۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

زندگینامه ی علی اشرف درویشیان وآثار او


علی اشرف درویشیان: داستان نویس و پژوهشگر درادبیات عامه

۱۳۲۰ تولد در كرمانشاه

۱۳۳۸ فارغ التحصیل از دانشسرای عقیدتی كرمانشاه وآموزگاری در روستاهای كردنشین گیلانغرب و شاه آبادغرب

۱۳۴۸ فارغ التحصیل از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی و روانشناسی تربیتی و از دانشسراهایی در رشته مشاوره و راهنمایی تحصیلی

در كرمانشاه به دنیا آمد. سوم شهریور ماه ۱۳۲۰ خورشیدی . در كوچه علافه بندها . نزدیك تیمچه ملاعباسعلی ، پشت سرباز خانه شهری . پدرش اوساسیف الله آهنگر بود و در گاراژ كار می كرد . دكانش را از دستش درآورده بودند . ناچار شاگرد شوفر شد، باغبان شد، قصاب و بقال شد و چند جور كار دیگر هم انجام داد . بعد كه بچه ها بزرگ شدند و علی اشرف معلم شد، خانواده هفت نفری را به او سپرد و به شیراز رفت . به حافظ و سعدی عشق می ورزید . مدتی هم قاچاقچی شد و به زندان افتاد كه درویشیان در كتاب «آبشوران» و « سال های ابری» به تفصیل به این موضوع پرداخته است . پدر عاقبت هم در شیراز و در غربت مریض شد و در كرج از دنیا رفت . مادرش زهرا سیگار قلم می زد كه البته علی اشرف درویشیان به یاد ندارد؛ اما هر وقت مادر چشم هایش درد می كرد و ناراحتش می كرد، می گفت كه مربوط به سیگار قلم زدن است . در قدیم سیگار به صورت امروزی نبود . كاغذ سیگار را با چیزی شبیه قلم، لوله می كردند و به سیگار فروشی ها می دادند . آنها خودشان در كاغذها توتون می ریختند . مادربزرگ هم خیاط بود و مشتری ها از سراسر كرمانشاه برای او كار می آوردند . مادر مدتی هم كلاش (گیوه) می چید و بعد از مادرش خیاطی یاد گرفت و خودش خیاطی می كرد . درویشیان در بسیاری از آثارش از جمله در آبشوران، سال های ابری ، فصل نان و همراه آهنگهای بابام به زندگی خودش و سختی های آن سالها پرداخته است .اما اولین كسی كه او را با افسانه ها و قصه های عامیانه آشنا كرد ، مادر بزرگش بود. حتی او بود كه با وجود بی سوادی ، علی اشرف را با نام صادق هدایت آشنا كرد . او یكی از داستان های صادق هدایت را از بر بود و برای او می گفت ، داستانی به نام «طلب آمرزش». دایی بزرگ ریخته گری داشت و علی اشرف شش سال داشت كه به دكان او می رفت و شاگردی می كرد . پشت خانه آنها سرباز خانه بود و اغلب، سربازها را شلاق می زدند . فریاد سربازها به كوچه و خانه آنها می آمد . به پشت بام می رفتند و افسرها را می دیدند كه می ایستادند و طبال ها كه طبل می زدند و چند نفر هم با شلاق سربازانی را كه خطایی كرده بودند می زدند و برای آنكه صدای شان به گوش كسی نرسد ، با شدت طبل می زدند . از افسرها و سرهنگ ها متنفر شده بود . روی پشت بام در كنار مادرش برای سربازها گریه می كردند و او چنان هق هقی می كرد كه مادر عصبانی می شد و به سرش فریاد می كشید كه : « آخر مگر این سرباز ، برادر پدرته كه این طور گریه می كنی؟» وقتی به دوازده سالگی رسید، كودتای ۲۸ مرداد شاه پیش آمد و او برای افسرها و سرهنگ های توده ای كه تیر باران شدند، گریه می كرد. بیشتر اوقات خانه به دوش بودند و در بیشتر محله های كرمانشاه كرایه نشینی كرده اند، از آن جمله، محله های سرتپه، چنانی، تیمچه ملاعباسعلی، گذر صاحب جمع، در طویله ، لب آبشوران، سنگ معدن، علاف خانه، وكیل آقا و چند جای دیگر. به این خاطر است كه در »سالهای ابری» آن همه از خانه كشی و كرایه نشینی نوشته است. می گوید: »هرچه هم بنویسم، باز دلم از آن رنجها سبك نمی شود، فقط كسی می تواند آن خانه كشی ها را درك كند كه به درد من گرفتار بوده باشد. « چون همیشه خانه كشی داشتند، ناچار محل مدرسه شان هم تغییر می كرد. در سه دبستان كوروش، پانزده بهمن و بدر درس خواند. بعد به دبیرستان كزازی رفت. بعد هم دو سال در دانشسرای مقدماتی كرمانشاه، درس خواند و شد آموزگار روستا. تابستانها و بعضی روزهایی كه مدرسه تعطیل بود و درس نمی خواند، برای تأمین مخارج خانه و خرج تحصیلی اش، كار می كرد. شاگرد بنایی، شاگردآهنگری، شاگردی مغازه های مختلف هر وقت پدرش كمك می خواست جلو دستش كار می كرد. یك وقت هم او و پدر هر دو شاگرد یك آهنگر شدند. زمانی هم باربری و حمالی می كردو استخوان هایش در زیر بارهای سنگین ، صدا می كرد. بنایی را خوب یاد گرفت، بخصوص نازك كاری را. زمانی فكر می كرد كه شاگرد بنایی، سخت ترین كارهای دنیاست و حالا عقیده دارد كه هیچ كاری در دنیا به اندازه نویسندگی ، سخت و طاقت فرسا و مشكل نیست. كلاس چهارم ابتدایی بود كه كتاب امیرارسلان راخواند. می گوید: «البته پدر و مادرم نگذاشتند فصل آخر را بخوانم چون عقیده داشتند كه آواره در خانه ها می شویم. در حالی كه واقعاً همیشه آواره بودیم. من دزدكی و دور از چشم آنها فصل آخر كتاب را هم خواندم.»پدر نیمه سوادی داشت. باباطاهر و خیام و حافظ را می خواند و بعضی از اشعار حافظ و باباطاهر را از بر بود وشبهای زمستان، پای كرسی، پس ازخوردن چند قاچ ترب، به آواز برایشان می خواند. در همان سالها علی اشرف دفترچه ای درست كرد و هر شب پدرش چند بیت از آن شاعرها می گفت و او در دفترش می نوشت. پدر یك حلب زنگ زده، پر از كتاب داشت. این حلب، حالت مقدسی برای آنها داشت و همیشه از آن با احترام یادمی شد. بیشتر اوقات پای چرخ خیاطی مادربزرگش می نشست و دسته را برای او می گرداند. مشتری ها می آمدند و حرف می زدند. پای چرخ مادربزرگ، برای دوران كودكی درویشیان دانشكده ای بود.در سال۱۳۳۶ كه به دانشسرای مقدماتی كرمانشاه رفت، روز به روز علاقه اش به مطالعه بیشتر می شد. كتاب برایش از نان واجب تر شده بود. پدر كه می دید او هرچه درآمد دارد به كتاب می دهد، از دستش عصبانی بود. یك روز بهانه ای به دست آورد. پای كرسی نشسته بود و از او آب خواست. او لیوان را خیلی پر كردو آب، لب پر زد و روی دستش ریخت. دستش را گرفت و كشید كتكش زد و گفت: « تا ببینم این روزنامه ها برای تو یك شب شلوار می شود؟»همزمان در دانشسرای عالی تهران در رشته مشاوره و راهنمایی و در دانشگاه تهران در رشته روانشناسی تربیتی، درس خواند و در هر دو رشته تا فوق لیسانس ادامه داد. در تابستان ۱۳۵۰ در كرمانشاه به خاطر فعالیت های سیاسی و نوشتن مجموعه داستان های « از این ولایت» دستگیر شد. پس از هشت ماه آزاد شد و دو ماه بعد دوباره در تهران دستگیر شد و به هفت ماه زندان محكوم . در پی این موضوع از شغل معلمی منفصل و از دانشگاه اخراج شد. بار سوم در اردیبهشت ۱۳۵۳ دستگیر و به یازده سال زندان محكوم شد، در حالی كه سه ماه بود ازدواج كرده بود اما سرانجام در آبان ماه ۱۳۵۷ با انقلاب مردم ایران از زندان بیرون آمد.درویشیان پس از نوشتن انبوهی كتاب و سپید كردن موهایش در این راه درباره شروع داستان نویسی اش می گوید:« خودم هم نمی دانم كه واقعاً چگونه شروع كردم. آیا شما اولین نفسی را كه كشیده اید به یاد دارید؟ می بینید كه گفتنش مشكل است؛ اما می توانم بگویم كه شروع به داستان نویسی برای من ادامه همان علاقه ام به مطالعه بوده است. آن سالها پر تب و تاب حكومت دكتر مصدق و رونق روزنامه ها و مجله ها، آزادی مطبوعات و دموكراسی بی نظیری كه دراثر مبارزه مردم به وجود آمده بود، همه اینها در من و همسالان من ، تحرك ، امید و تكاپوی عجیبی پدید آورده بود. معلم های ادبیات ما، موضوع های زنده و پر جذبه ای برای زنگ انشا می دادند و ما با شوق و ذوق هر چه دلمان می خواست می نوشتیم. رقابت در خواندن، رقابت در نوشتن و رقابت در كسب بینش اجتماعی و سیاسی، اینها همه در رشد فكری ما در نهایت، در عشق و علاقه ما به ادبیات مؤثر بود». درویشیان طی این سالها علاوه بر داستان نویسی! به پژوهش در زمینه فرهنگ عامه نیز پرداخته است كه حاصل آن در كتابهای متعددی منتشر شده است. آثار منتشر شده : ۱۳۴۸ چاپ صمد جاودانه شد در مجله جهان نو ۱۳۵۰ آغاز دستگیری ها و زندان در سه نوبت به مدت ۶ سال ۱۳۵۲ چاپ مجموعه داستان های از این ولایت وآبشوران با نام مستعار لطیف تلخستانی و داستان های كودكان و نوجوانان : ابر سیاه هزار چشم وگل طلا و كلاش قرمز. ۱۳۵۷ آزادی از زندان و چاپ مجموعه داستان های فصل نان و همراه آهنگهای بابام ۱۳۵۸ چاپ رمان سلول ۱۸ ، یازده شماره كتاب كودكان و نوجوانان و سه شماره نقد و بررسی ادبیات كودكان ۱۳۶۶ چاپ كتاب افسانه ها و متل های كردی ۱۳۷۰ چاپ رمان چهار جلدی سال های ابری ۱۳۷۲ چاپ مجموعه داستان های «درشتی» ۱۳۷۷ عضویت در كمیته تداركات برای تشكیل مجمع عمومی كانون نویسندگان ایران همراه با محمد جعفرپوینده ، كاظم كردوانی، منصور كوشان، هوشنگ گلشیری، محمد مختاری و محمود دولت آبادی. ۱۳۷۸ سفر به اروپا به دعوت كانون نویسندگان نروژ و سخنرانی در اسلو، استكهلم ، لندن، پاریس ، برلین، فرانكفورت ، آمستردام ، كلن. ۱۳۷۹ سفر به سوئد به دعوت انجمن كودكان و نوجوانان سوئد. ۱۳۸۱ سفر به نروژ به دعوت كانون مترجمین نروژ و دانشگاه نروژ بخش زبان شناسی برای دریافت جایزه ترجمه داستان « نان و نمك برای پر طاووس» از مجموعه «درشتی» كه در بین ۱۲۵ داستان كوتاه از سراسر جهان رتبه اول شده بود. ۱۳۸۲ سفر به تركیه به دعوت كانون نویسندگان تركیه و سخنرانی در دانشگاه های آنكارا و استانبول. ۱۳۸۲ عضویت در كمیته بم وابسته به كانون نویسندگان ایران همراه با خانم سیمین بهبهانی و آقایان ، حافظ موسوی و امیرحسن چهل تن ، برای ساختن دانشكده معماری برای بم. آثار علی اشرف درویشیان به زبان های: فرانسه، آلمانی، انگلیسی، عربی، كردی، تركی، ارمنی، روسی، سوئدی، نروژی و اخیراً به زبان فنلاندی ترجمه شده است. سایر آثار: فرهنگ افسانه های مردم ایران در ۲۰ جلد همراه با رضا خندان مهابادی . فرهنگ كردی كرمانشاهی، خاطرات صفرخان ، یادمان صمد بهرنگی، داستان های محبوب من در هفت جلد همراه با رضا خندان مهابادی، از ندار تا دارا، شب آبستن است (چاپ در سوئد) ، كتاب بیستون.


