاهد اما برخلاف میلش موجب اشتهار و معروفیت مستوره در شعر و ادب گردید.

برخی براین عقیده‌اند که برخی از شعرای سورانی‌سرا به علت اینکه مستوره شعر کردی نمی‌گفت ناراحت بودند و غزلی را سروده به او نسبت دادند به این مطلع:
گرفتارم به نازی چاوه‌کـــانی مه‌ستــی فــه‌تتانت
بریندارم به زه‌خمی سینه‌سوزی تیری موژگانت


در منطقه کردستان اردلان تا آن تاریخ و بعدها سرودن شعر کردی سورانی مرسوم نبود.
البته برخی آن غزل را از مستوره می‌دانند و آن را نمادی برای درهم شکستن آداب و رسوم مردسالاری آن زمان می‌دانند.
با سفارش‌هایی که مرتب مرحوم سید عبدالرحیم مولوی در سرودن اشعار کردی به مستوره می‌نمود، بعید به نظر می‌رسد که مستوره از قول و گفته او سرپیچی نموده و شعر کردی گورانی نسروده باشد، بعید نیست که هنوز اشعار کردی‌ای از مستوره در زوایای منازل یا بیاض‌ها و جُنگ‌ها و اوراق پراکندهٔ قدیمی موجود باشد.
دوران خوش بختی و آرامش روحی و به قول مستوره روزگار اعتبارش چندان طولانی نبود، زیرا خسرو خان اردلان در سال ۱۲۵۰ هـ.ق به عارضه کبدی گرفتار و پس از دو ماه مریضی در سن بیست و نه سالگی درگذشت، مرگ همسر و داغ از دست دادن برادر جوان ناکامش ابوالمحمد که در سن بیست و دو سالگی وفات یافت، علاوه بر اینکه نشاط و شادابی جوانی را از او سلب نمود، ضربات روحی زیادی بر پیکر نحیف و ضعیف او بر اثر دو ماه مریض داری و شب نخوابی، وارد ساخت و او را به سوی انزوا و عزلت و مطالعهٔ کتب دینی و تالیف کتاب عقاید کشانید.

مستوره سالیانی را به تنهایی در میان خانوادهٔ جانشینان خسروخان گذرانید. میرزا عبدالله رونق در شرح حال مستوره می‌نویسد: «در سنهٔ ۱۲۶۳ به علت فَترت ولایت، با خویش و عشیرت که یکی از آنها حقیر بود جلای وطن اختیار و در ملک بابان و خاک روم سکونت قرار داده و بار سفر آخرت را در آن مقام گشاده دست اجل گریبان حالش را گرفته بسوی گلشن جنان کشید و در جوار زهرا آرمید.»
در یک تذکره شعرای کردی چاپ عراق آمده: «جنازهٔ مستوره را از سلیمانیه به نجف انتقال دادند» ممکن است کلمه‌ای از نوشتهٔ میرزا عبدالله رونق در اینجا ترک و از قلم افتاده باشد و منظور آن باشد: «در جوار زوج زهرا آرمید.»
دکتر مهدی بیانی به نقل از مجمع‌الفصحا او را از خوشنویسان خط نستعلیق دانسته است.

مستوره اردلان چندین کتاب شعر نوشت. تاریخ اردلان او به عنوان یکی از متون شیوای فارسی شناخته شده‌است. اشعار پراکنده‌ای نیز به گویش گورانی زبان کردی از او بجا مانده‌است.

آثار مستوره عبارت‌اند از:

۱- دیوان اشعار که به فارسی سروده شده و در حدود دو هزار بیت است و سه بار به چاپ رسیده‌است، چنانکه چاپ اولش در سال ۱۳۰۴ خورشیدی به همت حاج شیخ یحیی معرفت»اعتضاد الاسلام«و اسدالله خان کردستانی در تهران انجام گرفته، چاپ دوم به کوشش احمد کرمی سلسله نشریات»ما«در سال ۱۳۶۳ در تهران. چاپ سوم به وسیله آقای صدیق صفی زاده بوره که یی که بیست غزل کردی سورانی را به نام مستوره در پایان اشعار فارسی بدان افزوده که جز یک غزل منسوب فوق الذکر بقیهٔ اشعار برای مردم کردستان ناآشنا و فاقد اعتبار علمی و تحقیقی است.
۲- تاریخ اردلان: این کتاب معروفیت و ارزش علمی و اجتماعی مستوره را دو چندان نموده زیرا تا اواخر قرن نوزدهم میلادی در تمام خاورمیانه در عرصهٔ تاریخ نویسی خصوصا کردشناسی در میان زنان جز مستوره کسی به این کار نپرداخته‌است، این اثر ارزشمند در سال ۱۹۴۷ میلادی مطابق ۱۳۲۶ شمسی به وسیله مرحوم ناصر آزادپور در سنندج به چاپ رسید.
۳- عقاید مستوره: این کتاب که رسالهٔ کوچکی از عقاید مستوره در مذهب اهل سنت شافعی است بر ارزش شخصی و عقاید دینی وی می‌افزاید و به جرات می‌توان گفت در میان زنان تا این زمان کسی به چنین تالیفی نپرداخته‌است.