منبع: پایگاه اطلاع رسانی آی کتاب
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

شعر کرانشینی شامی کرماشانی همراه با ترجمه فارسی


شعر کرانشینی شامی کرماشانی همراه با ترجمه‌ی فارسی
تصحیح و ویرایش به نوشتار کردی و ترجمه: جهانگیر ولیان
متاسفانه در کتاب شعر شامی کرماشانی اشتباهات چاپی زیادی به چشم می‌خورد و ایراد بزرگتری که بر آن وارد است این‌‌ است که از نوشتار استاندارد کردی استفاده نشده است. به همین دلیل من در اینجا حروفی را که در زبان کردی وجود ندارد و مختص زبان عربیست، مانند(ث ، ص ، ط ، ذ ، ظ ، ض) حذف کرده‌ام، و به جای آن معادل کردی آنرا جایگزین نموده‌ام، مانند(س، ت، ز) و همچنین از حرف «ۊ» که در کردی جنوبی کاربرد فراوان دارد نیز استفاده کرده‌ام. این حرف در کلماتی به کار می‌رود که تلفظ آنها بین حروف «و» و «ی» هست، مانند: بویشم(بگویم) یا بوینم(ببینم) یا چوی(مانند)و...، که در کردی جنوبی یک نوع شیوه‌ی ادا و تلفظ مخصوص به خود را داراست و نمی‌توان به درستی تشخیص داد که حرف «و» نخست می‌آید یا حرف «ی»! از این رو از حرف «ۊ» به جای حروف «و» و «ی» در نوشتار استفاده می‌شود، تا هم این نقص برطرف شود و هم خواننده تشخیص دهد که فلان کلمه‌ به چه شیوه‌ای تلفظ می‌گردد. لطفا نظر خودرا در مورد ترجمه بیان کنید و هرجا ایرادی می‌بینید در بخش نظرات آنرا ذکر بفرمائید.

«کرانشینی»

مه‌ردم باینه دیار ئی به‌دبه‌ختیه
مردم بیایید و نظاره گراین مصیبت باشید
له من به‌دبه‌خت تر و‌ه‌ی شاره نیه
از من بدبخت تر در این شهر وجود ندارد
به‌نده یه‌ی نه‌فه‌ر کرانشینم
بنده یک اجاره نشین هستم
چـــۊ ئه‌زیز مردی دایم غه‌مینم
مانند کسی که عزیزی را از دست داده همیشه غمگین هستم
نه خارج مه‌زهه‌ب نه جوداس دینم
نه مذهب دیگری دارم و نه دینم از دین دیگران جداست
ئه‌ر دوعاد گیراس بکه نفرینم
اگر دعایت گیراست مرا نفرین کن
به‌شکه‌م له‌ی دونیا دیتر نه‌مینم
شاید دیگر در این دنیا نمانم
راحه‌ت بووم وه ده‌س کرانشینی
شاید از دست اجاره نشینی راحت شوم
توای بزانی، سه‌گ و حاڵم نه‌و
میخواهی بدانی، سگ هم حال و روز مرا نداشته باشد
ئاسایش نه‌یرم نه رووژ و نه شه‌و
نه روز و نه شب آسایش ندارم
سوب تا ئیواره هامه ته‌ق و ده‌و
ازصبح تا شب در حال سگ دو زدن هستم
تا سه‌رمانگ بای، دو تیکه ئه‌سپه‌و...
تا سر ماه بیاید و دو تیکه اسباب منزل را...
یا به‌م بفروشم با بنمه گره‌و
یا ببرم بفروشم یا گرو بگذارم
ئـــۊشم کراگه‌م به‌ڵکه‌م نه‌مینی
میگم حداقل اجاره خانه ام عقب نماند
چه بکه‌م وه ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

ژنم جارو کیش خوه‌م قاپچی ده‌رم
خانمم جاروکش خانه ی صاحب خانه و خودم دربان منزلم
وه فه‌سل(فصل) زمسان وه‌فر پاکه‌و که‌رم
در فصل زمستان هم که برفروب خانه ی صاحبخانه هستم
له عه‌یش و عه‌زا چــۊی سه‌ماوه‌رم
مانند سماوری که همیشه در عیش و عزا قل میزند هستم(یعنی همیشه در حال کار کردنم)
ده‌نگ که‌م نانه‌جیب، ده‌نگ نیه‌که‌م خه‌رم
اگر صدام در بیاد میگویند نانجیبم و اگر هم نه میگویند خرم
خوه‌یان چــۊی ئاقا به‌نده نه‌وکه‌رم
خودشان را مانند ارباب و بنده را نوکرخود میدانند
مه‌نعیان نه‌که‌ی ده‌نه بان سه‌رم
منعشان نکنی تو سری هم میخورم
ئــۊشن گووشت گه‌ن ئه‌ڕامان سینی
میگویند گوشت نامرغوب برایمان میخری
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

یه‌ی هه‌فته مینی مانگ بچوو وه‌سه‌ر
یک هفته مانده که ماه تمام شود
ژن ساحوماڵ(ساوماڵ) ده‌س نه‌یده که‌مه‌ر
زن صاحب خانه دستش را به کمر میگذارد و
وه ‌ژست ته‌مام تێده پشت ده‌ر
با ژست تمام می‌آید پشت در
له وه‌ر پای هه‌ڵسم چــۊی ئاقا و نه‌وکه‌ر
جلوی پایش مثل آقا و نوکر بلند میشوم
وه ژنم ئــۊشم ده‌مکه سه‌ماوه‌ر
به زنم می‌گویم سماور را روشن کند
خوه‌م ده‌وم ئه‌ڕای میوه و شیرینی
خودم هم به دنبال میوه و شیرینی می‌دوم
چه‌بکه م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

یه‌ی کوری دیرن چــۊی وه‌چکه شه‌یتان(شیطان)
یه پسری دارند مانند بچه‌ی شیطانه
سۆب(صبح) له ‌خه‌و هه‌ڵسی تێده ناو ئه‌یوان
صبحها که از خواب پا میشه میاد توی ایوان خانه
جیبی پڕ له ریخ ، ده‌س وه تیرکه‌مان (تیرکه‌وان)
جیبش پر از سنگ ریزه و دست به تیرکمان
خه‌ید ئه‌ڕای قوریو جام و ئستکان
برای قوری و جام و استکانها پرتاب میکنه
سیوڵ جافرخان گریده نشان
سیبیل جعفرخان را نشانه گیری میکند
که‌س جورئه‌ت نه‌یری سدای(صدای) بایده‌بان
کسی جرات نمیکند صدایش را بالا ببرد
بویشی جوانه‌مه‌رگ سه‌رم شکنی
بگوید جوانمرگ، سرم را میشکنی
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد

دارائیم بیه‌سه، چوار دوێت و یه‌ی کور
داریی من از دار دنیا، چهار دختر و یک پسر است
دو په‌تووی نیم دڕ، یه‌ی جوفت لافه شڕ
دو پتوی نیمه پاره و یک جفت لاف کهنه
یه‌ی جوفت موته‌کای وه ده‌م قه‌یچی پڕ
و یک جفت متکا که پر از جای بریدگی با قیچی است
سه‌ر نه‌یده‌بانی چــۊی پاره ئاجور
وقتی سرت را رویش میگذاری مانند پاره آجر سفت است
سه‌رد گه‌ن که‌فی، تێیده خۆره‌خۆر
و اگر هم سرت را بد بزاری به خورو پوف می‌افتی
چوار جام رووحی یه‌ی دانه سینی
چهار جام رویی(جام از جنس فلز روی) و یک دانه سینی
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمیگیرد

زانی چه‌ن نه‌فه‌ر هایمه یه‌ی حه‌سار؟
آیا میدانی چند نفر در یک حیاط زندگی می‌کنیم ؟(خانه‌های قدیمی یک حیاط بزرگ داشت که چهاردورش خانه‌های کوچک بود)
من ئــۊشم په‌نجا تو بــۊش په‌نجاو چوار!
من میگم پنجاه نفر اما تو بگو پنجاه و چهار!
دریژ و کووتاه کاردار و بیکار
آدمهای دراز و کوتاه وشاغل و بیکار
سوب هه‌ڵسی دۊنی له گووشه‌ی حه‌سار...
صبحها که از خواب پا میشی میبینی گوشه حیاط...
هڤده ئه‌فتاوه نریاسه قه‌تار
هفده آفتابه مانند قطار صف کشیده
بایه‌د په‌ی نه‌وبه‌ت بلیت بسینی!
باید برای دستشویی نوبت بگیری و بلیط بخری !
چه بکه‌م وه‌ده‌س کرانشینی؟
داد وه هه‌ر که‌س به‌م حه‌قم نیه‌سینی
چه کار کنم از دست اجاره نشینی؟
به هر کس داد میبرم حقم را نمی‌گیرد
لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

دنده کباب کرماشان


دنده کباب(ده‌نه که‌واو) کرماشان:

این خوراک خوشمزه و لذیذ که هر خوراک آن از حدود 750 گرم گوشت گوسفند تهیه میشه، ویژه‌ی شهر کرماشان است و در بیشتر رستوران‌های محدوده‌ی طاقبستان(تاق‌وه‌سان) بر روی آتش کباب میشه و آن را به شیوه‌ی ماهرانه‌ای پشت و رو میکنن. و با بوی دلپذیری که داره همه‌ی بازدیدکنندگان طاقبستان رو به طرف خودش میکشونه. اگه اومدین کرماشان حتما دنده کباب کرماشان رو امتحان کنین...

لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

فه‌یسبوک و ده‌ردسه‌ره‌گانی



[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

زندگینامه‌ی پهلوان حسین گلزار کرماشانی

بررسیھای تاریخی و نوشتارھای ادبی اخیر که پھلوان گلزار کرماشانی را به تصویر کشیده اند٬ داوری تاریخ است در ارزشھای انسانی. تاریخ ما پر از مکر و نیرنگ است برای حفظ نام و مقام ، و بدتر از ھمه ( ھرچند کمتر) در عالم پھلوانی و عیاری. پھلوان اکبر خراسانی که برای حفظ بازوبند خود رقیبان را با شیوه ھای ناجوانمردانه از میدان بدر می کرد، پھلوان گلزار را دواخور کرد تا خودش به خاک نرسد. گلزار تا اخر عمر در حالت جنون بسر برد.
امروز از پھلوان اکبر به نیکی یاد نمی شود و نام پھلوان گلزار در کنار پوریای ولی گذاشته شده ٬ با بازوبندی از جنس وجدان انسانی. ارزش این داوری در مورد رویدادی که بیش از یک قرن از ان میگذرد٬ فقط در نیکنامی یکی و بدنامی دیگری نیست. این پاسداشت ارزش ھای نیک انسانی در امروز ماست. امروزی که پر است از میدان بدر کردن حریف و رقیب با جنایتکاری و با رفتارھای غیر اخلاقی و غیرانسانی. بزرگداشت پھلوان گلزار استقبال از ارزش ھای والا درفرھنگ امروز ماست. آنان که می‌خواستند تو را نابود کنند خود مردند و تو جاودانه شدی و به افسانه‌ها پیوستی.
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز ـ مرده آن است که نامش به نکوئی نبرند
پهلوان حسین گلزر کرماشانی
پهلوان حسین، معروف به حسین گلزار، درسا ل 1265 قمری، در روستای سراب قنبر، از توابع کرمانشاه، به‌ دنیا آمد. در کودکی پدر خود، اکبرخان را از دست داد. از آن پس تحت تکفل مادرش که گلزار نام داشت قرار گرفت و در این دنیای بی در و پیکر با مادرغیور و کردش، گلزاربانو تنها ماند. گلزار بانو، این زن اصیل عشایری که در چشمه‌ی وجودش روحی حماسی می‌جوشید و روح همسر به خاک خفته‌اش را در آیینه‌ی وجود کودک قوی ودرشت استخوان خویش می‌دید، مصمم شد که حسین را طوری تحت تعلیم وپرورش جسمی واخلاقی قرار دهد که از وی پهلوانی بنام، بلند آوازه و مردمی بسازد تا آرزوی پدر خود (پهلوان حسین قافله دار) را نیز برآورده سازد. گلزار بانو ازهمان دوران کودکی حسین را تشویق به کار سخت در باغ ومزرعه‌ی موروثی پدر می‌کرد و او را طوری تربیت کرد که از دست چپ‌اش مانند دست راست استفاده می‌کرد.
اولین ورود حسین گلزار به زورخانه
حسین حدود سیزده سال داشت که قدم به زورخانه‌ی سنگ تراشها گذاشت. فرز وچالاک لباس از تن بر کند و لنگی بر کمر بست. بدرون گود پرید. همه‌ی ورزشکاران از دیدن نوجوانی نا‌آشنا با سینه‌ای ستبر و بازوئی ورزیده، با گردنی برافراشته، متعجب شدند. شانه‌گردان می‌کنیم هر کس شانه در ریشش گیر نکرد باید از گود خارج شود! این پیشهاد مردی بود که مقابل حسین ایستاده و به او خیره شده بود. شانه پی در پی دست به دست گردید تا به دست حسین رسید. حسین شانه را در دست خود فشرد و ناگهان با تمام نیرو بر صورت خود فرود آورد و با صدای بلند و خشم آلود گفت: اینجا به دلاک‌خانه شبیه است تا به زورخانه! صدای تحسین از ورزشکاران و تماشاچیان بلند شد وپهلوان صفر، که میدانداری آن روز را بر عهده داشت، حسین را درآغوش گرفت، غرق بوسه کرد و گفت خوش آمدی ای جوان با غیرت. صورت او را با دوا و درمان محلی مداوا کردند. پهلوان صفر ومرشد زورخانه، حسین را تا خانه‌اش همراهی کردند. گلزار بانو ضمن تشکر از پهلوان صفر خطاب به وی گفت من حسین را به تو می‌سپارم. گلزار بانو خود برای آماده نمودن حسین، کیسه‌ای از شن به سقف زیرزمین آویزان کرد. هنگام تمرین کیسه‌ی شن را به سوی حسین رها می‌کرد. حسین می‌بایست در برابر وزن سنگین کیسه مقاومت کند. با تمام شدن تمرینهای روزانه، تدریجا به وزن آن اضافه می‌کرد و این کار را آنقدر ادامه داد تا حسین در برابر ضربات کیسه‌ی پر از شن کاملا مقاوم گردید.
گلزار بانو قبل از اینکه فرزندش را مجددا روانه‌ی زورخانه کند، وی را به خدمت حاج قنبرعلی خان، بزرگ خاندان قنبری که از دوستان دوران حیات پدرش اکبر خان بود، فرستاد تا در عرصه‌ی روابط اجتماعی وغیره نیز، پخته و آبدیده شود.

نیرومندی حسین از همان دوران کودکی برهمه کس روشن بود. درهمان سنین- 13- 14 سالگی، مردان قوی هیکل را مغلوب خود می‌کرد. در پانزده سالگی چنان اندام ورزیده‌ای داشت که بیست و پنج ساله به نظر می‌رسید. قدرت خارق العاده‌ی این پهلوان  نوخاسته، در یک شب که قنبرعلی خان و عده‌ای از بزرگان شهر در منزل حاجی رستم بیگ، از خوانین شهر مهمان بودند، بر همگان ظاهر شد.

قنبرعلی‌خان طبق آداب و سنن آن زمان، حسین را که بسیار چالاک و از هرحیث برازنده بود، بعنوان چراغ دار خود انتخاب کرده و همراه خویش به مهمانی منزل حاج رستم بیگ آورده بود. حسین که آدمی محتاط بود، قبل از ورود به تالار گیوه‌های خود را از پا درآورد و درمقابل تعجب حضار! ستون چوبی ایوان منزل را با یک دست بغل کرده و آن را به اندازه یک وجب از جا کنده وسپس با دست دیگر گیوه خود را زیر ستون قرار داد تا بدین وسیله گیوه‌ها از دستبرد، در امان باشند.
حسین گلزار در سنین 25-26 سالگی پهلوانی پرآوازه وسرآمد پهلوانان مغرب وجنوب ایران گردید. مردم کرمانشاه و بخشی از  کردستان ولرستان، او را بسیار دوست می‌داشتند، چرا که دلی پاک و رفتاری ساده داشت، دشمن زورگویان ویارستمدیده‌گان بود.

محقق کرمانی، آقای محمد برشان، در مصاحبه وگفتگو با گروه خبری( ایرسا) در تاریخ 15 خرداد 1386، ضمن صحبت مفصل دررابطه با سابقه‌ی ورزش باستانی، عیاری و پهلوانی، با بیان اینکه پهلوانان زیادی درطول عصر زورخانه وجود داشته‌اند، پوریای ولی، حسین گلزار کرمانشاهی، علی میرزای همدانی، حاج محمد بلور فروش و سید تقی کمیل قمی، را سرآمد آنان قلمداد کرده است.

حسین تصمیم گرفته بود که درمراسم سلام نوروزی، در سا ل 1251 (هـ ش) برابربا1291 (هـ ق) در میدان ارک تهران و در حضور ناصرالد ین شاه، با پهلوان پایتخت کشتی بگیرد. به همین منظور مقدمات سفر به تهران را مهیا نمود و به اتفا ق چند تن از پیش کسوتان و پهلوانان کرمانشاهی، راهی تهران شد.

در میدان ارک تهران غلغله‌ای بر پا بود، مقامات لشکری، کشوری و درباری هرکدام جای ویژه خود را داشتند. محلی هم برای مردم عادی در نظر گرفته بودند که توسط ماموران و فراشان، احاطه شده بود. شاه نیز در جایگاه مخصوص خود، ناظر کشتی آن دو دلاور بود. پهلوان حسین با یا ل و کوپال رستم گونه‌اش در حالی که یک تنکه میخچه سنگین به پا داشت، دربرابر پهلوان یزدی  بزرگ، که چون اسفندیار خوش قد و بالا، با یکصد و هشتاد کیلو وزن، لرزه بر اندام بسیاری از مدعیان پهلوانی می‌انداخت، ایستاده بود.