در زمستان ۸۵ در اربیل عراق، کنگره‌ی بزرگداشت مستوره اردلان برگزار شد و در آنجا ده کتاب منتشر شد. کتاب مستوره برگهایی از تاریخ سر به مهر، نوشته‌ی جمال احمدی آئین و ترجمه‌ی کردی آن از عدنان برزنجی و کتاب شرعیات مستوره با تصحیح جمال احمدی آئین و مقدمه‌ی نوید نقشبندی و ترجمه کردی آن از نوید نقشبندی از این کتابها بود.
منبع: ویکیپدیا
----------
شرح حال مستوره(بخش دوم)
آسیه آل احمد
----------
ماه شرف متخلص به مستوره دختر ابوالحسن بیک در سال 1220ه ق در سنندج متولد شد. 1 او از طایفه قادری بود که از نزدیکان حکام ولایت اردلان محسوب می‌شدند. پدر و پدربزرگش ناظر صندوقخانه ولایت و از صاحب نامهای این منطقه بودند. ماه شرف خانم بسیار با استعداد و خوش ذوق بود به تحصیل و هنر روی آورد و از نام‌آوران کردستان شد. او در کنار علم‌آموزی به سرودن شعر پرداخت و خط را هم خوب می‌نوشت. علی‌اکبرخان وقایع‌نگار پسرعمویش او را چنین معرفی کرده است: «عموزاده حقیر (ماه شرف خانم) اسم و متخلص به مستوره فی‌الواقع سزاوار است نظر به فضل و کمال و خط و ربط و شعر و انشائی که این عفیفه دارا بود، اسم او را مورخین عالم درصفحات تاریخ خود به یادگارثبت و ضبط نمایند قریب بیست هزار شعر دیوان غزلیات و قصاید و غیره را دارد». 2 همچنین رضاقلی خان هدایت که از معاصرین مستوره بوده است در کتاب مجمع الفصحا از او چنین یاد می‌کند: «از زنان جمیله و دانشمند و هنرمند ... شعر می‌گفت و مستوره تخلص می‌کرد و خطوط را خوش می‌نوشت ...». 3
ماه شرف با خسروخان والی کردستان ازدواج کرد و در کتاب تاریخ اردلان به شرح علت این ازدواج پرداخته، که به علت یک سری اختلافات و توطئه علیه خسروخان والی، ابوالحسن بیک پدر ماه شرف خانم به زندان افتاد، پس از مدتی که بی گناهی پدرش ثابت شد خسروخان برای دلجویی، از دختر او خواستگاری کرد. مستوره می‌نویسد: «والد و اعمام مولفه را هم بسبب بی جرمی از قید آزاد و بانواع مراحمشان دلشاد فرمودند و طرح مواصلت را به مصاحبت کمینه انداختند و عاقبت بطریق مجلل داخل حرم جلال آمدم». 4
ماه شرف خانم به عنوان همسر دوم والی وارد خانه او شد. همسر اول خسروخان حسن جهان خانم (والیه) دختر فتحعلیشاه قاجار بود. از روابط این دو زن در کتب چیزی نوشته نشده فقط برخی آورده‌اند که هر دو از عیاشیهای والی و بی مهریهای همسر خود شاکی و ناراضی بودند و در اشعارشان به این نکته پرداخته‌اند. 5
خسروخان والی در سال 1250ق بر اثر بیماری درگذشت. مستوره در سال 1250 همسر خود را از دست داد، او اندوه خود را چنین روایت می‌کند : «در اواخر شهر ذیحجه‌الحرام سنه 1249 آن نور حدقه حشمت و شوکت ... چون بدرد جگر دچار آمده، و بعلت غلبه سودا بمعالجه و مدارا نپرداخت آناً فاناً مرضش در تزاید می‌بود و کمینه که با آنحضرت شرف همبستری داشتم و بمصاحبت روز و شب و وزارت اندرون سربلند بودم مدت دو ماه بعلت بیمارداری و پرستاری خواب راحتم بچشم آشنا نشدی، عاقبت آمد بسرم آنچه از آن میترسیدم... سوء مزاج والی جوان شدت بهم رسانیده معالجه‌پذیر نیامد تا در یوم پنجشنبه دویم شهر ربیع‌الاول سنه 1250مرغ روح پرفتوحش با هزار حسرت و ناکامی سوی رضوان شتافت». 6 ماه شرف بارها در اشعار خود به مرگ همسر پرداخته 7مستوره پس از درگذشت خسروخان والی تا سال 1263 در سنندج زندگی کرد. در این زمان اختلافات حکومتی مابین خسروخان ارمنی والی جدید و رضاقلی خان اردلان حاکم قدیم اتفاق افتاد و پس از شور و مشورت بین سران اردلان تصمیم به کوچ گرفته شد که مستوره نیز به همراه عمو و دیگر افراد خانواده‌اش به میان ایل بابان در شهر سلیمانیه عراق که آن زمان زیرنظر عثمانی بود رفت. مستوره در کتاب تاریخ اردلان این ماجرا را چنین تعریف می‌کند: "رضاقلی خان تمامی اعزه و اشراف و اهالی ولایت را احضار نموده، پس از شور و مصلحت بسیار طریق کوچ و فرار را به ولایت بابان اختیارکرد و جمعی کثیر از برنا و پیر پای به مقام جلای وطن نهاده و نامید از توقف مقام مالوف گشتند ... به یکی از قرای شهر زور که به «سرکت» مشهور است رسیده و اقامت گزیدیم " در ادامه مستوره بیان می‌کند که چگونه به دعوت پسرعمۀ خود به سلیمانیه عراق راهی شده‌اند: «حسینقلی خان عمه‌زاده مؤلف ... به مجرد استماع این خبر آدم با اسب و قاطر فراوان فرستاده از خانواده ما بقدر صد نفر را از اناث و ذکور از شهر زور کوچانیده به شهر سلیمانیه آوردند و از جانب خود محل اقامت به جهت یکان یکان شخص و با هر یک بقدر کفاف تعارف به عمل آوردند». 8 از واقعه کوچ مدتی نگذشته بود که حسین‌قلی خان فوت کرد. بر اثر مرگ او مستوره نیز از ناراحتی زیاد بیمار شد و در محرم 1264 بر اثر بیماری درگذشت. 9