کشتی با فرمان شاه آغاز شد. دو پهلوان، پنجه در پنجه‌ی همدیگر افکندند. به‌ سان دو کوه از پولاد، درگیر شدند. شور و هلهله‌ای عجیب میدان ارک را در برگرفته بود. حسین در تلاش بود تا با فن لنگ کردی، حریف را از جا بکند، اما پهلوان یزدی توانست با اتکا به وزن بالائی که داشت، خود را از دام حسین نجات دهد. این دو حریف قدر، در نبرد با یکدیگر از هیچ کوششی فرو گذار نمی‌کردند. تشویق تماشاچیان اکثرا به نفع یزدی، وبرعلیه حسین بود. کشتی آندو، زمان زیادی بدرازا کشید. شاه درحالتی سخت عصبانی و نگران، سبیلهای خود را به دندان می‌گزید و زیر لب می‌غرید:
پدر سوخته!عجب پرزور است این کرده!
سرانجام چون کشتی نزدیک به چهار ساعت به طول انجامید و پشت هیچ کدام بخاک نرسید، داوران مسابقه، کشتی را متوقف وپهلوان یزدی را برنده اعلام کردند. پهلوان حسین و یارانش اسبها را زین کرده و راهی کرمانشاه شدند. هر چند پهلوان حسین موفق به گرفتن بازوبند پهلوانی نشده بود، اما مردم کرمانشاه از او وهمراهانش استقبا ل شایانی کردند. پیش پای آنان گاو و گوسفند قربانی کرذند. حسین برای بازگشت دوباره به تهران وبد ست آوردن بازوبند پهلوانی که آرزوی گلزار بانوبود، و به او قول‌اش را داده بود، شروع به تمرین وقوی کردن پاهایش کرد، تا بتواند حریف 180 کیلوئی خود را از جا بکند.
فرا رسیدن نوروز سال بعد و کشتی با حسین یزدی
نام پهلوان حسین گلزار برای مردم تهران دیگر نامی آشنا بود. برخی پهلوان حسین گلزار را تشویق می‌کردند و تعداد بیشتری بخصوص کارکنان دربار، پهلوان یزدی را. انتظار تماشاچیان بسر آمده بود. شاه امر به کشتی داد. مبارزه‌ی دو دلاور آغاز شد. یزدی با آن وزن سنگین، چون کودکی فرزوچالاک، پیچید وکمر حسین را گرفت. حسین درنگ نکرد و بسان ماهی لیز خورد و از سمت راست برگشت و در پشت یزدی قرار گرفت. با دو دست کمر پهلوان را از آن خود ساخت او را محکم کشید. یزدی زانوی راست را به زمین گذارد و چون رستم که در چنگال سهراب به دام افتاده باشد تقلا کرد وخویشتن را معجزه آسا نجا ت داد. دوباره دو پهلوان راست قامت دربرابر یکدیگرقرار گرفتند. در این گیر و دار، حسین فن لنگ سرکش را بکار برد و یزدی به هوا رفت و در خاک نشست. حسین برق آسا بر پشت پهلوان قرار گرفت. این بار یزدی با سینه نقش زمین شد وبه نفس نفس افتاد .چون گنجشکی در چنگال عقاب، به تکاپو افتاد. سینه خیز خود را به جلو کشید وبه سمت شرقی میدان پیش رفت. پایه‌ی تخت اتابک اعظم را دردست گرفت.غریو از مردم برخاسته بود. ازهر سو صدای صلوات به گوش می‌رسید. حسین چون کوه بیستون استوار و محکم بر پشت یزدی قرارگرفته و تمامی بدن او را از آن خود ساخته بود. اتابک اعظم فریاد زد: برخیز پهلوان برخیز!

شاه از جایگاه مخصوص بیرون آمده بود. اما همینکه متوجه شد پهلوانش به همراه تخت اتابک وکامران میرزا وسایر افرادحکومتی به ارادهی پهلوان کرمانشاهی در شرف از جا کند ه شدن است، فریاد کشید: کرمانشاهی رهایش کن!

اما حسین کرد بود وتهرانی نمی‌دانست. مرد بود، شکست نمی‌دانست. یا علی گفت ویزدی را بطرف خود کشید. پهلوان و تخت واتابک اعظم و سایر سرنشینان حکومتی را از جا کند. در همین حال و هوا، فراشان شاهی حمله‌ور شدند. با گرزهای سر نقره‌ای، بر کتف وشانه‌های حسین کوبیدند. حسین پیش از آنکه از ضربات پی در پی گرزهای دژخیمان شاه گیج شود، تخت جا کن شده وکلیه‌ی سر نشینان آن به درون حوض آب میدان ارک پرتاب شدند. بدینسان پهلوان گلزار، کشتی را مغلوبه ساخت. اما فراشان همچنان گرزهای خود را بر هیکل قوی حسین گلزار فرود می‌آوردند. روایت است که فراش باشی اهل کرمانشاه بوده و به یاری حسین می‌شتابد تا همشهری خود را از مرگ نجات بخشد. او درحالی که خود را سپر بلای حسین می‌سازد، فریاد می‌زند: نزنید کافی است. تمام شد. شاه خلعت فرمود. با یاری فراش‌باشی، پهلوان گلزار از معرکه جان سالم به در برد. روایت است که شاه گفته است خلعتش کنید. فراشان گمان کرده‌اند دستور کتک زدن او را داده است. در روایت دیگری گفته شده است که حاجب الدوله، فرمان زدن او را داده است.
بار یافتن گلزار به دربار ناصرالدین شاه
چند روزی که از ماجرا گذشت. روز سیزده فروردین ماه، ناصرالدین شاه از یزدی سراغ پهلوان کرمانشاهی را گرفت. روایت است که یزدی مرد نیک نهادی بوده و گلزار را به خانه‌ی خود برده و از وی مراقبت به عمل آورده تا اثر ضربات چوب و چماق فراشان بهبود یابد. با شنید ن امر پادشاه، وی را به دربار می‌برد. ناصرالدین شاه سکه‌ی طلا به سر او می‌ریزد. گلزار با تانی سکه ها را جمع می‌کند و در کیسه‌ای گذاشته و بطرف شا ه می‌گیرد و با کلامی شمرده می‌گوید: اینها را بگیرید وبدهید به فراشها‌تان تا بهتر وبیشترغریب نوازی کنند! شاه چنان خشمگین شد که قصد نمود فرمان قتل او را صادر کند. شاه با وساطت یزدی بزرگ، از این تصمیم صرفنظر کرد.
بازگشت پهلوان حسین گلزارو همراهان او به کرمانشاه
پس از اینکه پهلوان حسین گلزار سرافراز و پرغرور اما مغمور و دل رنجیده، از دربار ناصرالدین شاه خارج شد. به همراهان کرمانشاهی خود پیوست. شب را در پایتخت ماندند و طلوع آفتاب، سوار بر اسبهای خویش راهی کرمانشاه شدند.

به کرمانشاه که رسیدند. مردم غیور و پهلوان پرور کرمانشاه، به استقبال آنان رفتند. به مبارکی قدومشان قربانیها کردند وهلهله‌کشان بر سر ورویشان نقل و شیرینی ریختند.

به شادی بر پهلوان آمدند ـ خردمند و روشن روان آمدند
پهلوان می‌خندید. همشهری‌های خود را می‌بوسید وسپاسگزاری می‌نمود. در این حال و هوا گلزار بانو که اینک گرد پیری بر موهایش نشسته بود، دلاور دست پرورده‌ی خود را در آغوش گرفت، اشک شادی از دیدگانش جاری گشت. به زبان کردی گفت (کوره خاسه‌گه‌م خوه‌ش هاتی، عه‌زیز دڵه‌گه‌م خوه‌ش هاتی) پسر خوبم خوش آمدی عزیز دلم خوش آمدی. مردم حق شناس کرمانشاه با دیدن این همه احساسات پاک مادری رنجدیده وزحمت‌کش، که سهم بسزائی در تربیت و پرورش حسین داشت، از چشمهایشان در بارید ومحبت سهراب و رودابه را بیش از پیش در دل نشاندند.
آشنا شدن پهلوان حسین با مهدی خان خوانساری
کرمانشاه شهری است تاریخی که بر سر راه عبورزائران کربلا و نجف قرار دارد. این شهر در گذشته دارای کاروانسراهای زیادی بوده است. کاروان زائران در آنجا اتراق می‌کردند. پس از چند روزی استراحت به سوی عراق عازم می‌شدند. گاهی پهلوانان و کشتی‌گیران همراه این کاروانها بودند که برای ورزش ویا کشتی به زورخانه‌های شهر می‌رفتند. یک شب که پهلوان حسین گلزار و پهلوان صفر، در زورخانه‌ی سنگ‌تراشها مشغول ورزش کردن بودند، میرزا مهدی‌خان خوانساری، از کشتی گیران بنام خوانسار، با تعدادی از همسفران خود قدم به داخل زورخانه گذاشتند. چند نفر از آنها و مهدی خان داخل گود شدند. پس از اتمام ورزش، پهلوان مهدی طلب کشتی نمود. حسین قدم جلو گذاشت. پهلوان خوانساری متوجه می‌شود که حریفش همان حسین گلزار معروف است، اما با خیالی آسوده به کشتی ادامه داد، زیرا دست هیچ پهلوانی برای اجرا فن به بدن چرب او بند نمیشد. پهلوان گلزار هم نتوانست دستان قوی خود را برای اجرا‌ی فن به جائی از بدن وی بند نماید، درنتیجه کشتی برابر اعلام شد. پهلوان حسین به احترام زائر بودن حریف، اعتراضی به وی نکرد. صبر کرد تا کاروان آنها برود و برگردد. در برگشت نیز همان آش بود و همان کاسه. اما گلزار کسی نبود که کار را نا تمام بگذارد. در موقع مراجعت کاروان بسوی خوانسار، تصمیم گرفت بدنبا ل آنها عازم خوانسار شود.
کشتی گلزارکرمانشاه با میرزا مهدی‌خان، در خوانسار

حسین به دنبال کاروان پهلوان مهدی براه افتاد. منزل به منزل آنها را تعقیب کرد تا به خوانسار رسیدند. در آن شهر نیز میرزا مهدی خان را کوچه به کوچه دنبال نمود. خانه‌اش را یاد گرفت. شب را در کاروانسرائی استراحت کرد و در تاریک روشن صبح، ردائی بلند بر تن کرد. خود را به خانه‌ی میرزا مهدی خان رساند و در محلی پنهان شد و صبر کرد تا او از خانه‌اش خارج شود. او را سایه به سایه دنبال کرد. میرزا مهدی خان ابتدا به مسجد رفت. پس از ادای نماز راهی زورخانه شد. ورزش کرد و به خانه باز گشت. دقایقی بعد بیرون آمد و راهی حجره شد.

دو سه روز بدین منوال پیش رفت. پهلوان گلزار با عادات روزانه‌ی میرزا مهدی خان آشنا گشت. روز چهارم قبل از آنکه حریف خوانساری سر برسد. پهلوان کرمانشاهی وارد زورخانه می شود وچند دقیقه ای به طور انفرادی ورزش و بدن خود را گرم می‌کند. سپس به بالای گود میرود و ردای خود را به دوش می‌اندازد و منتظر می‌ماند. چند لحظه بعد باستانی کاران، یک به یک وارد می‌شوند، پس از پوشیدن تنکه مخصوص ورزش باستانی، داخل گود می‌شوند. ورزشکاران به میدانداری پهلوان مهدی شروع به انجام حرکات ورزشی می‌نمایند، چند لحظه بعد پهلوان گلزار ردایش را کنار می‌نهد و به داخل گود می‌پرد. مقا بل پهلوان مهدی که میاندار است می‌ایستد و بطرف او دست دراز می‌نماید. میرزا مهدی با قیافه‌ای پر از شگفتی صدای خود را فریاد گونه بلند می‌کند: پهلوان گلزار؟! پهلوان گلزار؟ تو کجا، اینجا کجا ؟! 

حسین با کلماتی شمرده گفت: آمده ام کار ناتمام را تمام کنم.سکوتی آمیخته با تعجب بر فضای زورخانه سایه انداخت. مرشد که متوجه مسئله شده بود ،سکوت را می‌شکند و با به صدا در آوردن زنگ با صدای رسا می‌گوید: از قرار معلوم ما میزبان پهلوان پهلوانان، حسین گلزار کرمانشاهی هستیم! صلوات.

پهلوان مهدی قصد به تاخیرانداختن کشتی را داشت، اما حسین زیر بار نرفت. دو دلاور فرو کوبیدند، اما این بار مهدی خا ن غافل گیر شده و موفق به چرب کردن بدن خود نشده بود. در همان دقایق اول توسط شیر کرمانشاه به بیرون از گود پرتاب گشت. ورزشکاران حاضر در زورخانه، با تعجب دیدند که پهلوان مهدی از بالای گود برخاست، به درون گود برگشت، پهلوان حسین را در آغوش گرفت. او راغرق بوسه کرد و گفت: تو پهلوان واقعی ایران زمین هستی! هر کس این را نداند، باید بداند که من از دست پهلوانی شکست خورده‌ام که در دنیا بی‌نظیر است. پهلوانی که تا دنیا دنیاست، نامش جاودانه خواهد ماند. سپس گفت: پهلوان حسین! از حالا تو مهمان من هستی.

میرزا مهدی، پهلوان گلزار را بخانه برد. از او پذیرایی کرد و دختر خود را که در متانت وزیبایی در تمام شهر نمونه بود به عقد او در آورد، با جهیزیه‌ی کامل و همراهان بسیار، آن زوج جوان و مناسب را راهی کرمانشاه نمود.

مردم کرمانشاه نیز به استقبال پهلوان حسین و عروس جوانش آمدند. چندین شبانه روز در شهر جشن و پایکوبی برقرار بود. نتیجه‌ی این ازدواج پسری بود به نام عزیز.

بازگشت پهلوان گلزار به تهران

پهلوان حسین گلزار پس از چند سال برای تصاحب بازوبند پهلوانی روانه‌ی تهران شد. دراین موقع پهلوان پایتخت پهلوان اکبر خراسانی بود. حسین پس از آنکه کشتی‌های خوبی در تهران گرفت از یزدی بزرگ که پهلوان باشی بود تقاضا کرد تا در سلام عید نوروزدر حضور شاه با اکبر خراسانی کشتی بگیرد. پهلوان‌باشی مقدمات آنرا فراهم و به عرض شاه رساند. طرفداران اکبر خراسانی که حسین را بر اکبر زیاد می‌بینند، نزد پهلوان گلزار رفته مبلغ صد تومان ویک اسب به وی می‌دهند تا از کشتی صرف‌نظر کند و به کرمانشاه مراجعت نماید. پهلوان حسین پول و اسب را به آنان پس داده و می‌گوید: زحمات چندین ساله‌ی خود را به یک اسب و صد تومان نمی‌فروشم. من برای کشتی به تهران آمده‌ام. کشتی نگرفته تهران را ترک نمی‌کنم.

اعضای باند اکبر خراسانی متوجه میشوند پهلوان حسین کسی نیست که با این حرفها دست از کشتی با اکبر خراسانی بردارد. چند روزی بیشتر به عید نوروز نمانده بود و حسین از هرجهت آماده کشتی بود. باند اکبر خراسانی فکر دیگری کرده و با پهلوان کرمانشاهی از در دوستی وارد شدند و با او گرم گرفتند. بعد از زبان بازی زیاد او را برای صرف شام دعوت می‌کنند. پهلوان ساده‌دل که قلبی پاک و صادقانه داشت و همه کس را مانند خود تصور می‌کرد. بی خبر از همه جا و همه چیز، غا فل از اندیشه‌های آن جنایت کاران، دعوت آنان را پذیرفت..قبل از شام صحبت از کشتی شد. پهلوان حسین مجددا می‌گوید جز اینکه با پهلوان اکبر کشتی بگیرم راه دیگری نیست. میزبانان در منتهای قساوت و سنگدلی، سم مهلکی که قبلا بدین منظور تهیه کرده بودند در خوراک میهمان می‌ریزند. پهلوان حسین با خوردن غذای مسموم، حالش دگرگون می‌شود. بدین طرز، مشتی دنی و از خدا بی‌خبر، پهلوان بزرگی را از هستی ساقط واز زندگی محروم نمودند. یکی از کرمانشاهیان مقیم مرکز که از جریان مطلع می‌شود با زحمت زیاد  حسین را به کرمانشاه برمی‌گرداند. اما دیگر کار از کار گذشته، مداوا سودی نمی‌بخشد. پهلوان بیچاره تا آخر عمر با این مرض دست به گریبان بود ودر حال جنون بسر می‌برد.

این پهلوان نامی، یکی از قربانیان مردمانی پست و دنی است که وجودشان باعث اضمحلال ملتی است و هر چند یک بار کشوری را به سوی نیستی و سقوط می‌کشانند.

پهلوان حسین مردی محجوب رئوف پاکدامن و جوانمرد بود. کمروئی از خصایص بارز وی بود. به حدی که همیشه مایل بود در گمنامی بسر برد و هرگز میل نداشت قدرت خارق العاده خود را که به نظرش خیلی عادی می‌آمد، بر مردم ظاهر کند.
روانش شاد و یادش جاویدان.
داستان مرگ پهلوان گلزار

داستان مرگ این پهلوان هم شنیدنی است زیرا وی پس از سالها در بدری، در باغی که نزدیک شهر کرمانشاه است ساکن می‌شود. در آن باغ قلعه‌ای وجود داشت که سالیان دراز مخروبه و بلا استفاده بود. افعی بزرگی در آن باغ و قلعه میزیسته که چند نفر را به هلاکت رسانده و دیگر کسی حاظر نبود که از ترس این حیوان مخوف وارد این باغ و قلعه شود. پهلوان حسین چون باغ را خالی  ازسکنه می‌بیند، در آن ساکن می‌شود ومدتها درآنجا زندکی می‌کند. مردم غذائی به او داده و از اینکه افعی گزندی به پهلوان نرسانده، خوشحال بودند، تا اینکه مدتی می‌گذرد و پهلوان را نمی‌بینند. جمعی از جوانان با سلاح کافی و احتیاط کامل به باغ مذکور می‌روند، نخست او را نمی‌یابند. پس از جستجوی بسیار مشاهده می‌کنند. پهلوان در وسط باغ کنار نهری افتاده است. با ترس نزدیک می‌شوند، همگی در جای خود میخکوب می‌شوند زیرا می‌بینند که جسد بی‌جان پهلوان حسین یکطرف، و افعی قطعه قطعه شده در طرف دیگر افتاده.

جناب آقای محمد برشان دانشمند ومحقق کرمانی در مورخه 15 خرداد 1386 با خبرگزاری (ایرسا) مصاحبه‌ای داشتند راجع به ورزش باستانی وسابقه‌ی آن که من به گوشه‌ی مختصری از آن اشاره می‌کنم.

ایشان تصریح می‌نمایند که پهلوانان در گذشته جایگاه خاصی داشتند و همچنین عیاران از جمله پهلوانانی بودند که باید دارای خصوصیاتی چون شرافت، صحت عمل، رسیدگی به تنگ‌دستان، حمایت از مظلومان و تاختن به ظالم و... می‌بودند وهمچنین سه شرط اصلی چون، خرد، راستی و مردی را رعایت کنند. وی با بیان اینکه پهلوانان زیادی در طول عصر زورخانه‌ها وجود داشته‌اند، اشاره کرده است: پوریای ولی، پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی، علی میرزای همدانی، حاج محمد بلور فروش، سید تقی کمیل قمی، تعداد محدودی از این پهلوانان بودند.

در اینجا به تعدادی دیگر از جنایات پهلوان! اکبر( اصغر) خراسانی می‌پردازم:
نقل از کتاب استاد حسین پرتو بیضائی به نام تاریخ پهلوانی ایران 
اکبر درحرفه کشتی بسیارزرنگ و سیاس بوده و باید گفت سیاست او بر قدرتش فزونی داشته. این مرد عجیب در تمام امور ورزشی آن زمان دخالت داشته و هرکس در برابر او قد علم کرده چه بوسیله خود او و یا اطرافیانش از میدان بدر رفته. در کشتی‌ خصمانه و بسیار سختگیر و بی‌گذشت بوده و اکثر کسانیکه با وی کشتی گرفته‌اند ناقص شده و پس از مدتی از بین رفته‌اند. پهلوان کاظم دباغ کاشی برادر پهلوان اکبر قاپوچی باشی از کاشان به عزم کشتی با پهلوان اکبر به تهران می‌اید ودر میدان کشتی چنان ضربه‌ی سختی اکبر( بر خلاف مقررات کشتی) بر او وارد می‌کند که همراهان وی را جهت مداوا به کاشان می‌برند که به کاشان نرسیده در چهار فرسخی از دنیا می‌رود.
پهلوان حسین کله‌پز قمی به اکبر پیشنهاد کشتی میدهد وی او را توسط یکی از دراویش که با وی نزدیک بوده با خوراندن دارو مسموم ودر نتیجه دیوانه می‌نماید. لازم به ذکر است که اکبر مورد حمایت حاجب الدوله بوده است.

پهلوان حسین گلزار کرمانشاهی که از اعاظم پهلوانان کرمانشاه بوده است. سرگذشت اوکاملا دربا لا ذکر گردیده.

نقل از کتاب (آئینه پهلوان نما) نوشته آقای حسین میره‌ای.
اکبر خراسانی فوق العاده خشن و در زد و خورد متعصب و در کشتی ممکن نبود به حریف راه بدهد و حتی الامکان او را صدمه میزد که دیگر حریف نباشد. در اثر همین خوی و خصلت بود که کشتی گیران جوان را نافص و معیوب می‌کرد. پهلوانان نامی را با نیرنگ و نقشه از بین میبرد. حاج اسماعیل گاودار که از کشتی گیران نیرومند و در بدو جوانی وشادابی بود قرار گذاشتند که با هم کشتی بگیرند.
اکبر که بهتر هر کس حریف خود را می‌شناخت می‌دانست که حاج اسماعیل رغیب زورمندی است با وی طرح دوستی ریخت. پس از اینکه اورا خوب خام کرد روزی در زورخانه به وی گفت حسن آقا دلم می‌خواهد به خاک بروی تا استقا مت تو را در خاک ببینم حسن که اغفال دوستی او شده بود بخاک رفت و خود را در اختیار آن مرد؟ بی رحم قرارداد. اکبر که مدتها منتظر چنین فرصتی بود، جوان نیرومند ساده‌دلی را ناقص و کمر او را معیوب نمود بطوریکه او برای همیشه از ورزش کنار کشید و تا آخر عمر از نعمت سلامتی محروم گردید. دیگر پهلوانانی که می‌شود نام برد پهلوان حسین کله پز قمی،   پهلوان جعفرسیاه قمی، پهلوان حسین  گلزار کرمانشاهی،  پهلوان کاظم دباغ کاشی، و ده‌ها پهلوان دیگر که هر کدام از بهترین کشتی‌گیران عصر خود بودند که همه را بخاک مذلت نشاند که ذکرش باعث تاسف است (ص465 _ 464 ) آئینه پهلوان نما.