مستوره که زنی هنرمند و شاعر بود از خود یادگارهای زیادی به جای گذاشته است. دیوان شعر او به سعی و تلاش حاجی شیخ یحیی سرپرست وزارت فرهنگ کردستان در سال 1304ش جمع‌آوری شد و با کمک و همت میرزا اسدالله خان کردستانی و مباشرت حاج محمد آقا رمضانی صاحب کتابخانه شرق سابق و کلاله خاور در تهران به چاپ رسید. 10 مستوره در زمان حیات خود با شعرایی چون جندقی و ملا خضرنالی شاعر کرد مشاعره داشت و اشعار او بیشتر عرفانی و اجتماعی است. 11 از دیگر آثار او کتاب تاریخ اردلان است که شرح حال حاکمان کردستان و وقایع دوران آنها را به تحریر درآورده و به جرئت می‌توان گفت مستوره اولین زن ایرانی مورخ بوده است. این کتاب یکی از منابع تاریخ کردستان محسوب می‌شود و توسط ناصر آزادپور حدوداً در سال 1324 ش تصحیح و چاپ شده است. 12 از دیگر آثار او کتاب معجم‌الادباء است که در سال 1328 ش در سنندج منتشر شد و رساله‌ای در عقاید و شرعیات دارد.
يك غزل كردی سورانی منصوب به مستوره اردلان:

گرفتارم به نازی چاوه‌كانی مه‌ستــی فـــه‌تتانت
بريندارم به تيری سينه سۆزی نيشی موژگانت
به تاڵێ په‌رچه‌می ئه‌گريجه‌كانت غاره‌تت كردم
دڵێكم بوو ئه‌ويشت خسته ناو چاهی زه‌نه‌خدانت
به قوربان! عاشقان ئه‌مرۆ هه‌مووهاتوونه پابۆست
منيش هاتم بفه‌رموو بمكۆژن بمكه‌ن به قوربانت
ته‌شه‌ككور واجيبه بۆ من ئه‌گه‌ر بمرم به زه‌خمی تۆ
به شه‌رتێ كفنه‌كه‌م بدرووی به تای زۆڵفی په‌ريشانت
له كوشتن گه‌رده‌نت ئازاد ده‌كه‌م گه‌ر بێیته سه‌رقه‌برم
به رۆژی جومعه بمنێژی له لای نه‌عشی شه‌هيدانت
که‌سێ تۆ کوشبێتت رۆژی حه‌شرا زه‌حمه تی ناده‌ن
ئه‌گه‌ر وه‌ک من له ئه‌م دونیایه سووتا بێ له هیجرانت
هه‌میشه سوجده گاهم خاکی به‌ر ده‌رگانه‌که‌ی تۆیه
ره‌قیب رووی ره‌ش بێ نایێڵێ بگا ده‌ستم به دامانت
له شه‌رت و هه‌م وه‌فاداری خۆ تۆ مه‌شهووری ئافاقی
فیدای شه‌رت و وه‌فات بم، چی به سه‌رهات مه‌یلی جارانت؟
ئه‌من ئه‌مڕۆ له مڵکی عاشقی دا نادره‌ی ده‌هرم
به ره‌سمی به‌نده‌گی «مه ستوره» وا هاتووه‌ته ديوانت
بڕۆ شوکرێ که له ده‌رگای پادشای داوه‌ر
که شۆڵه‌ی رۆژی رووی والی ده‌گاته کۆشک و هه‌یوانت

نمونه ای از اشعار فارسی مستوره اردلان:

من آن زنم که به ملک عفاف صدر گزینم
زخیل پردگیان نیست در زمانه قرینم
به زیر مقنعه ما را سری است لایق افسر
ولی چه سود که دوران نموده خوار چنینم
مرا ز ملک سلیمان بسی است ننگ همیدون
که هست کشور عفت همه به زیر نگینم
------------------------------
رفتیم و پس از خود رقم خیر نهشتیم
با آب گنه توشه عقبی بسرشتیم
امروز بدین عالم خاکی به چه نازیم
فرداست که بینی همه خاک و همه خشتیم
بس کار مناهی که در این مرحله کردیم
بس خار معاصی که در این مزرعه کشتیم
از مسجد و محراب به دوریم و تو گویی
ماننده پیران کلیسا و کنشتیم
در حشر ز نیک و بد ما دوست چه پرسد
نیکیم از اوییم و از اوییم چو زشتیم
المنة لله که "مستوره" من و دل
جز یار بساط از همه دیّار نوشتیم
------------------------
منابع:
1. عبدالرفیع حقیقت، تاریخ نهضتهای فکری ایرانیان، تهران، شرکت مولفان و مترجمان ایران، 1368، ج 5. ص150 .
2. علی‌اکبر وقایع‌نگار کردستانی، حدیقه ناصریه در جغرافیا و تاریخ کردستان، تهران، محمد رئوف توکلی، 1364، ص 321 .
3. مهدی بیانی، احوال و آثار خوشنویسان نستعلیق‌نویسان، تهران، دانشگاه تهران، 1348، ج3 ، ص 610، به نقل از مجمع ‌الفصحا آورده است.
4. ماه شرف (مستوره) کردستانی، تاریخ اردلان، مصحح ناصر آزادپور، بی جا، بی نا، بی تا، ص 178 .
5. دایرة‌المعارف زن ایرانی، تهران، ریاست جمهوری مرکز مشارکت زنان، بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی، 1382، ج 2، ص 851 .
6. ماه شرف (مستوره) کردستانی، ص 180 .
7. همان، ص 181 .
8. همان، ص210 .
9. همان، ص 211 .
10. فخری قویمی، کارنامه زنان مشهور ایران، از قبل از اسلام تا عصر حاضر، تهران، آموزش و پرورش، 1352، ص 96 .
11. محمدحسن رجبی، مشاهیر زنان ایرانی و پارسی‌گوی از آغاز مشروطه، تهران، سروش 1374. ص 218 .
12. ماه شرف (مستوره) کردستانی، همان .
13. محمدحسن رجبی، همان .
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 http://kermashan60.blogspot.com