نقل از کتاب تاریخ و فرهنگ زورخانه به قلم استاد غلامرضا انصافپور.

از اواسط دوره‌ی  ناصرالدین شاه که آثار انحطاط ورزش زورخانه‌ای ظاهر میشود، دیگر کهنه‌سواران، این راهبران فکری، عقیدتی وگروههای اصیل اجتماعی زورخا‌نه‌رو از میان می‌روند و کار زورخانه بدست پهلوان‌باشی‌ها و لوطی‌ها می‌افتد و نقش کهنه سواران تا حد ضرب‌گیر زورخانه و با نام تعارف‌آمیز مرشد تنزل می‌کند. رقابت‌ها، دشمنی‌ها همراه با باز شدن پای اشراف به زورخانه و دایر شدن زورخانه‌های سرخانه‌ای در منازل رجال و وابستگی پهلوانان به آنها شدت می‌گیرد. و هدف اصلی از روی آوردن به ورزش زورخانه‌ای فراموش می‌شود. فقط تن پروردن و پهلوان شدن نصب‌العین قرار می‌گیرد و مقام پهلوانی پایتخت منشاء فساد،  دسیسه چینی و بدرفتاری می‌شود که موجب بروز جنایت می‌گردد.
بارزترین مظهر یک چنین زمینه‌ی اجتماعی، اعمال اکبر خراسانی است که نه نشان و نسب از خانواده‌ی پیشه‌وران داشت ونه در عمر خود از کار تولیدی نان خورده بود و هیچ اصلی جز نام جوئی و کامجوئی و بخود پردازی نمی‌شناخت. وبرای رسیدن به بالاترین مرتبه پهلوانی که غا‌یت آمالش بود هر مانعی را از سر راه خود بر میداشت. در کشتی با پهلوان یزدی بزرگ اولین بار نبود که یکی از شناخته‌ترین شگردهای خود را برای از میدان بدر کردن حریف که زخمی یا خرد کردن بود به کله می‌بست بلکه پیش از آن وبعد از آن هم چنان کرده و باز هم می‌کرد. قبل از اینکه به تهران بیاید کت و کول خیلی‌ها را خصمانه شکسته و کمر یکی را هم طوری خرد کرده بود که چند روز بیشتر نماند وفوت کرد. به هنگام پهلوان پایتخت بودن هم با نیرنگ و ساقط کردن حریفان میدان را برای خود خالی نگه‌ می‌داشت. بعنوان مثال پهلوان حسین گلزارکرمانشاهی که شرح آن در قسمت اول بطور مفصل آمده است و همچنین پهلوان حسین کله پز را با خوراندن دارو مبطلا به جنون و پهلوان جعفر کفشدوز معروف به شعبان سیاه را بدست عوامل خود در راه امامزاده داوود از کوه به ته دره پرت کرد و کشت و پهلوان کاظم دباغ کاشی را هم در حین کشتی چنان صدمه زد که چند روز بعد مرد.

به زودی رمان زهر افعی در حدود 900 صفحه بر پایه‌ی زندگینامه‌ی حسین گلزار نوشته‌ی هنرمند و نویسنده‌ی سنندجی، عباس کمندی، به چاپ خواهد رسید.
دیگر منابع رجوع شده

جغرافیای تاریخی وتاریخ مفصل کرمانشاهان تالیف محمد‌علی سلطانی

تاریخ پهلوانی در کرمانشاه تالیف جعفر کازرونی




[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

نام حیوانات و جانوران در زبان کردی کرماشانی (کرمانشاهی)



مامر : مرغ
واڕگ : مرغی که شروع به تخم گذاشتن میکند.
مامر کڕ : مرغ کرچ
که‌ڵه‌شیر یا به‌رزه مل : خروس
جویجگ : جوجه
رووی یا ریوی : روباه
چه‌قه‌ڵ : شغال
وه‌راز : گراز
قڵا : کلاغ
مامراوی : اردک
مه‌لویچگ : گنجشک
پوور : بلدرچین
شه‌مشه‌مه کووره : خفاش
مووریژه : مورچه
قرژنگ : خرچنگ
ماسی : ماهی
گاماسی : نهنگ
گوور : گوساله
مانگا : گاو
که‌ڵیا یا که‌ڵگا : گاو نر
مانگا ئاوس : گاو باردار
شه‌ک : رئیس گله‌ی گوسفندان
وه‌ره‌ن : قوچ
میه : گوسفند ماده
کاوڕ : گوسفند یک ساله
وه‌رک : بره‌ی گوسفند
ساورین : رئیس گله‌ی بزها
بزن : بز ماده
گیسک : بز نر
کیه‌ر : بزغاله
جله شڕ : تمساح
که‌ڵ : بز کوهی
کۆڕی : کره خر
نیره خه‌ر : خر نر
ما خه‌ر: خر ماده
ئه‌سپ : اسب
مائین : اسب مادیان
پشی : گربه
گه‌ماڵ : سگ نر
ده‌ڵ یا ماچه : سگ ماده
تویتگ : توله سگ
تانجی : سگ شکاری یا سگ تازی
کۆله‌ش یا که‌متار : کفتار
کیسه‌ڵ : لاکپشت
بایه قۆش : جغد

واشه : شاهین
سیسه‌رگ : سوسک
گازوولک : نوعی سوسک سیاه و بزرگ
دۆم له‌قنه : دم‌جنبانک
جووبره‌ک : آب‌دزدک
ده‌ماره‌کوول یا کلاژدۆم : عقرب
دارته‌قنه : دارکوب
کووله تیغنه یا سویچه‌ر : تشی
ژووژوو : جوجه تیغی

لطفا در بخش نظرات، معلومات خود را درباره‌ی نام جانوران در زبان کردی جنوبی یا کرماشانی برای ما بنویسید.

لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

گفتاری از گاندی


گفتاری از گاندی:

من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

میتوانى از من متنفر باشى بی هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسانهاست ،

پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان میستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.

اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،

نامت را انسانى باهوش بگذار


[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

کیبورد کردی برای ویندوز - دانلود کیبورد کوردی

راهنمای نصب:
پس از نصب این برنامه در Language Bar شما، یک زبان جدید به نام Arabic Kuwait ایجاد می‌شود که با انتخاب آن می‌توانید در تمامی برنامه های ویندوز و برنامه های مربوط به اینترنت ، کوردی تایپ کنید.چیدمان این کیبورد مطابق ، کیبورد استاندارد انگلیسی است ، به این صورت که با فشردن هر کلید انگلیسی معادل کوردی آن تایپ می‌شود.
برای نمونه با فشردن کلید B پس از انتخاب کیبورد کوردی ، حرف "ب" تایپ می‌شود ، در مواردی نیز جابجایی هایی وجود دارد که در تصاویر زیر و راهنمای پس از نصب واقع درمنوی استارت ، می‌توانید جزئیات آنهارا مشاهده کنید.
• این کیبورد کلیه حروف زبان های فارسی و عربی را نیز دارا می‌باشد،یعنی می‌توانید فقط با این کیبورد به هر سه زبان فوق تایپ کنید.
• این کیبورد با ویندوز های 64 بیتی و نسخه های جدید ویندوز مانند ویستا و Seven سازگاری کامل دارد.

بعداز گرفتن کلید شیفت:

 
اگر تصویر بالا عمل نکرد، می‌توانید با کلیک بر روی لینک زیر، فایل را به طور مستقیم دانلود کنید:

http://uplod.ir/e13edyvw2plz/Kurdish_Language_Installer.zip.htm

این برنامه کاملا رایگان است و استفاده‌ی تجاری از آن ممنوع است.
هر کس حق استفاده ، توسعه و تکثیر این برنامه را دارد!

[ 2 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

چشه‌گه‌م - چشمم

آهنگی زیبا با نام چشه‌گه‌م (چشمم) که با لهجه ی فارسی کرمانشاهی و باصدای اسماعیل پیرخدری خوانده شده که امیدواریم از شنیدن آن لذت ببرید.

لازم به ذکر است که زبان ا‌صلی مردم کرمانشاه کردیست اما متاسفانه درزمان قاجار و بعدها به طور جدیتر در دوره ی رضاخان و حتی در چند دهه ی اخیر و با اعمال سیاستهای هدفدار از طرف حکومتهای مرکزی و در جهت آسمیله کردن زبان کردی، زبان فارسی در بین خیلی از کردزبانهای کرمانشاه رواج یافته و متاسفانه زبانی ساختگی به نام زبان فارسی کرمانشاهی جايگزين زبان کردی کرمانشاهی شده است. به همين دليل ما در اينجا از اين زبان نه به عنوان زبان اصلی کرمانشاه بلکه به عنوان لهجه ی فارسی مردم کرد زبان این دیار نام برده ایم. ناگفته نماند که عده ای از بازماندگان همین فارسی زبانان مهاجر دوران قاجار و رضاشاه در کرمانشاه ماندگار شده اند وجالب اینجاست که آنها از کردهای کرمانشاهی، کرمانشاهی اصیلتر محسوب میشوند!!!
(البته بیان این توضیحات صرفا جهت اطلاع عموم بود و قصد ما اهانت به هیج قشر خاصی در کرمانشاه نیست و این مطالب تنها، واقعیتهای تاریخی شهر کرمانشاه میباشد.)
از آهنگ لذت ببرید...



لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

بیش از هزار اثر تاریخی کرمانشاه در فهرست آثار ملی ایران ثبت خواهند شد

30-02-1389

معاون سازمان میراث فرهنگی استان کرمانشاه از ثبت بیش از یک هزار اثر تاریخی استان در فهرست آثار ملی خبر داد.

به گزارش PUK media، ثریا باباخانی مسئول این سازمان در گفتگویی با سایت خبری مزبور اظهار داشت: "پرونده 400 اثر تاریخی استان کرمانشاه برای ثبت در فهرست آثار ملی به تهران ارسال شده و مدارک لازم برای 600 اثر دیگر نیز آماده شده تا در پایان سال در فهرست آثار ملی ایران ثبت شوند". باباخانی همچنین افزود: "تاکنون در استان کرمانشاه بیش از 3500 اثر تاریخی شناخته شده‏اند که از این تعداد 1936 مورد به عنوان آثار ملی ثبت شده‏اند، علاوه بر اینها 310 غار شناسایی شده نیز آماده ثبت در فهرست آثار ملی هستند".
این مسئول حکومتی ضمن اشاره به منطقه بیستون به عنوان هشتمین اثر جهانی شده‏ی ایران افزود: "پرونده‏ی 4 اثر تاریخی طاق بستان، قلعه یزدگرد، معبد آناهیتا و منطقه ساسانی قصرشیرین نیز برای ثبت در فهرست آثار جهانی آماده بوده و قرار است به عنوان بخشی از مجموعه آثار راه ابریشم ثبت شوند".
لازم به ذکر است که استان کرمانشاه پس از استان‏های فارس و لرستان در رده‏ی سوم استان‏های ایران از لحاظ تعداد آثار ملی قرار دارد.

منبع : کوردستان میدیا
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

کرماشان بزرگترین شهر گمشده ی تاریخ

آنجا که مبایست و می باید مهد آفرینش باشد و نیست ، آنجا که می توانست پایتخت فرهنگی و تاریخی ایران زمین و کردستان باشد و نیست ، کرمانشاه شهری که نیاز برانش بسیار و رهروانش اندک اند.شهری که دروازه ی تمدن ایرانی هست و نیست ،هست از آنگونه که نباید باشد و نیست از آنگونه که باید می بود.

کرمانشاه کجاست ؟

کرمانشاه در هاله ای از غبار گرفتگی فرهنگی و هویت گم شده در برهوت فقر اطلاعاتی و در هم آمیختگی هویت مذهبی و ملی ، خاموش و روشن سکوت کرده است ! سکوتی تلخ ؟

کرمانشاه اینجا است ، اما انگار با سم اسبان اعراب و گرد راه طوفان لشکریان آنان آثار تمدن این شهر کهن در خاک خفت ، یا شاید در جنگ تعصبات عثمانی ها و صفویان در آغوش فراموشی ها فرو رفت ، اما نوید دادند که از گرد راه پیامی در راه است.

کرمانشاه بنا بر قدمت تاریخی غنای فرهنگی و وسعت جمعیتی اش باید شهر امید جنبش فکری ، فرهنگی و سیاسی کردها باشد ،کرمانشاه شهری نیست که بتوان به راحتی آن را در آغوش فراموشی ها سپرد و وظیفه ی نخبگان فرهنگی این شهر در دنیای نوین و عصر ارتباطات بسی سنگین تر است.

امروز فرزندان کرمانشاهی در معرض انتخابی بزرگند نباید فراموش کرد که داشتن هویت کردی در هیچ جای جهان منافاتی با هویت ایرانی ندارد، حتی کرد های ترکیه عراق و سوریه دلبستگی های مشترکی با ایرانیان در خود سراغ دارند اما این به معنای پشت کردن به هویت واحد کردی نیست باید بدانیم که هیچ گاه در هیچ کجای تاریخ سراغ نداریم که ملتی یا شخصی و گروهی را به دلیل پشت کردن به هویت ملی و تاریخی خود تشویق کرده باشند یا به آنها مباهات کنند ، تاریخ همیشه به کسانی می بالد که علاوه بر داشتن اندیشه ی انسانی در حفظ اصالت هویت و ملیت خود کوشا بوده اند ، به هیچ ملتی به خاطر فراموش کردن هویت خود مدال افتخار نیاویخته اند.

اگر امروزه جهانی شدن و جهانی سازی تمامی ملت های صاحب دولت و قدرتمندی همچون چین و هند را تهدید می کند ، اگر ما کردها که در هفت آسمان هم ستاره ای نداریم به هویت تاریخی خود پشت پا بزنیم ، فرداها فرزندان ما سرافکنده و شرمسار ، با حقارتی آمیخته به ننگ از گذشتگان خود یاد خواهند کرد و قطعاً در دادگاه تاریخ نسل های آینده مان محکوم به خیانت خواهیم شددر دنیای امروز حتی دورافتاده ترین اقوام آفریقای به شدت تحت تاثیر جهان علم و اندیشه مشغول بازخوانی و باز شناسی هویت خود هستند و در پی یافتن رگه ها و ریشه های خود حیران و سرگردان یافتن خویشن ، جای بسیار تاسف خواهد بود که یکی از قدیمی ترین و کهن ترین شهر های کردستان ، دروازه ی تمدن ماد و ایران با ستان ، با خاکستر فراموشی ها و خود کم بینی وپشت کردن به زبان مادری به عنوان بزرگترین نشانه ی هویت یک ملت ، خود را به ذلت بادهای مسموم تفرقه های مذهبی و تاریک اندیشی و جزم اندیشی های مصلحتی اندکی سود پرست بدهد ، ما منتظریم شاهد کرمانشاهی باشیم که پرچم دار فرهنگ و تمدن کردی و ایرانی باشد.کرمانشاه نه تنها باید مرکز فرهنگی کردستان باشد ، بلکه به عنوان مرکز موسیقی و عرفان و نماینده ی ایران باستان ، باید شهر زیبایی ها و هنرمندان و هنرمندی ها باشد.انتظار کردها از کرمانشاه به اندازه ی بیستون بزرگ و سترگ است و ای کاش روزی بیاید که کردهای دیگر مناطق کردستان با حضور در کرمانشاه ، حتی اگر هویت خویش را فراموش کرده باشند با دیدن کرمانشاهی ها به خود آیند .

هیچ انسان عاقلی با از بین بردن زبان و هویت انسانی که ریشه در اعماق تاریخ دارد و امانت نسل های پیش از ما است ، موافق نیست مگر ناآگاهان یا مغرضان و حتی شاید نتوان گفت که از بین رفتن یک هویت انسانی به مراتب فاجعه بار تر است.

جهان با تکثر زیباست و کردستان با کرمانشاهی زنده!

شیدا امیدیان - اشنویه

روزنامه ی آشتی سال اول - شماره ی 21 -1385/12/15
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

زندگینامه‌ی شامی کرماشانی - کردی

نــــۊســه‌ر وه فارســـی: محمد علی سلطانی
هه‌ڵگـــه‌ردان(ترجمه) وه کـــوردی‌: جهانگیر ولیان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«شاهموراد»(شامی کرماشانی) کور ره‌وان‌شاده‌یل «خوداموراد» و «فانووس» له سال 1296 کووچی هه‌تاوی(هجری شمسی) له کرماشان وه داڵگ بی. وه قه‌وڵ خوه‌ی وه‌ختی چوار ساڵی بی وه نه‌خوه‌شی ئاوڵه(آبله) کوور بیه‌و و داڵگ و باوگیشی هه‌ر له مناڵی له ده‌س داس.
هه‌یکه‌ڵ گه‌وراو ده‌س و په‌نجه‌یه‌یل پیه‌ن و قه‌وی داشت ك نشانه‌ی ئه‌نجام کاره‌یل سه‌خت بی، چوون له نه‌بــۊ
ن باوگ‌و وه‌‌خاتر کوور بـــۊن چه‌وه‌یلی، له به‌رابه‌ر ره‌نج و سه‌ختی رووژگار قه‌د راسه‌و کرد و ئه‌ڕای ئییه ك سه‌ربار کوومه‌ڵگای(جامعه) نه‌ود، ناچار بی کار بکه‌ی وه له ماڵ "حاج ئه‌مان‌الله موعته‌زدی" پیای ناودار و سه‌رشناس ك له خاسی و ساده‌گی وه‌ناو بانگ بی و له گه‌ورایه‌یل خاندان خوه‌ی وه حساو هاتیا، ده‌س وه کار کردن کرد. وه قه‌وڵ خوه‌ی رووژانه دو هزار که‌ڕه‌ت تولومبه(تلمبه) دیاد تا له چاڵ‌ئاو ناو حه‌‌سار، تانکر و حه‌وز ئاوه‌گه پڕه‌و بوود ك ئه‌ڕای مه‌سره‌ف و خواردن ماڵ بی.
شاهموراد دی جوور هه‌سن(فولاد) ئاودیده بی، هه‌روه‌خت له ئه‌و پیا(حاج ئه‌مان ا...) قسه هاتیاده وه‌سه‌ت، وه خاسی ناوی بردیاد و ئه‌ڕای گه‌ورایه‌یل مه‌حه‌ل جوور مه‌رحووم"موحه‌مه‌د خان چه‌نانی" ره‌حمه‌ت کل کردیاد.
شاهموراد زاده‌ی ره‌نج و مه‌ینه‌ت بی وه له تایبه‌تمه‌ندیه‌یل(خصوصيات) مه‌ردم کوومه‌ڵگای له بان تا خوار ئاگادار بی، له که‌له‌مات، مه‌ته‌ڵه‌یل و جوکه‌یل کووچه‌و بازار و قاوه‌خانه بگری تا بره‌سیده دکوراسیون و رازاندن ماڵه‌گان، تا خوه‌ندن فکر ته‌به‌قه‌ی پــۊلدار کوومه‌ڵگاگه‌ی وه خاسی ئاگادار بی، ك له ناو ئه‌شعاری وه رووشنی ئی
تایبه‌تمه‌ندیه‌یله دیاره। هه‌رچه‌ن سه‌واد خوه‌ندن نه‌یاشت و نابینا بی، به‌ڵام(وه‌لی) ته‌شبیهات، ئستعارات، تیره و تانه، وه‌سف و شی کردن موشکلات کوومه‌ڵگا له ناو شعره‌گانی بائس بوود ك ئنسان ئه‌ڕای سه‌خت بوود ك قه‌بـــۊل بکه‌ی "شامی" نابینا بییه!

شامی له سه‌ره‌تای(اول) جوانی له ژیر سایه‌و موحه‌به‌ت که‌سه‌یل خاوه‌ن مه‌دره‌ک و خاوه‌ن ناو، جوور شادره‌وان "شمس‌العلما"،"آقا شمس‌الدين آل‌آقا" توه‌نست له کووڕ(جمع) و به‌زم ئه‌وان وه‌گه‌رد شاکاره‌یل"خه‌یام"، "سه‌عدی"و"حافز" ئاشنا بوود. له کووچه‌و بازاریش ك خوه‌ندن ئه‌شعار کوردی ره‌سم بی. له مه‌جمووع ئی دو ده‌لیله بائس بی ك ئحساس و ئه‌فکار ناو ده‌روونی بایده کوڵ ك گشتی ره‌نگ کوومه‌ڵایه‌تی(ئجتماعی) داشت و جوور زه‌ره‌بین(ذره‌بین)، ژیان و زندگی مه‌ردم ره‌نج‌کیش کوومه‌ڵگا وه‌گه‌رد ته‌به‌قه‌ی موره‌فه‌و پـــۊلدار خسته ژیر نه‌قد و جوور یه‌ی وینه‌کیش(نقاش) ماهر له ناو تابڵۆی مه‌ردم په‌سه‌ند خوه‌ی، وه زووان شعر به‌یانی کرد.

هیچ‌وه‌خت مه‌دح یا ستایش خان یا حاکم و فه‌رمانره‌وا له "شامی" نه‌شنه‌فتیمنه. که‌سه‌یل فره‌یگ بینه ك له ئه‌ده‌بیات خاوه‌ن ناو بینه وه‌لی هه‌ر ئییه ك ئیجوور که‌سه‌یل مه‌قام بانه موحه‌به‌ت کردنه‌سه پییان، به‌شیگ یا چه‌ن به‌ش له دیوانه‌گه‌ی خوه‌یان تایبه‌ت(مختص) وه مه‌دح و ستایش ئی خان و خاندانه‌یله کردنه، وه‌تایبه‌ت(بويژه) له‌ناو شاعره‌یل مه‌حه‌لی ك فره‌تر له‌ی رییه زندگی کردیان، به‌ڵام شاعر ئیمه شامی، هه‌رچه‌ن ك ده س فره بانی له مه‌دح و هه‌جا و ته‌نز(طنز) داشت، وه گه‌رد ئه‌و گشته که‌م و کاستی ژیانیه، هیچ‌وه‌خت حازر نه‌وی ك ئه‌ڕای ئی خان و خاندانه‌یله مه‌داحی بکه‌ی یا له‌ناو شعره‌گانی له لییان هه‌واداری بکه‌ی. ته‌نیا وه راسی و دروسی‌ و خدمه‌ت وه کوومه‌ڵگای فکر کردیاد.
سه‌بک شعر شامی له ئه‌ده‌بیات یه‌کی له تازه‌ترین و نووترین سه‌بکه‌یله‌و وه‌ راسی بایه‌د له‌ی به‌شه له زووان کوردی، شامی وه خاوه‌ن ئی سه‌بکه بزانیم، چوون له‌ناو شاعره‌یل وه‌رجه شامی ئی سه‌بکه وجوود نه‌یاشت.
هه‌ر‌چه‌ن ئیمه له ئه‌ده‌بیات کوردی خوه‌مان سه‌بک مودرن نه‌یاشتیمنه و ئیرنه‌یش(هنوز) که‌سانی هه‌ن ك به‌هره‌ی شاعری دیرن، وه‌لی هه‌ر ئییه ك یه‌ی‌که‌م وه‌گه‌رد ئه‌ده‌بیات غه‌رب ئاشنا بوون، تووان وه هه‌ر به‌دبه‌ختی ك بییه قه‌یری(مقداری) له‌و که‌له‌مات و جومه‌لاته له‌ناو شعره‌گانیان وه‌کار بووه‌ن ك بائس بوود شعره‌گه‌یان گشتی هه‌ڵه‌و‌گه‌ردید و ئساڵه‌ت(اصالت) خوه‌ی له ده‌س بییه‌ید، وه‌لی شامی توه‌نست وه بی هیچ ئمکانات ئمرووژی، وه بی هیچ ئاگاهی له سه‌بک و سه‌رف و نه‌حو(صرف و نحو) وه...، خوه‌ی بکه‌یده خاوه‌ن سه‌بکی ك ئمروو وه پی ئـــۊشن سه‌بک ساده ك له تایبه‌تمه‌ندییه‌یل(خصوصيات) ئی سه‌بکه، نزیک کردن و هه‌م‌ئاهه‌نگ کردن شعره‌و قسه کردن عادی و رووژانه‌ی مه‌ردم وه‌ی مه‌رجه ك دۊری بکه‌ی له قسه‌یل ناشیرین، مه‌گه‌ر له شـــۊنه‌یلی ك شاعر وه عه‌مد یا قه‌سد(قصد) ئیکاره بکه‌ی ك شعره‌یل شامی گشت ئی تایبه‌تمه‌ندیه‌یله بی هیچ خه‌تایی وه وه‌رچه‌و گردییه، وه جاڵبتر ئییه‌سه ك تایبه‌تمه‌ندی زیاتر مه‌کته‌به‌یل هونه‌ری و ئه‌ده‌بی ئورووپا توه‌نیم له‌ناو ئه‌شعاری وه رووشنی بـــۊنیم। ئه‌ڕای نموونه سه‌بک رومانتیک؛ ك وه ناو یه‌ی مه‌کته‌ب شناسنه‌ی و مه‌عنای جووراوجوور له لی که‌ن و ئه‌یره جای باسی(بحثی) نییه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعره‌یل شامی پڕه له مه‌عناو پڕه له نوو کاری(نو آوری):

جناس تام:
تا ده‌م مردن ده‌ماده‌م ده‌م له ديدار تو ده‌م
تا بزانی دڵ ئه‌سير چاه تورك چوون بيژه‌نه

جناس زايد:
له‌وره عه‌تا ديم كر يار و عه‌تار
له باڵاخانه‌ی گه‌رد خستــۊنه‌ی خوار

تشبيه مطلق:
نه‌علبه‌كی چۊ گووڕ قاشوق وينه‌‌ی له‌ش
هه‌ر له‌شی له ناو گووری درازكه‌ش

مراعات نظير:
بيمه‌سه عه‌رووس بی حوسن و جياز
سير بيدم ئه‌ڕای كوڵفتی پياز
يا:
سينی وه‌ت قوری يه نانجيمه
مه‌رحووم گه‌ورای شابابای ديمه

ايهام:
يه‌ی رووژ به‌دبه‌ختی هاته ديارم
باخه‌وان پير كه‌فته هاوارم
ده‌ر ده‌م فه‌رمان دا سه‌وندوق هاوردن
بی جورم و ته‌قسير بيچاره‌م كردن

مطابقه و تضاد، مقابله:
چه‌مه‌ن به‌عد ئه‌ز گوڵ به‌س ك زاری كرد
سه‌بزی روخساره‌ش عه‌وه‌ز بی وه‌ زه‌رد
يا:
ماس توای نه‌يرم رب توای نيیه
شيره دو جوور هه‌س سفيد و سيیه

لف و نشر:
چه‌ن شيشه ماتيك له هنگام جه‌نگ
شكيايو و رشيايو زه‌مين كردۊ ره‌نگ

ارسال مثل، تمثيل:
كاغه‌زی نفڵه، قلم رنجه و خود خسته مكه
(راه تو مقصد و تركستان عرب بيخود مدو)
يا:
درياده قه‌ساو گای رنج بيور
(خورد من په‌یا بوو بار كيشان په‌ی خر)
يا:
وه‌تم بنازم دانای كردگار
(له دمای ليمو، سير تێیده بازار)
له بار ده‌ستوور زووان کوردی ئه‌گه‌ر بتوایم ئه‌ڕای زووان کوردی خوه‌مان مه‌تڵه‌بی(مطلبی) یا نـــۊسینی ئاماده بکه‌یم؛ شعره‌یل شامی خاسترین سه‌نه‌د و مه‌دره‌ک ئیمه‌س ك مه‌سایل زه‌ریف سه‌رفی و نه‌حوی له‌ناوی فره‌س و جا دیری له‌بانی باس و ته‌حلیل بوودن و هه‌رلیوا(همینطور) کولییات شامی(کلیات شامی) یه‌کی له سه‌رچاوه‌یه‌یل(منابع) مه‌ته‌ڵه‌یل(امثال وحكم) له زووان کوردی کرماشانییه.

وڵـــم كـــه:
شرف كوشياو وژدان جوانه مه‌رگ بی
شرف کشته شد و وجدان جوانمرگ شد
وه بی وژدانی حه‌يرانم وڵم كه
از بی وجدانی، حیران و سرگردانم ولم کن

وه ئه‌روای شه‌ره‌ف سه‌وگه‌ند دائم
به ارواح شرف، سوگند ابدی میخورم

مه‌لوول مه‌رگ و وژدانم وڵم كه
سرگشته‌ی مرگ و وجدانم ولم کن

نه کرد كه‌س ده‌عوه‌تم، خوه‌م بیمه مهمان
کسی مرا دعوت نکرد، خودم مهمان شدم

وه كار خوه‌م په‌شیمانم وڵم كه
از کار خود پشیمانم ولم کن

وڵم كه تا نه‌وه‌ی كه‌س په‌ی و ده‌ردم
ولم کن تا کسی پی به دردم نبرد

دو سێ رووژی ك مهمانم وڵم كه
دو سه روزی که مهمانم ولم کن

وڵم كه‌ی یا نه‌كه‌ی ره‌حمی وه حاڵم
ولم کنی یا رحمی به حالم نکنی

ته‌نم گردیده زندانم وڵم كه
تنم را گرفته‌ای و مرا زندانی کرده‌ای ولم کن

هه‌میشه ئی قسه خستیاده یادم ك ئه‌گه‌ر چه شامی له زاراوه‌ی کوردی شاهموراده، وه‌لی ئه‌ڕای ناو شاعری من که‌له‌مه‌ی موناسبیگه، هه‌رچه‌ن من وه موشتاقیش ناودارم وه‌لی شامی وه مه‌عنای ده‌مه‌و ئیواره‌و وه‌خت شامه‌؛ وه‌تیاد:
تاریکی هه‌میشه‌ئی من نیشان ده‌ی، و ئه‌گه‌ر چشتی ده‌رباره‌ی من نـــۊسای ئی قسه‌ی منه حه‌تمه‌ن وه مه‌ردم بـــۊش.
شامی له رووژ دوم ئازه‌ر مانگ سال 1363 له 67 ساڵه‌گی و له دۊای(به دنبال) یه‌ی نه‌خوه‌شی دریژ موده‌ت له ناومان چی و له باخ فرده‌وس شاره‌گه‌مان کرماشان وه سینه‌ی خاک سپاردنه‌ی. ره‌وانی شاد و یادی هه‌میشه زنه بوود...

وه قه‌وڵ شامی خوه‌ی:
من اگر اهل وفايابی وفا بودم گذشت
مدتی مهمان در اين محنت سرا بودم گذشت
زاغ بودم در چمن يا بلبل افسرده حال
در گلستان جهان گل يا گياه بودم گذشت


لینک منبع به فارسی: http://www.kirmashan.com/?q=node/141


لطفا در صفحه‌ی کرماشان در فیسبوک عضو شوید
www.facebook.com/kermashan1
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 http://kermashan60.blogspot.com